{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW」

#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 67
✦.................................

نیکی فقط خیلی کوتاه سر تکان داد

سوها نگاهش را بین آن دو چرخاند؛ فضای سنگین بینشان کاملاً مشخص بود آهسته رو به جونگکوک گفت:

سوها: بذار اول استراحت کنه.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، پرسید:

_ اتاق آماده‌ست؟

سوها: از صبح آماده شده

_ خوبه.

بعد دوباره رو به نیکی برگشت

_ بیا

نیکی همان‌جا ایستاد

+ نمیام.

جونگکوک آهسته نفسش را بیرون داد بعد یک قدم به سمت نیکی برداشت. نیکی این بار عقب نرفت چانه‌اش را بالا گرفت و مستقیم در چشم‌های او نگاه کرد

جونگکوک در فاصله‌ای نزدیک ایستاد و با صدایی پایین گفت:

_ لازم نیست هر بار امتحانش کنی

+ چیو؟

_ اینکه فکر میکنی می‌تونی جلوی تصمیم من وایسی.

چند ثانیه سکوت کرد بعد بدون اینکه منتظر پاسخش بماند، از کنارش رد شد و به سمت راه‌پله رفت. در میانه‌ی پله‌ها ایستاد حتی برنگشت نگاهش کند فقط همان‌طور که رو به بالا ایستاده بود، گفت:

_ سه ثانیه.

نیکی اخم کرد

+ یعنی چی؟

جونگکوک آرام شمرد:

_ سه... دو...

سوها با نگرانی به نیکی نگاه کرد اما چیزی نگفت

_ یک...

با تمام شدن آخرین عدد، جونگکوک فقط سرش را کمی برگرداند، نگاهش سرد و بی‌تغییر بود. نیکی چند لحظه همان‌جا ایستاد فک‌هایش از شدت عصبانیت روی هم قفل شده بود نگاهش بین راه‌پله و جونگکوک رفت‌وبرگشت

بعد با حرص گفت:

+ هر کاری دلت میخواد بکن.

جونگکوک منتظر همین جمله هم نماند، از روی پله برگشت، آرام و بی‌صدا، تا دوباره روبه‌روی نیکی ایستاد. نیکی با اخم به او خیره شد

+ نزدیکم نشو.

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد فقط خیلی کوتاه گفت:

_ خودت انتخاب کردی.

قبل از اینکه نیکی فرصتی برای عقب رفتن پیدا کند، جونگکوک خم شد یک دستش پشت زانوهای نیکی قرار گرفت و دست دیگرش پشت کمر او؛ در یک حرکت روان، او را از زمین بلند کرد.

+ جونگکوک!

نیکی از غافلگیری نفسش را با صدا بیرون داد و ناخودآگاه برای حفظ تعادل، یقه‌ی کت مشکی او را گرفت، چند ثانیه بعد تازه به خودش آمد و با عصبانیت شروع به تقلا کرد:

+ ولم کن!

با مشت به سینه‌ی جونگکوک کوبید اما قامت جونگکوک حتی ذره‌ای تکان نخورد، انگار ضربه‌ها اصلاً به او نمی‌رسید فقط قدم‌هایش را به سمت طبقه‌ی بالا ادامه داد. نیکی با حرص گفت:

+ مگه کری؟ گفتم ولم کن!

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، همان‌ طور از پله‌ها بالا رفت

_ بس کن توله.

نیکی با عصبانیت زیر لب غر زد:

+ هنوزم مثل قبل رومخمی...

جونگکوک سکوت کرد هرچه بیشتر سکوت می‌کرد، نیکی بیشتر احساس می‌کرد هیچ راهی برای شکستن این دیوار سنگی ندارد.

به طبقه‌ی دوم رسیدند

راهرویی بلند با فرش‌های تیره و تابلوهای قدیمی دو طرف دیوار کشیده شده بود.

جونگکوک مقابل بزرگ‌ترین درِ راهرو ایستاد، با یک حرکت دست، در را باز کرد؛ اتاقی وسیع با پنجره‌های قدی، پرده‌های خاکستری، کتابخانه‌ای بزرگ و تختی دو نفره نمایان شد. نیکی همان لحظه اخم کرد

+ من اینجا نمیمونم.

جونگکوک وارد اتاق شد

بی‌آنکه عجله‌ای داشته باشد، او را آرام روی لبه‌ی تخت نشاند.

به محض اینکه پاهای نیکی به زمین رسید، دختر خواست بلند شود اما جونگکوک یک قدم جلو آمد و مقابلش ایستاد، نه لمسش کرد، نه راه را با زور بست

فقط حضورش کافی بود، چشم‌های تیره‌ اش روی صورت نیکی ثابت ماند

_ استراحت کن.

نیکی با تمسخر خندید

+ دستور دیگه‌ای نداری، رئیس جئون؟

جونگکوک نگاهش را از او نگرفت

_ تا وقتی کامل خوب نشدی از این اتاق بیرون نمیای.

نیکی با لجبازی از جا بلند شد

+ ببین منو

یک قدم به سمت در برداشت

جونگکوک همان‌جا ایستاده بود وقتی نیکی به در رسید، دستگیره را گرفت اما قبل از باز شدن در، دست بزرگ جونگکوک از کنار سرش روی در قرار گرفت و آن را دوباره بست.

صدای بسته شدن در، آرام اما محکم در اتاق پیچید، جونگکوک سرش را کمی خم کرد؛ فاصله‌شان هنوز حفظ شده بود با همان لحن آرام و بی‌احساس گفت:
دیدگاه ها (۹)

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 65✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط