「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66
✦.................................
نگاهش لحظهای روی صورت رنگپریدهی نیکی ماند... بعد آرام روی دست جونگکوک که هنوز کنار او ایستاده بود. زیر لب، آنقدر آرام که هیچکس جز خودش نشنود زمزمه کرد:
_ یه روز...
چشمهایش از روی نیکی برداشته نشد
_ یه روز مال خودم میشی، نیکی...
بعد نگاه سردش را به جونگکوک دوخت، لبخند کوتاه و مبهمی گوشهی لبش نشست نه از روی شادی... از روی تصمیم.
نیکی بدون حرف داخل ماشین نشست جونگکوک هم در سمت دیگر نشست، جکسون پشت فرمان قرار گرفت بیآنکه کسی چیزی بگوید، خودرو آرام از محوطه بیمارستان خارج شد.
تمام مسیر... سکوت بود
نه جونگکوک حرفی زد... نه نیکی حتی یک بار به سمتش نگاه کرد فقط شیشهی کنار صورتش را نگاه میکرد؛ ساختمانهایی که یکییکی عقب میرفتند و شهری که انگار دیگر برایش غریبه شده بود.
گاهی بیاختیار احساس میکرد نگاه جونگکوک روی صورتش مانده، اما حاضر نبود سرش را برگرداند.
حدود چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت جئون آرام باز شدند، ماشین وارد محوطهی سنگ فرش شده شد. فوارهی بزرگ وسط حیاط، باغ های منظم و ساختمان باشکوه عمارت زیر نور ظهر شکوهی سرد و سنگین داشت
ماشین مقابل ورودی اصلی ایستاد
جکسون پیاده شد و در را باز کرد.
نیکی بدون منتظر ماندن از ماشین پایین آمد یک نفس عمیق کشید بعد مستقیم به سمت پلههای ورودی راه افتاد، هنوز دو پله بیشتر بالا نرفته بود که گرمای دستی دور مچش نشست.
ایستاد و بهآرامی برگشت؛ جونگکوک پشت سرش ایستاده بود دستش محکم اما کنترلشده دور مچ نیکی حلقه شده بود.
نیکی با اخم گفت:
+ ولم کن
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد فقط دستش را کمی کشید
_ باهم میریم.
+ خودم راه رفتن بلدم.
پاسخی نشنید، جونگکوک بدون کمترین تغییر در حالت چهره، او را همراه خودش از پلهها بالا برد؛ نه آنقدر محکم که آسیبی بزند نه آنقدر آرام که بتواند خودش را رها کند.
درهای بزرگ عمارت باز شد، به محض ورودشان ردیفی از خدمتکارها دو طرف سالن ایستادند و همزمان تعظیم کردند
خدمتکارها: خوش اومدین، رئیس.
صدای هماهنگشان در فضای بزرگ عمارت پیچید.
نیکی برای لحظهای اطراف را نگاه کرد! سقف بلند، لوستر عظیم کریستالی، راهپلههای مرمری و سکوت سنگینی که روی تمام خانه نشسته بود اما قبل از اینکه فرصت کند بیشتر اطراف را ببیند...
جونگکوک بیآنکه دستش را رها کند، او را به سمت داخل عمارت هدایت کرد؛ انگار از همان لحظه همهی آن خانه فقط یک قانون داشت و آن قانون را کسی جز جئون جونگکوک تعیین نمیکرد
قدمهای جونگکوک روی کف مرمرین سالن میپیچید؛ آرام، منظم و مطمئن، نیکی چند بار سعی کرد مچ دستش را از میان انگشتان او بیرون بکشد اما بیفایده بود.
به انتهای سالن که رسیدند، جونگکوک بالاخره ایستاد، برگشت و نگاه کوتاهی به خدمتکارها انداخت
_ همه برین سر کارتون.
همه بدون سؤال تعظیم کوتاهی کردند
خدمتکارها: چشم، رئیس.
چند ثانیه بعد سالن بزرگ تقریباً خالی شد. فقط جکسون کنار در ایستاده بود، جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
_ تا وقتی صدا نکردم، کسی بالا نیاد
جکسون سر خم کرد
_ متوجه شدم.
او هم از سالن خارج شد، سکوت دوباره بین آن دو نشست.
نیکی با یک حرکت تند این بار موفق شد دستش را از میان انگشتان جونگکوک بیرون بکشد، چند قدم عقب رفت مچ دستش را مالید و با اخم نگاهش کرد
+ از اینکه همه ازت میترسن لذت میبری؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به مچ سرخشدهی او انداخت، نه عذرخواهی کرد نه توضیحی داد فقط گفت:
_ گرسنهای
نیکی با ناباوری خندید
+ فکر میکنی بعد از این همه اتفاق، مشکل من غذا خوردنه؟
جونگکوک همانطور آرام ایستاده بود
_ باید داروهاتو بخوری.
+ به تو مربوط نیست.
چشمهای تیرهی جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند
_ از این به بعد، مربوطه.
نیکی خواست جواب بدهد اما صدای قدم هایی از راهپله آمد؛ سوها آرام پایین آمد همین که نیکی را دید لبخند محوی زد و جلو آمد، سوها با مهربانی گفت:
سوها: خوش اومدی... حالت بهتره؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66
✦.................................
نگاهش لحظهای روی صورت رنگپریدهی نیکی ماند... بعد آرام روی دست جونگکوک که هنوز کنار او ایستاده بود. زیر لب، آنقدر آرام که هیچکس جز خودش نشنود زمزمه کرد:
_ یه روز...
چشمهایش از روی نیکی برداشته نشد
_ یه روز مال خودم میشی، نیکی...
بعد نگاه سردش را به جونگکوک دوخت، لبخند کوتاه و مبهمی گوشهی لبش نشست نه از روی شادی... از روی تصمیم.
نیکی بدون حرف داخل ماشین نشست جونگکوک هم در سمت دیگر نشست، جکسون پشت فرمان قرار گرفت بیآنکه کسی چیزی بگوید، خودرو آرام از محوطه بیمارستان خارج شد.
تمام مسیر... سکوت بود
نه جونگکوک حرفی زد... نه نیکی حتی یک بار به سمتش نگاه کرد فقط شیشهی کنار صورتش را نگاه میکرد؛ ساختمانهایی که یکییکی عقب میرفتند و شهری که انگار دیگر برایش غریبه شده بود.
گاهی بیاختیار احساس میکرد نگاه جونگکوک روی صورتش مانده، اما حاضر نبود سرش را برگرداند.
حدود چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت جئون آرام باز شدند، ماشین وارد محوطهی سنگ فرش شده شد. فوارهی بزرگ وسط حیاط، باغ های منظم و ساختمان باشکوه عمارت زیر نور ظهر شکوهی سرد و سنگین داشت
ماشین مقابل ورودی اصلی ایستاد
جکسون پیاده شد و در را باز کرد.
نیکی بدون منتظر ماندن از ماشین پایین آمد یک نفس عمیق کشید بعد مستقیم به سمت پلههای ورودی راه افتاد، هنوز دو پله بیشتر بالا نرفته بود که گرمای دستی دور مچش نشست.
ایستاد و بهآرامی برگشت؛ جونگکوک پشت سرش ایستاده بود دستش محکم اما کنترلشده دور مچ نیکی حلقه شده بود.
نیکی با اخم گفت:
+ ولم کن
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد فقط دستش را کمی کشید
_ باهم میریم.
+ خودم راه رفتن بلدم.
پاسخی نشنید، جونگکوک بدون کمترین تغییر در حالت چهره، او را همراه خودش از پلهها بالا برد؛ نه آنقدر محکم که آسیبی بزند نه آنقدر آرام که بتواند خودش را رها کند.
درهای بزرگ عمارت باز شد، به محض ورودشان ردیفی از خدمتکارها دو طرف سالن ایستادند و همزمان تعظیم کردند
خدمتکارها: خوش اومدین، رئیس.
صدای هماهنگشان در فضای بزرگ عمارت پیچید.
نیکی برای لحظهای اطراف را نگاه کرد! سقف بلند، لوستر عظیم کریستالی، راهپلههای مرمری و سکوت سنگینی که روی تمام خانه نشسته بود اما قبل از اینکه فرصت کند بیشتر اطراف را ببیند...
جونگکوک بیآنکه دستش را رها کند، او را به سمت داخل عمارت هدایت کرد؛ انگار از همان لحظه همهی آن خانه فقط یک قانون داشت و آن قانون را کسی جز جئون جونگکوک تعیین نمیکرد
قدمهای جونگکوک روی کف مرمرین سالن میپیچید؛ آرام، منظم و مطمئن، نیکی چند بار سعی کرد مچ دستش را از میان انگشتان او بیرون بکشد اما بیفایده بود.
به انتهای سالن که رسیدند، جونگکوک بالاخره ایستاد، برگشت و نگاه کوتاهی به خدمتکارها انداخت
_ همه برین سر کارتون.
همه بدون سؤال تعظیم کوتاهی کردند
خدمتکارها: چشم، رئیس.
چند ثانیه بعد سالن بزرگ تقریباً خالی شد. فقط جکسون کنار در ایستاده بود، جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
_ تا وقتی صدا نکردم، کسی بالا نیاد
جکسون سر خم کرد
_ متوجه شدم.
او هم از سالن خارج شد، سکوت دوباره بین آن دو نشست.
نیکی با یک حرکت تند این بار موفق شد دستش را از میان انگشتان جونگکوک بیرون بکشد، چند قدم عقب رفت مچ دستش را مالید و با اخم نگاهش کرد
+ از اینکه همه ازت میترسن لذت میبری؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به مچ سرخشدهی او انداخت، نه عذرخواهی کرد نه توضیحی داد فقط گفت:
_ گرسنهای
نیکی با ناباوری خندید
+ فکر میکنی بعد از این همه اتفاق، مشکل من غذا خوردنه؟
جونگکوک همانطور آرام ایستاده بود
_ باید داروهاتو بخوری.
+ به تو مربوط نیست.
چشمهای تیرهی جونگکوک برای لحظهای روی صورتش ثابت ماند
_ از این به بعد، مربوطه.
نیکی خواست جواب بدهد اما صدای قدم هایی از راهپله آمد؛ سوها آرام پایین آمد همین که نیکی را دید لبخند محوی زد و جلو آمد، سوها با مهربانی گفت:
سوها: خوش اومدی... حالت بهتره؟
- ۱.۴k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط