عشق روانی من پارت

☆عشق روانی من پارت 12☆

شب شده بود و نور مهتاب از پنجره می‌تابید. هانما و ا/ت روی پشت‌بام نشسته بودند، دست در دست، و صدای آرام باد و شهر پایین، سکوت شب را پر کرده بود.

هانما به آرامی گفت: «گاهی فکر می‌کنم… هیچ چیزی تو دنیا ارزش نگرانی نداره، وقتی تو کنارمی.»
ا/ت سرش را به شانه هانما تکیه داد و نفس عمیقی کشید: «حس می‌کنم دنیا فقط مال ماست… فقط همین حالا، فقط ما دو نفر.»

هانما دستش را روی گونه ا/ت گذاشت و با صدایی نرم زمزمه کرد: «می‌خوام بدونی، حتی اگه دنیا بهمون سخت بگیره، من هیچ وقت ازت دور نمی‌شم… تو همیشه تو قلبم هستی.»
ا/ت چشم‌هایش را بست و لبخندی آرام زد: «من هم همینو می‌خوام… همیشه با تو باشم… حتی وقتی همه چیز سخت باشه.»

هانما آرام صورت ا/ت را به خودش نزدیک کرد و پیشانی‌شان را به هم چسباند. لحظه‌ای طول کشید، و سپس هانما با آرامش گفت: «می‌تونم یه چیز بگم؟»
ا/ت با صدای نرم گفت: «بگو… هر چی باشه.»
هانما لبخند زد و گفت: «دوستت دارم… بیشتر از هر چیزی که بتونی تصور کنی.»

ا/ت چشم‌هایش را باز کرد و لبخندی پر از عشق زد: «من هم دوستت دارم… بیشتر از همه‌ی دنیا.»

و آن‌ها در سکوت شب، دست در دست، پیشانی به پیشانی، با قلب‌هایی که همزمان می‌تپیدند، حس کردند که هیچ چیز نمی‌تواند این لحظه و این عشق را از آن‌ها بگیرد.
دیدگاه ها (۰)

☆عشق روانی من پارت ۱۳☆صبح زود بود و صدای پرندگان فضای اتاق ر...

☆عشق روانی من پارت ۱۴☆هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند...

☆عشق روانی من پارت ۱۱☆صبح زود بود و نور نرم خورشید از پنجره ...

~عشق روانی من ~☆پارت ۱۰☆هانما آرام کنار ا/ت نشست و دستش را ب...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط