سرنوشت
"سرنوشت "
p,48
.
.
.
هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا/ت اینجوری به خودت آسیب بزنی هاااا ( داد )
.
فلیکس : تا وقتی که بتونم از دست اون عوضی نجاتش بدمم( داد )
.
هیون : هه همین فردا شب هر جور کا شده بخاطر تو برش میگردونیم...
.
فلیکس : مرسی هیونگ ..
.
ویو ا/ت * ( ساعت ۷ صب )
.
با جا به جا شدن تخت چشمامو باز کردم ...سرم درد میکرد ...جونگ کوک رو دیدم کنارم که داره موهامو ناز میکنه ...یکم به خودم دقت کردم ...لباسای دیشب تنم نبود ...یعنی دوباره اونجوری شده بود ؟؟ باز من نزاشتم کوک بخوابه ؟؟ ...
.
ا/ت : اوم کوک دیشب دوباره ..
.
کوک : آره پرنسسم .... ولی من اینجام و مراقبتم....
.
ا/ت : ببخشید که اذیت میشی ...
.
کوک: اذیت نمیشم عروسکم ...حالا بلند شو بریم پایین صبحونه بخوریم که لاید راه بیوفتیم ...
.
ا/ت : باشه ...
.
بلند شدم و رفتم دستشویی ی ابی به دست و صورتم زدم و لباسامو عوض کردم و رفتم پایین ....همه دور میز بودن ...بعد از صبحونه رفتیم وسایلمونو برداشتیم و دم در منتظر جونگ سو وایستادیم ...
.
جونگ سو بدو بدو اومد سمتم ..
.
جونگ سو : ا/ت .. ا/تتت ...
.
ا/ت : بلهه( خنده )
.
جونگ سو : بیا ... این جا کلیدی رو خودم برات درست کروم ....البته بابایی هم کمکم کرد ...
.
ا/ت : واییییییییی چقدرررررز نازهههههه( ذوق )
.
رفتم و جونگ سو رو محکم بغلش کردم و بعد همه از خانواده ی چیهوپ خداحافظی کردیم ...
.
ویو تو ماشین *
.
کوک : ا/ت به نامجون گفتم بعد از ظهر که میرسیم بیاد بهت درس بده ...فردا صبح هم میاد تا باهم ریاصی کار کنین ....شبشم که مهمونیه ...
.
ا/ت : هوفف باشهه ( پوکر ) دلم برای نامجون هم تنگ شده زیادد
.
ته : هومم منمم
.
جیمین : امم کوک اشکال نداره من با جولیا فردا بیام مهمونی ..؟
.
کوک : نبابا چ اشکالی داره ..
.
جولیا : مرسی رئی.. جونگ کوک
.
کوک : ( خنده )
.
ساعت حدودای ۱ ظهر بود که نزدیکای سئول بودیم ...ی جا کنار زدیم و نهار خوردیم و دوباره راه اوفتادیم ...ساعت ۳ رسیدیم عمارت ....رفتیم بالا تو ی اتاق و وسایلامونو بادیگاردا اوردن ..... خودمو رو تخت ولو کردم ..
.
ا/ت : اخخخ کمرم خشک شددد
.
کوک ..
.
.
.
.
ماچ به کلتون 🍓😁
p,48
.
.
.
هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا/ت اینجوری به خودت آسیب بزنی هاااا ( داد )
.
فلیکس : تا وقتی که بتونم از دست اون عوضی نجاتش بدمم( داد )
.
هیون : هه همین فردا شب هر جور کا شده بخاطر تو برش میگردونیم...
.
فلیکس : مرسی هیونگ ..
.
ویو ا/ت * ( ساعت ۷ صب )
.
با جا به جا شدن تخت چشمامو باز کردم ...سرم درد میکرد ...جونگ کوک رو دیدم کنارم که داره موهامو ناز میکنه ...یکم به خودم دقت کردم ...لباسای دیشب تنم نبود ...یعنی دوباره اونجوری شده بود ؟؟ باز من نزاشتم کوک بخوابه ؟؟ ...
.
ا/ت : اوم کوک دیشب دوباره ..
.
کوک : آره پرنسسم .... ولی من اینجام و مراقبتم....
.
ا/ت : ببخشید که اذیت میشی ...
.
کوک: اذیت نمیشم عروسکم ...حالا بلند شو بریم پایین صبحونه بخوریم که لاید راه بیوفتیم ...
.
ا/ت : باشه ...
.
بلند شدم و رفتم دستشویی ی ابی به دست و صورتم زدم و لباسامو عوض کردم و رفتم پایین ....همه دور میز بودن ...بعد از صبحونه رفتیم وسایلمونو برداشتیم و دم در منتظر جونگ سو وایستادیم ...
.
جونگ سو بدو بدو اومد سمتم ..
.
جونگ سو : ا/ت .. ا/تتت ...
.
ا/ت : بلهه( خنده )
.
جونگ سو : بیا ... این جا کلیدی رو خودم برات درست کروم ....البته بابایی هم کمکم کرد ...
.
ا/ت : واییییییییی چقدرررررز نازهههههه( ذوق )
.
رفتم و جونگ سو رو محکم بغلش کردم و بعد همه از خانواده ی چیهوپ خداحافظی کردیم ...
.
ویو تو ماشین *
.
کوک : ا/ت به نامجون گفتم بعد از ظهر که میرسیم بیاد بهت درس بده ...فردا صبح هم میاد تا باهم ریاصی کار کنین ....شبشم که مهمونیه ...
.
ا/ت : هوفف باشهه ( پوکر ) دلم برای نامجون هم تنگ شده زیادد
.
ته : هومم منمم
.
جیمین : امم کوک اشکال نداره من با جولیا فردا بیام مهمونی ..؟
.
کوک : نبابا چ اشکالی داره ..
.
جولیا : مرسی رئی.. جونگ کوک
.
کوک : ( خنده )
.
ساعت حدودای ۱ ظهر بود که نزدیکای سئول بودیم ...ی جا کنار زدیم و نهار خوردیم و دوباره راه اوفتادیم ...ساعت ۳ رسیدیم عمارت ....رفتیم بالا تو ی اتاق و وسایلامونو بادیگاردا اوردن ..... خودمو رو تخت ولو کردم ..
.
ا/ت : اخخخ کمرم خشک شددد
.
کوک ..
.
.
.
.
ماچ به کلتون 🍓😁
- ۲۱.۳k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط