در وطنم روزي مي رسد كه تو با خيال راحت در كنار دريا بدوي.
در وطنم روزي مي رسد كه تو با خيال راحت در كنار دريا بدوي...
موهايت را بعد از سالها به دست باد بسپاري..
احساس كني باد و آفتاب را،وقتي به تنت مي خورند...
نگاه ناپاك به تو نباشد..
كلماتي زمخت در كنار گوشت زمزمه نشود..
تو را هرزه نخوانند به خاطر لباست..
اگر آن روز دير بود
اگر پوستت چروك شد
اگر موهايت سفيد شد
اگر پاهايت ديگر توان گذشته را نداشتند
اگر الان مو به تنت سيخ شد..
ناراحت نباش،ميتواني بر نيمكتي بنشيني با عصايي در دست
دخترت را نگاه كني كه
در كنار ساحل مي دود، باد را لمس مي كند،آفتاب را حس، امنيت را تجربه!
- ۲۶۵
- ۲۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط