{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part²⁰♡]
بارون فقط به ترسم اضافه میکرد،انگار اسمون باهام شوخیش گرفته بود،با وجود ترسم دویدم داخل تا دنبال نیک بگردم،
-نیک!
اطراف رو گشتم تا اینکه توی یه اتاق بسته شده به صندلی و بیهوش پیداش کردم،معلوم بود کتکش زده بودن و لباساش خیس اب بود،سریع طناب هارو باز کردم و افتاد توی بغلم.
-نیک،بیدار شو.نیک!
اروم تکونش دادم،خونی و کبود بود،چشماش اروم باز شدن و با اون چشمای اقیانوسیش بهم نگاه کرد،کامل هوشیار نبود اما بیهوش هم نبود.
-حالت خوب میشه.میبرمت بیمارستان.
€خانوم،هیچکس اینجا نیست،اگه کسی دنبالشون باشه بیمارستان جای امنی نیست.
-پس ماشین رو بیار.میبریمش خونه.
رفت و منو نیکولاس تنها موندیم،محکم بغلش کردم و روی زمین نشستم.نیم ساعت طول کشید تا ماشین رو بیاره،کمکش کردم بشینه صندلی عقب و پیشش نشستم.سمت پنت هاوسش حرکت کردیم.وقتی رسیدیم بردیمش روی تخت خوابوندیمش و کفشا و کتش رو در اوردم و لباساش رو عوض کردم،موهاش رو با حوله خشک کردم و به دکتر زنگ زدم.معاینش کرد و چندتا دارو براش نوشت،زخماش سطحی بودن اما یکی با فشار روش اب گرفته بود،دارو هاش رو بهش دادم و خوابیده بود.
€باید برید خونه.
-امشب پیشش میمونم.میتونی بری.
مرد سر تکون داد و رفت،همونجا کنارش نشستم و تماشاش کردم،انقدر غرق چهرش شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد...
دیدگاه ها (۲)

[☆part⁴¹☆]/.اه،الکس کوچولوی ما میخواد بچه دار بشه.اما نه.قبل...

[☆part²¹☆]ویوی نیکولاسصبح با بدن درد بیدار شدم،گلوم تیر میکش...

[-☆part⁴⁰☆]ویوی ایزابلاصبح با صدای حرف زدن یکی از خواب بیدار...

[♡part¹⁹♡]صدای تیر توی هوا پیچید،درد وحشتناکی توی بازوم احسا...

بیب من برمیگردمپارت : 120هولش دادم که افتاد دیگه کاریش نداشت...

[☆part²⁷☆]بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط