عشق روانی من

~عشق روانی من ~

☆پارت ۱۰☆

هانما آرام کنار ا/ت نشست و دستش را به ملایمت گرفت. نگاه‌هایشان در هم گره خورد و سکوتی پر از احساس، فضا را پر کرد.
هانما لبخندی زد و گفت: «می‌دونی… هر لحظه‌ای که با تو هستم، انگار دنیا یه جای بهتر می‌شه.»
ا/ت سرش را کمی خم کرد و با صدایی نرم پاسخ داد: «من هم همین‌طور… وقتی کنارت هستم، همه چیز آروم می‌شه.»

هانما به آرامی دست ا/ت را روی قلبش گذاشت و گفت: «احساس می‌کنم قلبم با تو تندتر می‌زنه… هر بار که نگات می‌کنم، دنیا رو فراموش می‌کنم.»
ا/ت گونه‌هایش سرخ شد و لبخندی خجالتی زد: «تو هم همین حسو داری؟ من… من همیشه منتظر لحظه‌ای هستم که فقط با تو باشم.»

چند لحظه سکوت کردند، ولی سکوتشان سنگین نبود؛ پر از گرما و آرامش بود. هانما آهسته پیشانی‌اش را به پیشانی ا/ت چسباند و زمزمه کرد: «می‌خوام همیشه همین‌طور کنار هم باشیم…»
ا/ت چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید: «همیشه… فقط ما دو نفر.»

هانما سرش را کمی عقب کشید و با لبخند نرمی گفت: «می‌دونی… شاید دنیا پر از مشکل باشه، ولی وقتی تو کنارمی، هیچ چیزی مهم نیست جز تو.»
ا/ت دستش را روی گونه هانما گذاشت و گفت: «پس بیا قول بدیم… هر جا که باشیم، هر چی که بشه، هیچ وقت از هم جدا نشیم.»
هانما لبخند زد و آرام سرش را روی شانه ا/ت گذاشت: «قول می‌دم… هیچ وقت.»

و برای چند دقیقه، فقط در همان سکوت عاشقانه نشستند، قلب‌هایشان با هم می‌تپید و دنیا برایشان کوچک‌ترین اهمیتی نداشت.


---
دیدگاه ها (۰)

☆عشق روانی من پارت ۱۱☆صبح زود بود و نور نرم خورشید از پنجره ...

☆عشق روانی من پارت 12☆شب شده بود و نور مهتاب از پنجره می‌تاب...

☆شبح ابی پارت ۴☆بعد از ماموریت، موهانا و مویچیرو کنار رودخان...

☆شبح ابی پارت ۳☆چند روز بعد، موهانا، اوبانای و مویچیرو برای ...

چندشاتی جونگکوک(پارت۴)

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط