عشق روانی من پارت
☆عشق روانی من پارت ۱۱☆
صبح زود بود و نور نرم خورشید از پنجره به اتاق میتابید. هانما چشمهایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، صورت آرام و مهربان ا/ت بود که هنوز خواب بود. قلبش تند زد و لبخندی زد، بیاختیار دستش را روی دست ا/ت گذاشت و او را نزدیکتر کشید.
ا/ت با صدای خوابآلودی گفت: «هانما… چرا اینقدر نزدیک منی؟»
هانما با لبخندی گرم پاسخ داد: «چون هیچجا بهتر از کنار تو نیست… حتی خواب هم وقتی کنارتم، قشنگتره.»
ا/ت خندید و چشمهایش را به آرامی باز کرد. نگاهشان در هم گره خورد و سکوتی شیرین و پر از احساس بینشان شکل گرفت.
هانما آهسته دست ا/ت را گرفت و گفت: «میخوام امروزو فقط با تو بگذرونم… بدون نگرانی، بدون هیچ چیز دیگه.»
ا/ت سرش را به شانه هانما تکیه داد و گفت: «من هم همینو میخوام… فقط تو و من، همین حالا.»
آنها با هم قدم زدند، دست در دست، بدون حرفهای اضافه، تنها با نگاه و لمس دستهاشان ارتباط برقرار میکردند. هر بار که هانما نگاه ا/ت را میدید، قلبش پر از گرما میشد، و ا/ت هم با هر لبخند هانما حس میکرد دنیا برایش کامل است.
هانما ناگهان ایستاد و با جدیت گفت: «میخوام بدونی… هر لحظه، هر اتفاق، هر سختی، من همیشه کنار تو هستم.»
ا/ت لبخندی زد و سرش را به شانه هانما گذاشت: «من هم همینو میخوام… و هیچوقت اینو فراموش نمیکنم.»
و برای چند دقیقه، در همان لحظه ساده اما پر از عشق، زمان انگار متوقف شد. آنها فهمیدند که هیچ چیز نمیتواند فاصلهای بین قلبهایشان بیاندازد، چون عشقشان قویتر از هر چیزی بود.
صبح زود بود و نور نرم خورشید از پنجره به اتاق میتابید. هانما چشمهایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، صورت آرام و مهربان ا/ت بود که هنوز خواب بود. قلبش تند زد و لبخندی زد، بیاختیار دستش را روی دست ا/ت گذاشت و او را نزدیکتر کشید.
ا/ت با صدای خوابآلودی گفت: «هانما… چرا اینقدر نزدیک منی؟»
هانما با لبخندی گرم پاسخ داد: «چون هیچجا بهتر از کنار تو نیست… حتی خواب هم وقتی کنارتم، قشنگتره.»
ا/ت خندید و چشمهایش را به آرامی باز کرد. نگاهشان در هم گره خورد و سکوتی شیرین و پر از احساس بینشان شکل گرفت.
هانما آهسته دست ا/ت را گرفت و گفت: «میخوام امروزو فقط با تو بگذرونم… بدون نگرانی، بدون هیچ چیز دیگه.»
ا/ت سرش را به شانه هانما تکیه داد و گفت: «من هم همینو میخوام… فقط تو و من، همین حالا.»
آنها با هم قدم زدند، دست در دست، بدون حرفهای اضافه، تنها با نگاه و لمس دستهاشان ارتباط برقرار میکردند. هر بار که هانما نگاه ا/ت را میدید، قلبش پر از گرما میشد، و ا/ت هم با هر لبخند هانما حس میکرد دنیا برایش کامل است.
هانما ناگهان ایستاد و با جدیت گفت: «میخوام بدونی… هر لحظه، هر اتفاق، هر سختی، من همیشه کنار تو هستم.»
ا/ت لبخندی زد و سرش را به شانه هانما گذاشت: «من هم همینو میخوام… و هیچوقت اینو فراموش نمیکنم.»
و برای چند دقیقه، در همان لحظه ساده اما پر از عشق، زمان انگار متوقف شد. آنها فهمیدند که هیچ چیز نمیتواند فاصلهای بین قلبهایشان بیاندازد، چون عشقشان قویتر از هر چیزی بود.
- ۶.۲k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط