Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۸
ایزابلا پرونده رو بست و نتونست جلو اشک خودشو بگیره و همون لحظه حس کرد از اتاق خودشون صدایی امد، در واقع از پشت در، پس ایزابلا سریع چند تا عکس و گزارش پزشکی که هنوز نخونده بود رو زیر لباسش مخفی کرد و از اون اتاق زیر زمینی رفت بیرون و و در مخفی رو بیت و قالیچه کف اتاق رو کشید روی در و هر چی از اون اتاق مخفی اورده بود بیرون رو توی یه کیف مجلسی قایم کرد و کیف رو ته ته کمد جایی که مشخص نباشه گذاشت و همون موقع در باز شد و ولادیمر وارد اتاق شد....
ولادیمر وارد شد و کتش را درآورد و انداخت روی صندلی... نگاهش به ایزابلا افتاد به صورتی که هنوز رد اشک روش بود...
ولادیمر«چی شده؟ گریه کردی؟»
ایزابلا سریع خودش را جمع و جور کرد و دستش را به صورت کشید...
ایزابلا«نه... نه...فقط... یه کابوس دیدم،وقتی نبودی..»
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد...نگاهش روی صورت ایزابلا بود،عمیق...خیلی عمیق
ولادیمر«از چی؟»
ایزابلا«یادم نیست»
دروغ گفت...اولین دروغ بزرگ به ولادیمر!
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد و بعد رفت سمت میز...لیوانی برداشت و و درش کمی ودکا قوی ریخت و نوشید
ولادیمر«امروز توی ماموریت یه خبری شنیدم... شاید برات جالب باشه!»
ایزابلا«چه خبری؟»
ولادیمر«مارکو نمرده!»
قلب ایزابلا یک ضربه محکم زد... صورتش را کنترل کرد... اما دستش روی دامنش مشت شد
ایزابلا«یعنی چی؟»
ولادیمر«یعنی اون احمق هنوز زنده است... چند ماه تو کما بود و حالا اون عو꙳ضی بیدار شده»
ایزابلا«کجاست؟»
ولادیمر برگشت و به چشمهایش نگاه کرد یه نگاه سرد...ولی پشتش یه چیز دیگر بود...چیزی شبیه شک!
ولادیمر«نمیدونم...ولی پیداش میکنم و این بار خودم میکشمش....با دست خودم!»
ایزابلا با ترس«چرا؟»
ولادیمر«چون به چیزی که مال منه دست زد...تو مال منی و هرکی به تو نزدیک بشه، باید بمیره»
ایزابلا با ترس بلند شد و رفت ججل تا فاصله چند قدمی ولادیمر
ایزابلا«اگه بگم ولش کن، چی؟»
ولادیمر: «نه این بار...سر این موضوع هیچ شوخی یا رحمی ندارم»
ایزابلا دستش را روی سینه ولادیمر گذاشت...قلبش را حس کرد، تند بود..خیلی تند
ایزابلا با بغضی که دست خودش نبود«اگه مارکو رو بکشی... من میرم...قسم میخورم که میرم»
ولادیمر با اخم«کجا؟»
ایزابلا«...جایی که پیدام نکنی!»
ولادیمر یهو عصبانی شد و با حرص لیوان ویسگی توی دستش رو به دیوار پرت کرد و شکست تا جلو خودشو بگیره که به ایزابلا آسیب نزنه!
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۸
ایزابلا پرونده رو بست و نتونست جلو اشک خودشو بگیره و همون لحظه حس کرد از اتاق خودشون صدایی امد، در واقع از پشت در، پس ایزابلا سریع چند تا عکس و گزارش پزشکی که هنوز نخونده بود رو زیر لباسش مخفی کرد و از اون اتاق زیر زمینی رفت بیرون و و در مخفی رو بیت و قالیچه کف اتاق رو کشید روی در و هر چی از اون اتاق مخفی اورده بود بیرون رو توی یه کیف مجلسی قایم کرد و کیف رو ته ته کمد جایی که مشخص نباشه گذاشت و همون موقع در باز شد و ولادیمر وارد اتاق شد....
ولادیمر وارد شد و کتش را درآورد و انداخت روی صندلی... نگاهش به ایزابلا افتاد به صورتی که هنوز رد اشک روش بود...
ولادیمر«چی شده؟ گریه کردی؟»
ایزابلا سریع خودش را جمع و جور کرد و دستش را به صورت کشید...
ایزابلا«نه... نه...فقط... یه کابوس دیدم،وقتی نبودی..»
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد...نگاهش روی صورت ایزابلا بود،عمیق...خیلی عمیق
ولادیمر«از چی؟»
ایزابلا«یادم نیست»
دروغ گفت...اولین دروغ بزرگ به ولادیمر!
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد و بعد رفت سمت میز...لیوانی برداشت و و درش کمی ودکا قوی ریخت و نوشید
ولادیمر«امروز توی ماموریت یه خبری شنیدم... شاید برات جالب باشه!»
ایزابلا«چه خبری؟»
ولادیمر«مارکو نمرده!»
قلب ایزابلا یک ضربه محکم زد... صورتش را کنترل کرد... اما دستش روی دامنش مشت شد
ایزابلا«یعنی چی؟»
ولادیمر«یعنی اون احمق هنوز زنده است... چند ماه تو کما بود و حالا اون عو꙳ضی بیدار شده»
ایزابلا«کجاست؟»
ولادیمر برگشت و به چشمهایش نگاه کرد یه نگاه سرد...ولی پشتش یه چیز دیگر بود...چیزی شبیه شک!
ولادیمر«نمیدونم...ولی پیداش میکنم و این بار خودم میکشمش....با دست خودم!»
ایزابلا با ترس«چرا؟»
ولادیمر«چون به چیزی که مال منه دست زد...تو مال منی و هرکی به تو نزدیک بشه، باید بمیره»
ایزابلا با ترس بلند شد و رفت ججل تا فاصله چند قدمی ولادیمر
ایزابلا«اگه بگم ولش کن، چی؟»
ولادیمر: «نه این بار...سر این موضوع هیچ شوخی یا رحمی ندارم»
ایزابلا دستش را روی سینه ولادیمر گذاشت...قلبش را حس کرد، تند بود..خیلی تند
ایزابلا با بغضی که دست خودش نبود«اگه مارکو رو بکشی... من میرم...قسم میخورم که میرم»
ولادیمر با اخم«کجا؟»
ایزابلا«...جایی که پیدام نکنی!»
ولادیمر یهو عصبانی شد و با حرص لیوان ویسگی توی دستش رو به دیوار پرت کرد و شکست تا جلو خودشو بگیره که به ایزابلا آسیب نزنه!
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۹k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط