خانم معلم با صدایی آرام اما جدی که توجه همهی کلاس را یک
خانم معلم با صدایی آرام اما جدی که توجه همهی کلاس را یکجا به خودش جلب کرده بود، پشت میز ایستاد و نگاهی کوتاه به تکتک دانشآموزها انداخت. چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ از آن سکوتهایی که آدم حس میکند حتی نفس کشیدن هم توی کلاس شنیده میشود. بعد با همان لحنِ رسمیاش گفت:
«خیلی خب بچهها... امروز معلم تاریختون نمیتونه بیاد مدرسه، و قرار شده من بهجاش این درس رو بدم. موضوع درس امروز دربارهی حدود دویست سال قبلِه؛ زمانی که شیاطین وجود داشتن و زندگی مردم تحت تأثیر اونها بود.»
زمزمهی کوتاهی در کلاس پیچید. بعضیها با هیجان به هم نگاه کردند، بعضیها هم فقط ساکت ماندند. این موضوع برای خیلیها عجیب و ترسناک بود، اما برای میتسوری و اوبانای، انگار چیزی بود که ریشهاش را از قبل میشناختند؛ چیزی آشنا در عمقِ خاطرههایی دور و مبهم.
خانم معلم ادامه داد: «برای اینکه درس فقط شنیدنی نباشه و بهتر توی ذهنتون بمونه، میخوام این مبحث رو بهصورت کنفرانس ارائه بدید. و چون این موضوع حساسه، فکر میکنم میتسوری و اوبانای، شما دو نفر خیلی خوب از پسش برمیاید. میتونید تا زنگ بعد آمادهاش کنید؟»
میتسوری کمی جا خورد. اول با چشمهای گرد و متعجب به معلم نگاه کرد، بعد ناخودآگاه به اوبانای نگاه انداخت؛ انگار میخواست مطمئن شود که فقط خودش نشنیده. اوبانای هم برای چند لحظه ساکت ماند، بعد با آرامشی همیشگی اما با کمی جدیت، سرش را تکان داد.
میتسوری با کمی دستپاچگی اما با لبخند گفت: «بله خانم... سعی میکنیم خوب آمادهاش کنیم!»
اوبانای هم کوتاه جواب داد: «قبول میکنیم.»
خانم معلم لبخند رضایتآمیزی زد. «عالیه. پس من روی شما حساب میکنم. ازتون میخوام فقط از کتاب درسی استفاده کنید و اگر چیزی رو مطمئن نیستید، یادداشت کنید تا بعداً اصلاحش کنیم.»
بعد از آن، او شروع کرد به توضیح دادن بخش اصلی درس برای بقیهی کلاس؛ دربارهی ترس مردم از موجودات تاریک، شکلگیری گروههای مبارزه، و اینکه چطور زندگی مردم عادی در آن دوران با وحشت گره خورده بود. اما میتسوری و اوبانای بیشتر حواسشان به این بود که چطور برای کنفرانس آماده شوند.
---
### زنگ تفریح
بهمحض اینکه زنگ خورد، فضای کلاس از حالت خشک و رسمی بیرون آمد. صندلیها کشیده شدند، چند نفر با هم حرف زدند، چند نفر رفتند آب بخورند، و بعضیها هم از کلاس بیرون زدند. اما میتسوری و اوبانای جایشان ماندند؛ کتاب تاریخ را باز کرده بودند و روی برگهای چند نکته مینوشتند.
میتسوری با هیجانِ همیشگیاش، اما این بار کمی مضطرب، گفت: «خب... از کجا شروع کنیم؟ شاید بهتره اول دربارهی اوضاع مردم قبل از حملهی شیاطین بگیم، بعد برسیم به اینکه چهجوری اوضاع بدتر شد...».
«خیلی خب بچهها... امروز معلم تاریختون نمیتونه بیاد مدرسه، و قرار شده من بهجاش این درس رو بدم. موضوع درس امروز دربارهی حدود دویست سال قبلِه؛ زمانی که شیاطین وجود داشتن و زندگی مردم تحت تأثیر اونها بود.»
زمزمهی کوتاهی در کلاس پیچید. بعضیها با هیجان به هم نگاه کردند، بعضیها هم فقط ساکت ماندند. این موضوع برای خیلیها عجیب و ترسناک بود، اما برای میتسوری و اوبانای، انگار چیزی بود که ریشهاش را از قبل میشناختند؛ چیزی آشنا در عمقِ خاطرههایی دور و مبهم.
خانم معلم ادامه داد: «برای اینکه درس فقط شنیدنی نباشه و بهتر توی ذهنتون بمونه، میخوام این مبحث رو بهصورت کنفرانس ارائه بدید. و چون این موضوع حساسه، فکر میکنم میتسوری و اوبانای، شما دو نفر خیلی خوب از پسش برمیاید. میتونید تا زنگ بعد آمادهاش کنید؟»
میتسوری کمی جا خورد. اول با چشمهای گرد و متعجب به معلم نگاه کرد، بعد ناخودآگاه به اوبانای نگاه انداخت؛ انگار میخواست مطمئن شود که فقط خودش نشنیده. اوبانای هم برای چند لحظه ساکت ماند، بعد با آرامشی همیشگی اما با کمی جدیت، سرش را تکان داد.
میتسوری با کمی دستپاچگی اما با لبخند گفت: «بله خانم... سعی میکنیم خوب آمادهاش کنیم!»
اوبانای هم کوتاه جواب داد: «قبول میکنیم.»
خانم معلم لبخند رضایتآمیزی زد. «عالیه. پس من روی شما حساب میکنم. ازتون میخوام فقط از کتاب درسی استفاده کنید و اگر چیزی رو مطمئن نیستید، یادداشت کنید تا بعداً اصلاحش کنیم.»
بعد از آن، او شروع کرد به توضیح دادن بخش اصلی درس برای بقیهی کلاس؛ دربارهی ترس مردم از موجودات تاریک، شکلگیری گروههای مبارزه، و اینکه چطور زندگی مردم عادی در آن دوران با وحشت گره خورده بود. اما میتسوری و اوبانای بیشتر حواسشان به این بود که چطور برای کنفرانس آماده شوند.
---
### زنگ تفریح
بهمحض اینکه زنگ خورد، فضای کلاس از حالت خشک و رسمی بیرون آمد. صندلیها کشیده شدند، چند نفر با هم حرف زدند، چند نفر رفتند آب بخورند، و بعضیها هم از کلاس بیرون زدند. اما میتسوری و اوبانای جایشان ماندند؛ کتاب تاریخ را باز کرده بودند و روی برگهای چند نکته مینوشتند.
میتسوری با هیجانِ همیشگیاش، اما این بار کمی مضطرب، گفت: «خب... از کجا شروع کنیم؟ شاید بهتره اول دربارهی اوضاع مردم قبل از حملهی شیاطین بگیم، بعد برسیم به اینکه چهجوری اوضاع بدتر شد...».
- ۶
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط