{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمهوری اسلامی ایران

_______
#جمهوری اسلامی ایران..

momeries;
part⁶;


(اون توی دنیای خودش غرق بود...!!/



روی کاناپه نشسته بودو با لبخند معذب بودنشو قایم میکرد...

لیوان ویسکی....که روی میز جلوش بود رو ور داشت و بدون در نظر گرفتن اینکه ماله کسیه نوشید...

مایا:لیوان ویسکی واسه ی پسریه که کنارت نشسته و داره نگات میکنه...

با تعجب به مایا نگاه کردو لیوان رو گذاشت سرجاش...
و دوباره لبخند ضایع...

مایا:دهن زده بود!!...🎀

تف کرد بیرون...بدون اینکه ببینه اون پسر ها کنارش بودن.‌‌.
دستمال رو گرفتو لباسش که کثیف شده بود رو تمیز کرد...

ا.ت:چرا نمیگی؟!

_____


پسرک همینجوری که لیوان نوشدنی دستش بود به سمت بند مافیاشون رفت...

با دیدن جونگکوک تعظیمی کردنو شروع کردن به حرف زدن...

جونگکوک:سرقت دیشب از عمارت جویی چیشد؟!

تهیونگ: اون مرده!

جونگکوک:چییی؟!بهتون گفتم نباید بقیه بفهمه.!

جیمین:انگاری میدونست داریم میایم..بادیگارد ها اماده بودن..

جونگکوک:چجوری فهمید؟!!فقط ما میدونستیم...

جیمین:کله نقشرو میدونست..از کدوم در وارد میشیم..چه ساعتی...

جونگکوک:بعدا داخل کارخونه درموردش حرف میزنیم..‌.

تهیونگ:ولی اون دختره کیه؟!

جیمین:از همون اول نگاهم روش بود...تاحالا ندیدمش..

جیهوپ: منم تاحالا ندیدمش..انگار ندیمه جدیده..

با پوزخند تهیونگ ادامه داد..

تهیونگ:ندیمه؟!شوخیت گرفته!

جونگکوک با پچ پچ هاشون به دخترکی که درموردش حرف میزد..نگاه کرد...

لیوان دستش رو محکم فشار داد..جوری که انگار داره میشکنه...

ا.ت کناره اون همه پسر؟!
زبونش رو توی گونش فرو بردو با اخم های توی هم رفته خیره نگاه کرد...

تهیونگ:جونگکوک میشناسیش؟!

لیوانش رو نزدیک لبش گرفتو با پوزخند لب زد...

جونگکوک:مشوقمه!


جیهوپ:فکر نمیکردم دختر کیم این باشه....


ا لباسش که اومده بود بالا و پاهای سفیدش رو نشون میداد پایین اورد...
دخترک با سنگینی نگاه مو هاش رو پشته گوشش داد و چرخید...

با دیدن جونگکوک که با اخمی بالا نگاش میکرد و چند نفر دیگه کنارش سریع برگشت...

گوشه ی لبش رو گاز گرفت...دلیل نگاهش چی بود..‌

ا.ت:مایا بیا بریم بخوابیم...

مایا:فعلا نمیام تو برو...

خواست بره که متوجه شد تنهایی نمیتونه..ترسید...

ا.ت:نمیتونم تنها برم بیا بریم...خستم

مایا:۵دقیقه دیگه..

ولی یهو به خودش اومد انگار یه دختر شجاع شد...
چرا باید ازش بترسه..نرمال لبخند زد...نباید میترسید..نفس عمیقی کشید..

پاش رو اونیکی پاش گذاشت و دستش رو بلند کرد...
به گارسون هایی که نوشیدنی پخش میکرد نگاه کردو نوشیدنی گرفت...

ا.ت:بریم برقصیم...

این حرفش باید دلیله مرگش میشد...
قضیه رو زیادی آسون گرفته بود...فکر میکرد فقط داستانه ولی این یک زندگیه.!!

مایا:اوو بریم..بچه ها بریم..

...
...
...
دیدگاه ها (۲)

______#جمهوری اسلامی ایران..momeries:; ...

______#جمهوری اسلامی ایرانmomeries;: ...

سلام..!خوبید؟!!اول از همه...ببخشید که خیلی دیر به دیر پارت آ...

______#جمهوری اسلامی ایران...momeries; ...

قسمت یک غریبه مافیا

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

خوندن بدونه لایکو کامنت حرامهههخهههههههههه.you and mep21تهیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط