{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسمان تاریک

آسمان تاریک...
Wylder✭

و
Yuna✭

ₚ₁

سکوت آپارتمان لوکسشان در سئول به اندازه‌ی صدای جیغ هزاران طرفدار در کنسرت کرکننده بود.
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و نور آبی سرد شهر از پشت پنجره‌های سرتاسری به داخل می‌تابید و سایه‌های بلند و غریبی بر کف پارکت می‌انداخت.

ا.ت در گوشه‌ای امن از اتاق نشیمن،گ روی کاناپه‌ی مخمل خاکستری نشسته بود
در یک هودی گشاد کوک پوشیده شده بود، آن‌قدر بزرگ که دست‌های کوچک و لرزانش را کاملا می‌بلعید
و کاملا زخم های روی دستش را پنهان میکرد

صورتش، که معمولا با لبخندی کوچک و مرموز، دل میلیون‌ها نفر را می‌ربود، حالا رنگ پریده و تهی به نظر می‌رسید.

افسردگی، مانند یک قفل نامرئی روح او را در بر گرفته بود
این نبرد درونی جنگی بود که ا.ت به‌طور مداوم با آن دست و پنجه نرم می‌کرد...
جنگی که او را مجبور می‌ساخت تا شادی را به قیمت انرژی‌اش بخرد و درد را در اعماق وجودش پنهان سازد
از زمانی که جونگکوک برای چند هفته تور جهانی خارج از کشور بود دیوار محافظ او در حال ریزش بود.

او به آرامی با احتیاطی که انگار تکه‌های شکننده کریستال را لمس می‌کند، آستین هودی را بالا زد.
زیر آن، ردی از خراش‌های قدیمی دیده می‌شد که حالا به شکل خطوطی کم‌رنگ، داستان شب‌های سخت را زمزمه می‌کردند.
اما این بار، چیز دیگری بود. پوست تازه خراشیده شده بود...
درست زیر جایی که رگ‌های آبی زندگی‌اش جریان داشتند.
او نمی‌خواست جونگکوک این‌ها را ببیند نمی‌خواست سنگینیِ این سیاهی را بر دوش کسی که خودش هم زیر بار مسئولیت‌های جهانی خم شده بود، بیندازد.

"ا.ت... عزیزم؟"

صدای جونگکوک که تازه از فرودگاه بازگشته بود و بوی ملایم چرم و خستگی می‌داد، رشته‌ی افکار او را قطع کرد. او به سرعت آستین را پایین کشید و لبخندی لرزان ساخت که بیشتر به یک انقباض چهره شباهت داشت.

جونگکوک که در آستانه‌ی در ایستاده بود
نگاه نافذ و در عین حال عاشقانه‌اش همه چیز را می‌دید.
او نیازی به دیدن زخم‌ها نداشت تا عمقِ رنج یارِ عزیزش را درک کند.
او این سکوت سنگین...
این طرز نشستنِ منقبض...
و این نورِ خاموش در چشمانِ "مروارید کوچک" خود را می‌شناخت.

جونگکوک به آرامی جلو آمد..
قدم‌هایش محکم اما بدون عجله بود انگار می‌ترسید که با کوچکترین لرزش این شکنندگیِ پیش رو از بین برود.

"خورشید کوچولوی من چرا انقد سردی؟ چرا اینجا نشستی؟"

جونگکوک روی زمین زانو زد دقیقاً مقابل او.
در تمام این مدت او هرگز اجازه نداد که نگاهش از چشم‌های ا.ت برداشته شود.
او به دنبال حقیقت پنهان در آن عمق بود.

"ا.ت... "

او مکث کرد...
صدایش کمی خش‌دار شد گویی در گلویش غمی انباشته شده بود.

"به من نگاه کن، نفس زندگی‌ام"

ا.ت تلاش کرد........

ادامه دارد....

شرایط: ۱۶ لایک و ۱۶ کامنت


همکارم: https://wisgoon.com/jalnu
دیدگاه ها (۲)

P.4زمان گذشت ولی فضا هنوز سنگین بود.جونگکوک گوشه‌ی بار نشسته...

P.3دیگر صدای اطراف فقط یک هاله‌ی مبهم بود. خنده‌ها، موسیقی، ...

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₁سکوت آپارتمان لوکسشان در سئول ب...

"سرنوشت "p,53...بعد از این که کلی باهم گپ زدن و شام خوردن جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط