می دانی چند وقت است نخندیدی؟ آخرین لبخندت جلوی دوربین عکا
می دانی چند وقت است نخندیدی؟ آخرین لبخندت جلوی دوربین عکاسی بود. همان موقع که عکاس باشی گفت: بگو سیب. بدون شک آن سیب از هر سیب دیگری برای من زیباتر بود اما حیف. حیف تو دنبال سیب سرخی بودی که از اول هم می دانستی دست نیافتنی است. آرزویی که تو را کشاند تا جایی که خنده را فراموش کردی. می دانی؟ این بار می خواهم در تمام راه روی زمین سیب سرخ بچینم. شاید دوباره به این بهانه تو را دیدم. شاید تو به آرزویت رسیدی. خیلی دوست داشتم باور کنی دنبال آرزوهای دور و دراز رفتن چیزی جز دردسر ندارد. اما تو سخت دنبال همان سیب دست نیافتنی بودی. همانی که تو را از من دور کرد. همان آرزوهای محالت را می گویم که خنده را از لبانت گرفت. و تو رفتی و هنوز سال هایی است که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم. و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
- ۱.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط