part
[♡part¹³♡]
صبح همینجور که انتظار داشتم با اربده های پدرم از خواب بیدار شدم که داشت اسمم رو صدا میزد،رفتم طبقه پایین،پدرم منتظر ایستاده بود،رفتم سمتش.
-دوباره چیشده که صدای-
با سوزشی که توی گونه ام حس کردم ساکت شدم.انتظارش رو داشتم،سرم رو برگردوندم سمتش.
$چرا دنبال اون مرتیکه میگردی؟
-انقدر بزرگ شدم که کار هام رو بدون توضیح دادن به شما پیش ببرم.دنبال هر عوضی که میگردم نبایت بهتون جواب پس بدم.
چونمو محکم گرفت.
$دختره ی هرزه کشتن پسرم برات بس نبود که دوباره داری دنبال اون عوضی میگردی؟!
دستش رو هل دادم اونطرف،اشک توی چشمام حلقه زده بود اما نمیزاشتم بریزه.جلوی اون نه.
-لعنتی من فقط ده سالم بود!الان ۱۵ساله داری این رو بهم میگی خسته نشدی؟!من کسی بودم که دزدیده شده بود،عوضی کدوم قبرستونی بودی که داداشم مجبور شد خودشو بخواطرم فدا کنه؟!لعنتی چرا جلوش رو نگرفتی؟!اسم خودتو نزار پدر وقتی همه ی بچه هات رو از خودت بیزار کردی و یکی رو زیر خاک بردی!
رفتم بیرون و در رو محکم پشتم بستم،صدای فریادش تا بیرون شنیده میشد اما اهمیتی ندادم،حتی نمیدونستم کجا میخوام برم،فقط پیاده روی میکردم،بعد ساعت ها رسیدم به ساحلی که وقتی بچه بودم نیک و داداشم دوتایی منو میاوردن اینجا،رفتم نشستم نزدیک اب و اشک هام جاری شدن..
صبح همینجور که انتظار داشتم با اربده های پدرم از خواب بیدار شدم که داشت اسمم رو صدا میزد،رفتم طبقه پایین،پدرم منتظر ایستاده بود،رفتم سمتش.
-دوباره چیشده که صدای-
با سوزشی که توی گونه ام حس کردم ساکت شدم.انتظارش رو داشتم،سرم رو برگردوندم سمتش.
$چرا دنبال اون مرتیکه میگردی؟
-انقدر بزرگ شدم که کار هام رو بدون توضیح دادن به شما پیش ببرم.دنبال هر عوضی که میگردم نبایت بهتون جواب پس بدم.
چونمو محکم گرفت.
$دختره ی هرزه کشتن پسرم برات بس نبود که دوباره داری دنبال اون عوضی میگردی؟!
دستش رو هل دادم اونطرف،اشک توی چشمام حلقه زده بود اما نمیزاشتم بریزه.جلوی اون نه.
-لعنتی من فقط ده سالم بود!الان ۱۵ساله داری این رو بهم میگی خسته نشدی؟!من کسی بودم که دزدیده شده بود،عوضی کدوم قبرستونی بودی که داداشم مجبور شد خودشو بخواطرم فدا کنه؟!لعنتی چرا جلوش رو نگرفتی؟!اسم خودتو نزار پدر وقتی همه ی بچه هات رو از خودت بیزار کردی و یکی رو زیر خاک بردی!
رفتم بیرون و در رو محکم پشتم بستم،صدای فریادش تا بیرون شنیده میشد اما اهمیتی ندادم،حتی نمیدونستم کجا میخوام برم،فقط پیاده روی میکردم،بعد ساعت ها رسیدم به ساحلی که وقتی بچه بودم نیک و داداشم دوتایی منو میاوردن اینجا،رفتم نشستم نزدیک اب و اشک هام جاری شدن..
- ۴.۳k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط