Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۰
آنا«خوبی؟ صورتت رنگ پریده»
ایزابلا«هیچی، فقط یه کم خستهام...»
آنا«مطمئینی؟ »
ایزابلا به آنا خیره شد و بعد نتونست جلو گریه اش رو بگیره وبا گریه جواب داد«نه... »
آنا با دیدن اشکهای ایزابلا، سریع در را بست و کنارش روی تخت نشست«هی ایزابلا! چی شده؟ بابات چیزی گفته؟پدرم کاری کرده؟ چی شده؟»
ایزابلا سرش را تکان داد... نمیتوانست حرف بزند
آنا دستش را گرفت«به من بگو... قول میدم به هیچ کس نگم، حتی به مایکل!»
ایزابلا چند لحظه به چشمان آنا نگاه کرد...آنا راست میگفت، تنها کسی بود که میتوانست بهش اعتماد کند
ایزابلا با صدای لرزان«آنا... اگه چیزی بهت بگم، قول میدی هیچ وقت به... به پدرت هم نگی؟»
آنا سرشو تکون داد«قسم میخورم»
ایزابلا از جاش بلند شد رفت مدارکی که از زیر زمین اورده بود رو ورداشت وبرگشت سمت آنا«آنا...پدرت..اون اسمش ولادیمر..دیدمش..ولی چیزی که الان مهمه اینه که اون میخواد مارکو رو بکشه»
آنا«مگه مارکو قبلا نمرد؟ »
ایزابلا«نه... در واقع خیلی پیچیده است.. »
ایزابلا مدارک رو به آنا نشون داد و آنا بعد از دیدنشون با شوک و گیجی گفت«یعنی مارکو.... »
ایزابلا سرشو تکون داد«آره خودشه... »
آنا مکث کرد وپرسید«پس اگه خودشه چه جوری میخواد اونو بکشه؟ »
ایزابلا«نمیدونه.... نمیدونه مارکو خودشه.. »
آنا مکث کرد و جواب داد«خب این کجاش بده؟ »
ایزابلا با تقریبا داد گفت«احمقی تو؟ دارم میگم مارکو خوده ولاده، اگه مارکو رو بکشه ولاد هم میمره و اگه ولاد بمیره من... »بغض ایزابلا دوباره شکست وزد زیر گریه
آنا ایزابلا را محکم بغل کرد و دستش را آرام روی پشتش کشید«هیس... گریه نکن...قرار نیست هیچ کدومشون بمیرن، نمیزارم!»
ایزابلا«چطور میخوای جلو ولادیمر رو بگیری؟ اون وقتی چیزی رو توی ذهنش بذاره، هیچ کس نمیتونه جلوش رو بگیره»
آنا«میریم بهش میگیم...با هم»
ایزابلا از بغل آنا جدا شد و اشکهایش را پاک کرد«نمیشه، باور نمیکنه.. بعدشم توی اون پرونده پزشکی نوشته این یه مکانیزم دفاعیشه یعنی هر وقت بترسه، یا ناراحت شه یا عصبانی، شخصیت مارکو میاد بیرون...یه جورایی زمان هایی که نمیتونن ولاد احساساتشو بروز بده، مارکو میاد... »
آنا چند ثانیه سکوت کرد وبعد جواب داد«خودشه، راه حل مون همینه....ما باید کاری کنیم که خود ولادیمر احساساتشو نشون بده، اینجوری مارکو نمیاد و پدرم هم اونو یه تهدید نمیبینه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۰
آنا«خوبی؟ صورتت رنگ پریده»
ایزابلا«هیچی، فقط یه کم خستهام...»
آنا«مطمئینی؟ »
ایزابلا به آنا خیره شد و بعد نتونست جلو گریه اش رو بگیره وبا گریه جواب داد«نه... »
آنا با دیدن اشکهای ایزابلا، سریع در را بست و کنارش روی تخت نشست«هی ایزابلا! چی شده؟ بابات چیزی گفته؟پدرم کاری کرده؟ چی شده؟»
ایزابلا سرش را تکان داد... نمیتوانست حرف بزند
آنا دستش را گرفت«به من بگو... قول میدم به هیچ کس نگم، حتی به مایکل!»
ایزابلا چند لحظه به چشمان آنا نگاه کرد...آنا راست میگفت، تنها کسی بود که میتوانست بهش اعتماد کند
ایزابلا با صدای لرزان«آنا... اگه چیزی بهت بگم، قول میدی هیچ وقت به... به پدرت هم نگی؟»
آنا سرشو تکون داد«قسم میخورم»
ایزابلا از جاش بلند شد رفت مدارکی که از زیر زمین اورده بود رو ورداشت وبرگشت سمت آنا«آنا...پدرت..اون اسمش ولادیمر..دیدمش..ولی چیزی که الان مهمه اینه که اون میخواد مارکو رو بکشه»
آنا«مگه مارکو قبلا نمرد؟ »
ایزابلا«نه... در واقع خیلی پیچیده است.. »
ایزابلا مدارک رو به آنا نشون داد و آنا بعد از دیدنشون با شوک و گیجی گفت«یعنی مارکو.... »
ایزابلا سرشو تکون داد«آره خودشه... »
آنا مکث کرد وپرسید«پس اگه خودشه چه جوری میخواد اونو بکشه؟ »
ایزابلا«نمیدونه.... نمیدونه مارکو خودشه.. »
آنا مکث کرد و جواب داد«خب این کجاش بده؟ »
ایزابلا با تقریبا داد گفت«احمقی تو؟ دارم میگم مارکو خوده ولاده، اگه مارکو رو بکشه ولاد هم میمره و اگه ولاد بمیره من... »بغض ایزابلا دوباره شکست وزد زیر گریه
آنا ایزابلا را محکم بغل کرد و دستش را آرام روی پشتش کشید«هیس... گریه نکن...قرار نیست هیچ کدومشون بمیرن، نمیزارم!»
ایزابلا«چطور میخوای جلو ولادیمر رو بگیری؟ اون وقتی چیزی رو توی ذهنش بذاره، هیچ کس نمیتونه جلوش رو بگیره»
آنا«میریم بهش میگیم...با هم»
ایزابلا از بغل آنا جدا شد و اشکهایش را پاک کرد«نمیشه، باور نمیکنه.. بعدشم توی اون پرونده پزشکی نوشته این یه مکانیزم دفاعیشه یعنی هر وقت بترسه، یا ناراحت شه یا عصبانی، شخصیت مارکو میاد بیرون...یه جورایی زمان هایی که نمیتونن ولاد احساساتشو بروز بده، مارکو میاد... »
آنا چند ثانیه سکوت کرد وبعد جواب داد«خودشه، راه حل مون همینه....ما باید کاری کنیم که خود ولادیمر احساساتشو نشون بده، اینجوری مارکو نمیاد و پدرم هم اونو یه تهدید نمیبینه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط