part
[☆part³⁴☆]
حس میکردم بدنش با لمسم اروم میشه،به دیوار چسبوندمش و شروع کردم به شستن بدنش،موهاش مثل ابریشم نرم بودن و پوستش مثل پر پرنده مخملی و سفید بود،هردو باهم یه دوش طولانی گرفتیم و بعدش رفتم یه حوله دور کمر خودم و یه حوله ی دیگه دور بدن بلا پیچوندم،نشوندمش روی صندلی و موهاش رو با سشوار خشک کردم.
وقتی موهاش کامل خشک شد بلند شد و سشوار رو ازم گرفت.
-بشین.
سر تکون دادم و نشستم،اومد بین پاهام ایستاد و شروع کرد به خشک کردن موهام،دستام رو برای تعادل روی باسنش گذاشتم و پیشونیم رو به شکمش تکیه دادم،این فسقلی کاری کرده بود که حتی نمیخواستم لحظه ای ازش دور باشم.بعد خشک کردن موهام هردو لباس پوشیدیم.
یه پیراهن پرنسسی ابی روشن پوشیده بود که تا مچ پاش میرسید،یقه باز و بند های رشته ای داشت،موهاشو باز گذاشت و کفشای پاشنه بلند بلوری جلو باز پوشیده بود،منم یه کت و شلوار تمام مشکی،رفتم از پشت بغلش کردم و صورتم رو توی گردنش فرو بردم،عطرش بهم ارامش میداد،
+خیلی خوشگل شدی،گربه کوچولو.
-تو هم خوشتیپ شدی اقای بد اخلاق.
+خیلی دوستت دارم،میدونی دیگه؟
-منم خیلی دوستت دارم
+بیا بریم پایین.حتما الان دیگه میرسن و زودتر این شام تموم بشه،نمیتونم صبر کنم این لباس رو از تنت در بیارم.
گونه هاش قرمز شد.
-بیشعور انقدر منحرف نباش!
+سر تو؟قول نمیدم.
-فقط بیا بریم.
رفتیم طبقه پایین تا منتظر مهمون ها باشیم.نشسته بودیم روی مبل که صدای در اومد،بلا با استرس موهاش رو مرتب کرد و رفت در رو باز کنه،در رو که باز کرد با چهره بی حس مادربزرگ رو به رو شد و کل خانوادم پشتش بودن،خندم گرفت،رفتم مادربزرگ رو بغل کردم
¥نوه عزیزم.دلم برات تنگ شده بود.
+منم همینطور مامانبزرگ.
،اومدن داخل نشستن توی پذیرایی،بلا رو کشوندم که بیاد کنارم بشینه،دستم رو دور شونه هاش حلقه کردم.فضا تا اینکه مادرم حرف بزنه متشنج بود.
/الکس،میبینم بلاخره انجامش دادی.
+چی؟
/پیشنهاد ازدواج
+آه،اره.اما شما از کجا میدونستید؟
-اخه سوال داره؟از کجا غیر از ارتور میشه این چیز هارو فهمید؟(بهم زمزمه کرد)
سر تکون دادم و شونش رو نوازش کردم.
¥ببینم دختر جون،تو کار هم میکنی؟
-بله.طراح لباسم.
¥چند سالته؟
-بیست و پنج.
¥تحصیلات؟
-فارغ التحصیل دانشکده ی هنری.
¥اشپزی بلدی؟
-ب-
+بله،مادربزرگ،تازه امشب هم همه چیز رو خودش اماده کرده
سر تکون داد اما نمیشد خوند که چه حسی داره.
+چطوره بریم سر میز؟
همه قبول کردن و رفتیم سمت حیاط،وقتی همه نشستن و شروع کردن به خوردن،فضا کمتر متشنج بود و انگار استرس بلا هم کمتر شده بود..
حس میکردم بدنش با لمسم اروم میشه،به دیوار چسبوندمش و شروع کردم به شستن بدنش،موهاش مثل ابریشم نرم بودن و پوستش مثل پر پرنده مخملی و سفید بود،هردو باهم یه دوش طولانی گرفتیم و بعدش رفتم یه حوله دور کمر خودم و یه حوله ی دیگه دور بدن بلا پیچوندم،نشوندمش روی صندلی و موهاش رو با سشوار خشک کردم.
وقتی موهاش کامل خشک شد بلند شد و سشوار رو ازم گرفت.
-بشین.
سر تکون دادم و نشستم،اومد بین پاهام ایستاد و شروع کرد به خشک کردن موهام،دستام رو برای تعادل روی باسنش گذاشتم و پیشونیم رو به شکمش تکیه دادم،این فسقلی کاری کرده بود که حتی نمیخواستم لحظه ای ازش دور باشم.بعد خشک کردن موهام هردو لباس پوشیدیم.
یه پیراهن پرنسسی ابی روشن پوشیده بود که تا مچ پاش میرسید،یقه باز و بند های رشته ای داشت،موهاشو باز گذاشت و کفشای پاشنه بلند بلوری جلو باز پوشیده بود،منم یه کت و شلوار تمام مشکی،رفتم از پشت بغلش کردم و صورتم رو توی گردنش فرو بردم،عطرش بهم ارامش میداد،
+خیلی خوشگل شدی،گربه کوچولو.
-تو هم خوشتیپ شدی اقای بد اخلاق.
+خیلی دوستت دارم،میدونی دیگه؟
-منم خیلی دوستت دارم
+بیا بریم پایین.حتما الان دیگه میرسن و زودتر این شام تموم بشه،نمیتونم صبر کنم این لباس رو از تنت در بیارم.
گونه هاش قرمز شد.
-بیشعور انقدر منحرف نباش!
+سر تو؟قول نمیدم.
-فقط بیا بریم.
رفتیم طبقه پایین تا منتظر مهمون ها باشیم.نشسته بودیم روی مبل که صدای در اومد،بلا با استرس موهاش رو مرتب کرد و رفت در رو باز کنه،در رو که باز کرد با چهره بی حس مادربزرگ رو به رو شد و کل خانوادم پشتش بودن،خندم گرفت،رفتم مادربزرگ رو بغل کردم
¥نوه عزیزم.دلم برات تنگ شده بود.
+منم همینطور مامانبزرگ.
،اومدن داخل نشستن توی پذیرایی،بلا رو کشوندم که بیاد کنارم بشینه،دستم رو دور شونه هاش حلقه کردم.فضا تا اینکه مادرم حرف بزنه متشنج بود.
/الکس،میبینم بلاخره انجامش دادی.
+چی؟
/پیشنهاد ازدواج
+آه،اره.اما شما از کجا میدونستید؟
-اخه سوال داره؟از کجا غیر از ارتور میشه این چیز هارو فهمید؟(بهم زمزمه کرد)
سر تکون دادم و شونش رو نوازش کردم.
¥ببینم دختر جون،تو کار هم میکنی؟
-بله.طراح لباسم.
¥چند سالته؟
-بیست و پنج.
¥تحصیلات؟
-فارغ التحصیل دانشکده ی هنری.
¥اشپزی بلدی؟
-ب-
+بله،مادربزرگ،تازه امشب هم همه چیز رو خودش اماده کرده
سر تکون داد اما نمیشد خوند که چه حسی داره.
+چطوره بریم سر میز؟
همه قبول کردن و رفتیم سمت حیاط،وقتی همه نشستن و شروع کردن به خوردن،فضا کمتر متشنج بود و انگار استرس بلا هم کمتر شده بود..
- ۵.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط