پارت دهم✨
پارت دهم✨
البخند آت موقع خداحافظی از مادر سوکجین، تا پلههای عمارت دوام آورد. به محض اینکه درِ ماشین بسته شد، صورتش افتاد. شیشه را پایین کشید و به حیاط خیره ماند.
سوکجین که پشت فرمان نشسته بود، نگاهی به او انداخت. «نفس بکش.»
آت بدون اینکه برگردد، گفت: «داشتم نفس می کشیدم.»
«نه. جدی میگم. انگار داری نفس رو حبس میکنی از وقتی مادرم اومد تو »
آت سرش را برگرداند. چشمهایش کمی قرمز بود. «برای تو که راحته. تو به دنیاش عادت داری. من نه.»
سوکجین چند ثانیه نگاهش کرد، بعد موتور ماشین را روشن کرد. «بهت عادت میدم. اما فعلاً... یه جایی ببرمت که کسی نگاه نکنه.»
ماشین از درِ پشتی عمارت خارج شد. آت حتی نپرسید کجا. فقط دستش را روی زانویش گذاشت و به جادهی پیچدرپیچ خیره ماند.
---
مقصدشان ساحل نبود. نه جای خاصی. سوکجین ماشین را کنار یک دریاچهی کوچک و خلوت نگه داشت که آت تا حالا ندیده بودش. آب چنان آرام بود که آسمان را تمام و کمال قورت داده بود.
سوکجین پیاده شد، به صندوق عقب رفت و دو لیوان و یک فلاسک برداشت. بدون اینکه چیزی بگوید، کنار آب نشست.
آت چند لحظه تردید کرد، بعد کنارش نشست. فاصلهشان کمتر از یک وجب بود.
«اینجا رو از کجا بلدی؟»
«مال خودم نیست. پدرم میاومد اینجا. منم بچه بودم میآوردم. بعد یه مدتی دیگه نیومد... تا امروز.»
فلاسک را باز کرد و در لیوانها چای ریخت. آت لیوان را گرفت؛ گرمای لعنتیاش توی هوای خنک، زیادی بهدلنشین بود.
«آت،» صدای سوکجین جدی تر از همیشه بود. «از مادرم چی فکر میکنی؟»
آت یک لقمه چای خورد. «فکر میکنم تا حالا هیچ آدمی رو ندیدم که اینقدر دقیق لبخند بزنه و هیچچیز توی چشماش نباشه.»
سوکجین خندید. اما خندهاش خشک بود. «مادرم یادم داده چطور دو تا زندگی رو با هم داشته باشم. یکی برای خودم، یکی برای بقیه.»
«تو چند تا زندگی داری؟»
سوکجین نگاهش را به دریاچه دوخت. «الان سه تاش رو از دست دادم. فقط مونده... این یکی.»
حرفش را تمام نکرد. انگار «این یکی» اشاره به جای خالیای بود که بینشان بود.
آت بیاختیار دستش را روی دست سوکجین گذاشت. نه عمدی، نه نمایشی. فقط... دستش رفت آنجا.
سوکجین نگاه نکرد. اما دستش را برگرداند و انگشتانش را لابهلای انگشتان آت قلاب کرد. باز هم همان حرکتِ نصفهنیمه؛ همان که میشود انکارش کرد، اما میشود مرد.
سکوت طولانی شد. آت صدای نفس خودش را میشنید که آرامتر از تمام این روزها بود.
«سوکجین،» صدایش گرفته بود. «چرا از من محافظت میکنی؟»
سوکجین سرش را چرخاند. آنقدر نزدیک که نفسهایشان قاطی میشد.
«چون تو هیچکس رو نداری که ازت محافظت کنه. و من خوب بلدم این حس رو.»
آت اشکهایش را قورت داد. «مواظب باش زیادی به من نزدیک نشی. من بلدم آدمها رو نابود کنم.»
سوکجین انگشت شستش را روی پشت دست آت کشید.
«شاید منم بلدم نابود شدن رو.»
ادامه در پارت بعد........
البخند آت موقع خداحافظی از مادر سوکجین، تا پلههای عمارت دوام آورد. به محض اینکه درِ ماشین بسته شد، صورتش افتاد. شیشه را پایین کشید و به حیاط خیره ماند.
سوکجین که پشت فرمان نشسته بود، نگاهی به او انداخت. «نفس بکش.»
آت بدون اینکه برگردد، گفت: «داشتم نفس می کشیدم.»
«نه. جدی میگم. انگار داری نفس رو حبس میکنی از وقتی مادرم اومد تو »
آت سرش را برگرداند. چشمهایش کمی قرمز بود. «برای تو که راحته. تو به دنیاش عادت داری. من نه.»
سوکجین چند ثانیه نگاهش کرد، بعد موتور ماشین را روشن کرد. «بهت عادت میدم. اما فعلاً... یه جایی ببرمت که کسی نگاه نکنه.»
ماشین از درِ پشتی عمارت خارج شد. آت حتی نپرسید کجا. فقط دستش را روی زانویش گذاشت و به جادهی پیچدرپیچ خیره ماند.
---
مقصدشان ساحل نبود. نه جای خاصی. سوکجین ماشین را کنار یک دریاچهی کوچک و خلوت نگه داشت که آت تا حالا ندیده بودش. آب چنان آرام بود که آسمان را تمام و کمال قورت داده بود.
سوکجین پیاده شد، به صندوق عقب رفت و دو لیوان و یک فلاسک برداشت. بدون اینکه چیزی بگوید، کنار آب نشست.
آت چند لحظه تردید کرد، بعد کنارش نشست. فاصلهشان کمتر از یک وجب بود.
«اینجا رو از کجا بلدی؟»
«مال خودم نیست. پدرم میاومد اینجا. منم بچه بودم میآوردم. بعد یه مدتی دیگه نیومد... تا امروز.»
فلاسک را باز کرد و در لیوانها چای ریخت. آت لیوان را گرفت؛ گرمای لعنتیاش توی هوای خنک، زیادی بهدلنشین بود.
«آت،» صدای سوکجین جدی تر از همیشه بود. «از مادرم چی فکر میکنی؟»
آت یک لقمه چای خورد. «فکر میکنم تا حالا هیچ آدمی رو ندیدم که اینقدر دقیق لبخند بزنه و هیچچیز توی چشماش نباشه.»
سوکجین خندید. اما خندهاش خشک بود. «مادرم یادم داده چطور دو تا زندگی رو با هم داشته باشم. یکی برای خودم، یکی برای بقیه.»
«تو چند تا زندگی داری؟»
سوکجین نگاهش را به دریاچه دوخت. «الان سه تاش رو از دست دادم. فقط مونده... این یکی.»
حرفش را تمام نکرد. انگار «این یکی» اشاره به جای خالیای بود که بینشان بود.
آت بیاختیار دستش را روی دست سوکجین گذاشت. نه عمدی، نه نمایشی. فقط... دستش رفت آنجا.
سوکجین نگاه نکرد. اما دستش را برگرداند و انگشتانش را لابهلای انگشتان آت قلاب کرد. باز هم همان حرکتِ نصفهنیمه؛ همان که میشود انکارش کرد، اما میشود مرد.
سکوت طولانی شد. آت صدای نفس خودش را میشنید که آرامتر از تمام این روزها بود.
«سوکجین،» صدایش گرفته بود. «چرا از من محافظت میکنی؟»
سوکجین سرش را چرخاند. آنقدر نزدیک که نفسهایشان قاطی میشد.
«چون تو هیچکس رو نداری که ازت محافظت کنه. و من خوب بلدم این حس رو.»
آت اشکهایش را قورت داد. «مواظب باش زیادی به من نزدیک نشی. من بلدم آدمها رو نابود کنم.»
سوکجین انگشت شستش را روی پشت دست آت کشید.
«شاید منم بلدم نابود شدن رو.»
ادامه در پارت بعد........
- ۱۵۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط