یکی دو روزی بود که به جمع ساکنین ساختمان 42 اضافه شده بود
یکی دو روزی بود که به جمع ساکنین ساختمان 42 اضافه شده بود؛
موهای پریشانی داشت و پی در پی سیگار می کشید؛
چندباری خواستم تا سر صحبت را با او باز کنم و از احوالاتش جویا شوم که با پاسخ سردی اعلام می کرد تمایلی به هم صحبت شدن با من را ندارد!
گرگ و میش صبح که می شد دربِ بالکن را باز می کرد ؛
روی صندلی تاب دارش می نشست ؛
یک نخ وینستون روشن می کرد و با صدای بمِ گرفته ای که از ازدیاد استعمال دخانیات ناشی بود کتاب می خواند ؛ گاهی "چشم هایش" ؛گاهی "من گنجشک نیستم" و گاهی هم از تکرار جملاتش می شد فهمید که دارد شعر می گوید !
اتاق من دقیقا جایی بود که شب ها وقتی ساعت از یک و دو نیمه شب کمی آن سوتر می دوید ، صدای گیتار زدن ها و آواز خواندن هایش کاملا حس می شد ؛
بلند بلند با خودش حرف می زد و با وُلومِ تنظیم نشده ای فیلم می دید...
این اواخر تمام همسایه ها شاکی شده بودند ؛
سرش داد می زدند ؛ درب خانه اش را می کوبیدند و نسبت به اصلاحش پافشاری عجیبی می کردند ؛
حتی خاطرم هست یک بار وقتی شب منزل آقای محبی برای نوشیدن یک چای دعوت بودم و باهم صحبت می کردیم ؛
صدای گیتارش بلند شد؛
و اقای محبی ناخوداگاه دستانش را مشت کرد و روی دیوار خانه اش که دیوار مجاور منزل "او" بود کوبید!
ایام گذشت و یک روز صبح با صدای همهمه مردم خواب از چشمانمان پرواز کرد؛
با عجله حاضر شدم و در کمال ناباوری جسم بی جانش را دیدم که جلوی یک پیکان سفید قدیمی روی آسفالت سرد خیابان پهن شده ؛
نگاهم در چشمان بازش افتاد ؛
عجیب شبیه کسی بود؛
جلوتر رفتم ؛ یک کاغذ از جیبش به بیرون پرتاب شده بود ؛
برداشتم ؛ خواندم ،
با دستخط آشفته ای نوشته بود:
""امروز حالم خیلی بده ؛ محبوبه پشت پا زد به تمام قول و قرارامون و رفت ، اومدم پیش دکتر "صداقت" میگن روانشناس خوبیه، اما برای درد من دارویی نداشت! فقط بهم گفت ده سال دیگه اگه یه جا دیدمت شک ندارم همه خاطره هاش از ذهنت پاک شده ؛
گفت تلاش نکن ؛اون مناسبت نیست!
..!٢٨بهمن ماه هشتاد و پنج
----
امروز ٢٨بهمن ماه نود و پنج دقیقا دهمین سالیه که گذشته و من دیگه تحمل ندارم ،
دکتر اشتباه کرد،
خیلی دوست داشتم می دیدمش و میگفتم دیدی فراموشش نکردم ؟! حالا کمکم کن تا برگرده ؛هرچند دیگه خیلی خیلی دیر شده!""
خواندم و کشته شدم ؛
خواندم و قلبم خاکستر شد؛
خواندم و شکستم...
او همان جوانک ده سال پیش بود که برای مشکلش به من مراجعه کرد ؛
و او را از تلاش منصرف کردم؛
بعد ها وقتی خودم در زمستانی برفی زیر نور سو سو کننده چراغ شهرداری ایستاده بودم و با رفتن "لیلا" سرما قلبم را از کار انداخت ؛ آرزو کردم تا دوباره پسرک را ببینم ؛و بگویم که حق با او بوده ؛افسوس که دیگر "خیلی خیلی دیر شده بود".....
موهای پریشانی داشت و پی در پی سیگار می کشید؛
چندباری خواستم تا سر صحبت را با او باز کنم و از احوالاتش جویا شوم که با پاسخ سردی اعلام می کرد تمایلی به هم صحبت شدن با من را ندارد!
گرگ و میش صبح که می شد دربِ بالکن را باز می کرد ؛
روی صندلی تاب دارش می نشست ؛
یک نخ وینستون روشن می کرد و با صدای بمِ گرفته ای که از ازدیاد استعمال دخانیات ناشی بود کتاب می خواند ؛ گاهی "چشم هایش" ؛گاهی "من گنجشک نیستم" و گاهی هم از تکرار جملاتش می شد فهمید که دارد شعر می گوید !
اتاق من دقیقا جایی بود که شب ها وقتی ساعت از یک و دو نیمه شب کمی آن سوتر می دوید ، صدای گیتار زدن ها و آواز خواندن هایش کاملا حس می شد ؛
بلند بلند با خودش حرف می زد و با وُلومِ تنظیم نشده ای فیلم می دید...
این اواخر تمام همسایه ها شاکی شده بودند ؛
سرش داد می زدند ؛ درب خانه اش را می کوبیدند و نسبت به اصلاحش پافشاری عجیبی می کردند ؛
حتی خاطرم هست یک بار وقتی شب منزل آقای محبی برای نوشیدن یک چای دعوت بودم و باهم صحبت می کردیم ؛
صدای گیتارش بلند شد؛
و اقای محبی ناخوداگاه دستانش را مشت کرد و روی دیوار خانه اش که دیوار مجاور منزل "او" بود کوبید!
ایام گذشت و یک روز صبح با صدای همهمه مردم خواب از چشمانمان پرواز کرد؛
با عجله حاضر شدم و در کمال ناباوری جسم بی جانش را دیدم که جلوی یک پیکان سفید قدیمی روی آسفالت سرد خیابان پهن شده ؛
نگاهم در چشمان بازش افتاد ؛
عجیب شبیه کسی بود؛
جلوتر رفتم ؛ یک کاغذ از جیبش به بیرون پرتاب شده بود ؛
برداشتم ؛ خواندم ،
با دستخط آشفته ای نوشته بود:
""امروز حالم خیلی بده ؛ محبوبه پشت پا زد به تمام قول و قرارامون و رفت ، اومدم پیش دکتر "صداقت" میگن روانشناس خوبیه، اما برای درد من دارویی نداشت! فقط بهم گفت ده سال دیگه اگه یه جا دیدمت شک ندارم همه خاطره هاش از ذهنت پاک شده ؛
گفت تلاش نکن ؛اون مناسبت نیست!
..!٢٨بهمن ماه هشتاد و پنج
----
امروز ٢٨بهمن ماه نود و پنج دقیقا دهمین سالیه که گذشته و من دیگه تحمل ندارم ،
دکتر اشتباه کرد،
خیلی دوست داشتم می دیدمش و میگفتم دیدی فراموشش نکردم ؟! حالا کمکم کن تا برگرده ؛هرچند دیگه خیلی خیلی دیر شده!""
خواندم و کشته شدم ؛
خواندم و قلبم خاکستر شد؛
خواندم و شکستم...
او همان جوانک ده سال پیش بود که برای مشکلش به من مراجعه کرد ؛
و او را از تلاش منصرف کردم؛
بعد ها وقتی خودم در زمستانی برفی زیر نور سو سو کننده چراغ شهرداری ایستاده بودم و با رفتن "لیلا" سرما قلبم را از کار انداخت ؛ آرزو کردم تا دوباره پسرک را ببینم ؛و بگویم که حق با او بوده ؛افسوس که دیگر "خیلی خیلی دیر شده بود".....
- ۲.۷k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط