{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسمان تاریک

آسمان تاریک...
Wylder✭
و
Yuna✭

ₚ₃

لحظه‌ای که جونگکوک ا.ت را در آغوش خود لمس می‌کرد سکوت سنگین شکست
او دیگر اجازه نداد که کوچکترین فاصله‌ای بینشان باشد
او به آرامی با حرکتی که انگار داشت یک اثر هنریِ بسیار با ارزش را جابه‌جا می‌کرد ا.ت را به داخل خانه هدایت کرد.

"ا.ت؟ میخوای راجبش حرف بزنیم؟ چرا همچین کاری میخواستی بکنی؟ اصلا به من فک کردی؟"

جونگکوک دستش را در موهایش برد و نفسی عمیق کشید
ولی ا.ت فقد آستین هودی‌اش را پایین تر کشید حتی بدون نگاهی
جونگکوک کمی آرام تر شد

"من اینجام اینجا امنه "

کلمات او ملایم‌تر از همیشه بود اما قاطعیت یک محافظ واقعی در پس آن‌ها موج می‌زد.

آن شب آن‌ها در سکوت همراه با حضورِ محض یکدیگر سپری شد.

جونگکوک با وجود خستگی مفرط ناشی از پرواز و اضطرابِ ناشی از آن لحظه‌ی وحشتناک یک لحظه هم ا.ت را رها نکرد.
او بر روی لبه‌ی تخت نشست و ا.ت را کنار خود خواباند و خودش هم همان‌جا ماند
در آن تاریکی دست او را گرفت، نه با فشار بلکه با لمسی که اعلام می‌کرد
«من مسئول تو هستم و تو دیگر تنها نیستی.»

روز بعد با طلوع خورشید ملایم سئول فصلِ جدیدی آغاز شد.
جونگکوک، با وجود جدول زمانی فشرده‌ی تمرینات و فعالیت‌هایش به‌عنوان یک آیدل، اولویت‌اش را مطلقا تغییر داد.
او برنامه‌اش را طوری تنظیم کرد که همیشه در دسترس باشد و کوچکترین تغییر در وضعیت روحی ا.ت را متوجه شود.
او دیگر فقط یک همسر نبود او مراقبِ بی‌وقفه شده بود.

"عروسکم صبح بخیر امروز چه می‌خوریم؟ دلم می‌خواهد برایت پنکیک درست کنم همان‌طور که دوست داری با کمی هوم؟"

او با دقت زخم‌های پنهان را درمان می‌کرد نه تنها زخم‌های جسمی بلکه زخم‌هایی که دیدنشان برای ا.ت دشوار بود.
او هیچگاه اصرار بر دیدنِ زخم‌های قبلی نکرد بلکه محیطی امن ساخت تا ا.ت داوطلب شود.

ادامه دارد...

شرایط: ۱۶ لایک و ۱۶ کامنت
دیدگاه ها (۳)

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₂ا.ت تلاش کرد لبخند بزند اما نتو...

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₁سکوت آپارتمان لوکسشان در سئول ب...

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₃لحظه‌ای که جونگکوک ا.ت را در آغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط