part
[♡part¹⁴♡]
کفش هام رو در اوردم و کنار اب نشستم،زانو هام رو بغل کردم و به دریا خیره شدم،ساعت ها اونجا نشستم،خورشید غروب کرده بود،صدای وزش باد تنها صدایی بود که توی ساحل پیچیده بود،هوا سرد شده بود،نسیم ملایم بهاری حالا تبدیل به باد های شدید شده بود،اما انگار اثری نداشت،فکر و خیال ها توی سرم می پیچید و هر لحظه بدتر میشد که با نور چراغ ها و صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم،بلند شدم و پشتم رو نگاه کردم،نیک دوید به سمتم و شونه هام رو گرفت
+احمق میدونی چند ساعته دارم دنبالت میگردم؟!چرا جواب تماسام رو ندادی؟!
با فریاد هاش دیگه نتونستم اشک هام رو نگه دارم و شروع کردم به گریه،نه بخواطر فریاد هاش بلکه تنها کسی که انقدر بهم اهمیت میداد که دنبالم بگرده یه غریبه بود،نه کاملا غریبه اما نه از خون و خانواده ی خودم،.کتش رو انداخت روی شونه هام و محکم بغلم کرد.
+باشه.باشه.ببخشید،نمیخواستم ناراحتت کنم،فقط نگرانت بودم.دیگه اینکار رو نکن.هر موقعیتی هم بود باید تماسام رو جواب بدی.
اروم سر تکون دادم و سرم رو روی سینش گذاشتم و دستش موهام رو نوازش میکرد
+مادرت بهم گفت چیشده.متاسفم.اگه نخوای بری خونه درک میکنم.میتونی پیش من بمونی.
-نمیخوام برم اونجا.
+باشه.پس امشب رو پیش من بمون.
سر تکون دادم.سوار ماشینم کرد.خودش هم بعدش داخل نشست و حرکت کرد به سمت خونش.کتش بوی اون رو میداد و یه جورایی برام ارامش بخش بود،مسیر طولانی بود و چشمام سنگین شده بود،سرم ناخوداگاه روی شونه ی نیک نشست و خوابم برد...
کفش هام رو در اوردم و کنار اب نشستم،زانو هام رو بغل کردم و به دریا خیره شدم،ساعت ها اونجا نشستم،خورشید غروب کرده بود،صدای وزش باد تنها صدایی بود که توی ساحل پیچیده بود،هوا سرد شده بود،نسیم ملایم بهاری حالا تبدیل به باد های شدید شده بود،اما انگار اثری نداشت،فکر و خیال ها توی سرم می پیچید و هر لحظه بدتر میشد که با نور چراغ ها و صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم،بلند شدم و پشتم رو نگاه کردم،نیک دوید به سمتم و شونه هام رو گرفت
+احمق میدونی چند ساعته دارم دنبالت میگردم؟!چرا جواب تماسام رو ندادی؟!
با فریاد هاش دیگه نتونستم اشک هام رو نگه دارم و شروع کردم به گریه،نه بخواطر فریاد هاش بلکه تنها کسی که انقدر بهم اهمیت میداد که دنبالم بگرده یه غریبه بود،نه کاملا غریبه اما نه از خون و خانواده ی خودم،.کتش رو انداخت روی شونه هام و محکم بغلم کرد.
+باشه.باشه.ببخشید،نمیخواستم ناراحتت کنم،فقط نگرانت بودم.دیگه اینکار رو نکن.هر موقعیتی هم بود باید تماسام رو جواب بدی.
اروم سر تکون دادم و سرم رو روی سینش گذاشتم و دستش موهام رو نوازش میکرد
+مادرت بهم گفت چیشده.متاسفم.اگه نخوای بری خونه درک میکنم.میتونی پیش من بمونی.
-نمیخوام برم اونجا.
+باشه.پس امشب رو پیش من بمون.
سر تکون دادم.سوار ماشینم کرد.خودش هم بعدش داخل نشست و حرکت کرد به سمت خونش.کتش بوی اون رو میداد و یه جورایی برام ارامش بخش بود،مسیر طولانی بود و چشمام سنگین شده بود،سرم ناخوداگاه روی شونه ی نیک نشست و خوابم برد...
- ۴.۲k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط