{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرار نبود

قرار نبود
سهم چشم هایم؛ باران باشد
و تو
سادگی را؛ حرفه ام کنی
باور کرده بودم که جریان زندگی
قول داده مرا
آنسوی سراب؛ پیاده کند
و نمیدانم چرا
تو
ناغافل
در گوشه ای از باران؛ ایستادی
تا
سهم چشم هایم؛ باران باشد!
لعنت
به تمام قرارها
به جریان زندگی
به تو، من و همه‌ی لحظه ها

#علیرضا_محمدزاده‌
#پیرمرد_لوکوبوک
@dastkhatcafe
دیدگاه ها (۴)

سرانگشتشگره میزد به گیسودلم میرفت و آنجا گیر میکرد...| هوشنگ...

‌تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانمچرا بيهوده ميگوييدل...

دوست‌داشتنت...پیراهن من‌‌ است...می‌پوشم و از یاد می‌برم...که...

بی عشق زیستن راجز نیستی چه نام است !؟یعنی اگر نباشیکار دلم ت...

نمیتوتم زمستان بذارم یا پاییز نمیخوام بی کران زیبای دلتنگ را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط