{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا نمی کُشد مرا ، خدای چشم‌های تو

چرا نمی کُشد مرا ، خدای چشم‌های تو
میان آب و آتشم برای چشم‌های تو
قسم به ساحت غزل ، دقیقه ای هزار بار
دلم عجیب می کند هوای چشمهای تو

چقدر با ستاره ها به لحن ِ آب و آینه
شبانه حرف می زنم به جای چشم‌های تو
از آن شبی که دیدمت ، همان یکی دو قرن پیش
نشسته ام کنار دل ، به پای چشم‌های تو
سکوت گاه گاه تو ، مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدای چشم‌های تو
اگر چه شرم می کنم بگویمت که شاعرم
ولی تمام این غزل ، فدای چشم‌های تو
دیدگاه ها (۱)

سوخت جانم در غم عشق تو نازت تا به کی؟دست من کوته ز گیسوی درا...

عاقبت عشقت به قلبـــم هم اصابت می کند عاشقی مُسریست,یک روزی ...

مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردیمرا از من، مرا از قیدِ من ...

چه کنم با دل خود؛با تو بمانم یا نه..؟با صدای غزلم از تو بخوا...

تمام ترسم از این است ڪهیڪ شب بخواهی به خوابم بیاییو من همچنا...

‌روزمره گی های من 🤣😅🤦🏻‍♀️‌نگاهت طلوعی است بدون نیاز به خورشی...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط