سرنوشت

"سرنوشت "
.
p,47
.
.
.
.
اروم صورتشو نوازش کردم ... این اولین بارش نبود که اینجوری میشد ... داشت جلوی چشمام خودشو نابود میکرد ...و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بغلش کنم ..
.
ا/ت: ااا نه نهه نههه ...
.
کوک : هیشش پرنسسم اروم من اینجام ... اروم ..
.
کم کم چشماشو باز کرد ... با اون دوتا مروارید مشکی که اان کاملا خیس شده بودن نگام کرد ..
.
شروع کرد به گریه کردن ..
.
.
ا/ت : جو..جونگ ک..کوک هق هق بازم هق همون خواب هق هق میترسم هق ..
.
کوک : هیشش پرنسس از چیزی نترس من پیشتم ... همیشه مواظبتم ... هیشش
.
۱۰ مین بعد ..
.
اب رو بستم و ا/ت رو بلند کردم ... ساعت ۵ و نیم صبح بود ...لباساش که خیس شده بود رو عوض کردم و گذاشتمش روی تخت ... خودمم لباسامو عوض کردم و پیشش دراز کشیدم....اروم دستای کوچولوشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو تو سینم فرو برد ....موهاشو نوازش میکردم ...بعد از ۵ مین که نفساش منظم شد فهمیدم که خوابیده ..اروم از بغلش اومدم بیرون ‌......رفتم و وسایلامونو جمع کردم و گذاشتم تو چمدون ... ساعت ۹ باید راه بیوفتیم ... به عروسکای بالای تخت نگاه کردم ..... اونارو گذاشتم تو ساک و لباسای ا/ت رو کنار تخت جای لباسای خودم گذاشتم ...
.
ویو راوی ...
.
اون شب گذشت و فلیکس تا صبح جلوی در اتاقش راه رفت ... راه رفت و راه رفت ..ذهنش درگیر ا/ت بود ...میدونست که ا/ت به جونگ کوک وابسته شده ولی باید حقیقتو بهش میگفتن ..... بالاخره هر چی که باشه اون دختر عموش بود و باید پیش خودش برمیگردوند.....
.
صبح ساعت ۸ ( خونه فلیکس )
.
پسرک( فلیکس ) به پنجره خیره شده بود و لیوان قهوه اش رو توی دستاش نگه داشته بود ...
.
هیون : هی پسر .. بزار حدس بزنم ... دیشب نخوابیدی نه ؟
.
فلیکس: هوم ...
.
هیون : .....
.
.
.
پارت جدیدد نتونستم تاقت بیارم ... برای همین گفتم ا/ت چیکاره ی فلیکسهه حال کنینن😂💋
دیدگاه ها (۱)

"سرنوشت "p,48...هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا...

۵۰۰ تایی بشیمممم گوگولیاااا😭امروز اگه نت یاری کنه و اگه درس ...

"سرنوشت "p,46...فلیکس : اهههه ... .ویو ا/ت*.همگی سر میز نشست...

"سرنوشت "p,45....اون دختر ... همه چیزش رویایی بود ...دیرینگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط