جمهوری اسلامی ایران
______
#جمهوری اسلامی ایران..
momeries:;
part⁷/;
بعداز اونها یه عالمه مهمون هم رفتن روی صحنه و شروع کردن به رقصیدن...
پسرک خیره به ا.ت..
نگاهش چیزِ دیگه ای جز یک نگاه ساده میگفت...
کله نفرتش از ا.ت با نگاهش از بین رفت...
اینکه با وجودش چه تغییراتی توی زندگیش ایجاد شده بود..
چه کسانی رو از دست داده بود...
با یاد آوری خاطراتش با عصبانیت با دستش چشماش رو میمالید...دوباره به صحنه رقص برای دیدن ا.ت سرش رو اورد بالا...ولی دخترک نبود..
داخل یک چشم بهم زدن غیب شد..
از روی صندلی که نشسته بود سریع بلند شد..به دورو بر صحنه رقص نگاه کرد..
هیچ زنی رو به شباهتش ندید...
_____________
اِلم:نظرت درمورد این زندگی؟!
با تعجب به قفسه های کتاب خونه نگاه میکرد..
دوباره اومده بود اینجا...
ا.ت:اممم خوبه..ولی خوب شروع نشد ولی خوبه...
اِلم:بزار راحت تر بگم،چی میخوای داخل این زندگی؟!
ا.ت:هیچی..یعنی..یکمی..یه ذره مهربونی و خو...
اِلم:منظورت عشقه؟!
ا.ت:نه نه اص...
با دیدن خودش در وسط حیاط..اوفی کشید...
هوا کاملا تاریک بود...ولی زود یاد حرف خانم اِلم افتاد...
(اِلم:منظورت عشقه؟!)
یعنی قراره دراما بشه؟!
ایش نه نه...
به سمت عمارت حرکت کرد...
هنوز واردش نشده بود که از پشت شیشه...جونگکوکو دید.
با اعصبانیت به بادیگارد ها چیزی میگفت...
و اون هام میدوییدن..
مرد:ا.ت؟!
با صدای غیر آشنایی برگشت..
مردی کمی مسن که چند تاره سبیل به رنگ سفید روی گونه هاش بود..
چشم ها کشیده ی آبی رنگی داشت...دماغی پهن ولی کوچیک..
این مشخصات رو به مغزش میگفت که ببینه میشناستش؟!..
درسته نمیشناختتش ولی اون مرد خوب میشناخت دخترک رو...
ا.ت:ب...
قبل از کامل شدن حرفش مرد اون رو محکم به آغوش کشید...
مرد:دخترم..واقعا جا خوردم که تونستم پیدات کنم...
دخترم؟!
دخترمممم؟!
یعنی باباشه..
چقدر که این زندگی معمایی..
ولی چرا درمورد چیزی داخل دفتر خاطراتش ننوشته بود...
لعنتی زیر لب گفت..سوتی نده..!
مرد:میدونم شوکه شدی..من من...سالهاست دنبالتم..ول..
با دیدن بادیگارد ها که داشتن کله عمارت رو میگشتن حرفش نصفه موند...
مرد:باید بریم..میدونم..میدونم بعداز اون اتفاق بهم هیچ اعتمادی نداری ولی..بعدا واسط توضیح میدم..
میخواست جیغ بکشه..
میخواست بگه مرتیکه من اصلا تورو نمیشناسم که اعتماد داشته باشم...
ولی یهو یاد اون جمله توی صفحه ۲ دفتر خاطرات افتاد...
(باید فرار کنم...حتما)
بدون هیچ فکره دیگه ای سرش رو بالا و پایین کرد...
این رضایت از ا.ت مرد دستش رو گرفت..به سمته دره چوبی رفتن..
اون خروج از عمارت بود...
جلوش پر از وَن های مشکی بود..
مرد:بیاید پایین..
رو به ا.ت کرد و گفت.
مرد:سریع سوار شو..اونها میفهمن تو نیستی..
سریع حرکت کردن..
چیشد دقیقا؟!
با مردی که فقط ۵ دقیقه دیدتش فرار کرد..
فرار کرد از دست مرده مافیایی..
..
..
...
#جمهوری اسلامی ایران..
momeries:;
part⁷/;
بعداز اونها یه عالمه مهمون هم رفتن روی صحنه و شروع کردن به رقصیدن...
پسرک خیره به ا.ت..
نگاهش چیزِ دیگه ای جز یک نگاه ساده میگفت...
کله نفرتش از ا.ت با نگاهش از بین رفت...
اینکه با وجودش چه تغییراتی توی زندگیش ایجاد شده بود..
چه کسانی رو از دست داده بود...
با یاد آوری خاطراتش با عصبانیت با دستش چشماش رو میمالید...دوباره به صحنه رقص برای دیدن ا.ت سرش رو اورد بالا...ولی دخترک نبود..
داخل یک چشم بهم زدن غیب شد..
از روی صندلی که نشسته بود سریع بلند شد..به دورو بر صحنه رقص نگاه کرد..
هیچ زنی رو به شباهتش ندید...
_____________
اِلم:نظرت درمورد این زندگی؟!
با تعجب به قفسه های کتاب خونه نگاه میکرد..
دوباره اومده بود اینجا...
ا.ت:اممم خوبه..ولی خوب شروع نشد ولی خوبه...
اِلم:بزار راحت تر بگم،چی میخوای داخل این زندگی؟!
ا.ت:هیچی..یعنی..یکمی..یه ذره مهربونی و خو...
اِلم:منظورت عشقه؟!
ا.ت:نه نه اص...
با دیدن خودش در وسط حیاط..اوفی کشید...
هوا کاملا تاریک بود...ولی زود یاد حرف خانم اِلم افتاد...
(اِلم:منظورت عشقه؟!)
یعنی قراره دراما بشه؟!
ایش نه نه...
به سمت عمارت حرکت کرد...
هنوز واردش نشده بود که از پشت شیشه...جونگکوکو دید.
با اعصبانیت به بادیگارد ها چیزی میگفت...
و اون هام میدوییدن..
مرد:ا.ت؟!
با صدای غیر آشنایی برگشت..
مردی کمی مسن که چند تاره سبیل به رنگ سفید روی گونه هاش بود..
چشم ها کشیده ی آبی رنگی داشت...دماغی پهن ولی کوچیک..
این مشخصات رو به مغزش میگفت که ببینه میشناستش؟!..
درسته نمیشناختتش ولی اون مرد خوب میشناخت دخترک رو...
ا.ت:ب...
قبل از کامل شدن حرفش مرد اون رو محکم به آغوش کشید...
مرد:دخترم..واقعا جا خوردم که تونستم پیدات کنم...
دخترم؟!
دخترمممم؟!
یعنی باباشه..
چقدر که این زندگی معمایی..
ولی چرا درمورد چیزی داخل دفتر خاطراتش ننوشته بود...
لعنتی زیر لب گفت..سوتی نده..!
مرد:میدونم شوکه شدی..من من...سالهاست دنبالتم..ول..
با دیدن بادیگارد ها که داشتن کله عمارت رو میگشتن حرفش نصفه موند...
مرد:باید بریم..میدونم..میدونم بعداز اون اتفاق بهم هیچ اعتمادی نداری ولی..بعدا واسط توضیح میدم..
میخواست جیغ بکشه..
میخواست بگه مرتیکه من اصلا تورو نمیشناسم که اعتماد داشته باشم...
ولی یهو یاد اون جمله توی صفحه ۲ دفتر خاطرات افتاد...
(باید فرار کنم...حتما)
بدون هیچ فکره دیگه ای سرش رو بالا و پایین کرد...
این رضایت از ا.ت مرد دستش رو گرفت..به سمته دره چوبی رفتن..
اون خروج از عمارت بود...
جلوش پر از وَن های مشکی بود..
مرد:بیاید پایین..
رو به ا.ت کرد و گفت.
مرد:سریع سوار شو..اونها میفهمن تو نیستی..
سریع حرکت کردن..
چیشد دقیقا؟!
با مردی که فقط ۵ دقیقه دیدتش فرار کرد..
فرار کرد از دست مرده مافیایی..
..
..
...
- ۱.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط