{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرار نبود

قرار نبود
سهم چشم هایم؛ باران باشد
و تو
سادگی را؛ حرفه ام کنی
باور کرده بودم که جریان زندگی
قول داده مرا
آنسوی سراب؛ پیاده کند
و نمیدانم چرا
تو
ناغافل
در گوشه ای از باران؛ ایستادی
تا
سهم چشم هایم؛ باران باشد!
لعنت
به تمام قرارها
به جریان زندگی
به تو، من و همه‌ی لحظه ها

#علیرضا_محمدزاده‌
#پیرمرد_لوکوبوک
@dastkhatcafe
دیدگاه ها (۴)

سرانگشتشگره میزد به گیسودلم میرفت و آنجا گیر میکرد...| هوشنگ...

‌تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانمچرا بيهوده ميگوييدل...

دوست‌داشتنت...پیراهن من‌‌ است...می‌پوشم و از یاد می‌برم...که...

بی عشق زیستن راجز نیستی چه نام است !؟یعنی اگر نباشیکار دلم ت...

نمیتوتم زمستان بذارم یا پاییز نمیخوام بی کران زیبای دلتنگ را...

فردا ساعت ۸ عصر.. کافه»و بدون اینکه منتظر جواب دخترک باشد.. ...

name: عشق و جداییpart:42ویو بورابا صدایی که زیر گوشم زمزمه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط