{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۹

صدای شکستن لیوان توی اتاق پیچید...تکه‌های شیشه روی زمین پخش شد ولی ایزابلا عقب نرفت....فقط ایستاد و نگاهش به ولادیمر بود... نفس های ولادیمر تند شده بود و دستش را مشت کرده بود...رگ‌های دستش بیرون زده بود
ولادیمر«چرا؟ چرا انقدر برات مهمه؟ اون یه غریبه‌ست... یه کسی که میخواست تو رو از من بگیره!»
ایزابلا«اون غریبه نبود...اون...»
حرفش نصفه موند انگار که نمیتونست ادامه بده حرفشو
ولادیمر«اون چی؟ بگو دیگه»
ایزابلا«اون تنها کسی بود که وقتی ازت فرار کردم، بهم پناه داد... بدون اینکه ازم چیزی بخواد... بدون اینکه منتظر چیزی باشه»
ولادیمر«منم میتونستم البته اگه میذاشتی!»
ایزابلا«تو تهدیدم کردی و مامانم رو کشتی...»
ولادیمر با حرص« من نکشتمش...بابات کشت»
ایزابلا«میدونم، ولی اون موقع که نمیدونستم اینو.اون موقع تو برام یه غریبه بودی...یه غریبه ترسناک و مارکو... خب اون یه نور بود توی تاریکی»
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد و ایزابلا باز هم عقب نرفت
ولادیمر«حالا که میدونی من نجاتت دادم؟ حالا که میدونی من ۲۲ سال منتظرت بودم؟ من، نه اون مرت꙳یکه عو꙳ضی»
ایزابلا«میدونم... ولی این یعنی من باید بذارم یه آدم دیگه رو بکشی؟»
ولادیمر«اون دشمن منه!»
ایزابلا«اون دشمن تو نیست. اون فقط...»
باز هم نتونست... حقیقت توی گلویش گیر کرده بود
ولادیمر برگشت و رفت سمت پنجره...به باغ نگاه کرد و به مجسمه فرشته...
ولادیمر«آنجل....خودت میدونی نمیتونی منو منصرف کنی، من هر کی سد راهم باشه رو حذف میچنم»
ایزابلا بعد مکث طولانی گفت«الان مشکلت چیه؟چرا میخوای بکشیش؟ »
ولادیمر«هزار بار گفتم، اون به چیزی که مال منه دست زده و سد راه منه»
ایزابلا«اگه من بهش بگم که بره چی؟ بهش بگم دیگه نیاد اینجا؟بهش بگم دیگه منو نبینه؟»
ولادیمر برگشت... نگاه سردش را به ایزابلا دوخت و چند لحظه سکوت کرد بعد آرام جواب داد«دیگه دیر شده...اون باید می‌فهمید با چه کسی طرفه،. حالا بهای احمقیش رو می‌دهد!»
ایزابلا«پس هیچ راهی نیست؟»
ولادیمر«فقط یه راه هست»
ایزابلا«چه راهی؟»
ولادیمر«اینکه خودت فراموشش کنی...به من بگی برام مهم نیست و بذاری من کاری که باید بکنم رو بکنم!»
ایزابلا«نمیتونم»
ولادیمر«پس هیچ راهی نیست!»
رفت سمت در،ایستاد و بدون اینکه برگردد گفت: «ناهار حاضره... بیا پایین اه گشنه ات شد»
و رفت..در بسته شد و ایزابلا روی تخت نشست..دستش می‌لرزید..با خودش زمزمه کرد«چطور می‌تونم بهش بگم که اون مارکوئه؟ اگه بفهمه... چی؟ »
و تو همین لحظه آنا وارد شد

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۱۲)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۰ آنا«خوبی؟ ص...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۱ ایزابلا ب...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۸ ایزابلا پر...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۷اتاق خلوت بود... نور سرد صبح از...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 45 ولادیمر چن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 57 ولادیمر چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط