{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفدهم

پارت هفدهم

همان شب، آت سوکجین را در کتابخانه پیدا کرد. روی مبل راحتی لم داده بود، یک لیون ویسکی در دست، نگاهش به شعله‌های شومینه دوخته شده بود. ساکت‌تر از همیشه.

آت بدون اجازه، کنارش نشست. پاهایش را جمع کرد و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.

«چیزی شده؟»

سوکجین چند لحظه مکث کرد. بعد لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «مادرم باهات حرف زد.»

«میدونم.»

«چی گفت؟»

«گفت نذار ضعیف بشی.»

سوکجین خندید. خنده‌ای کوتاه و تلخ. «همیشه همین بوده. از بچگی می‌گفت قوی باش، چیزی رو نشون نده، هیچ کس حق نداره نقطه‌ضعفت رو ببینه. پدرم...» مکث کرد. نفس عمیقی کشید که انگار قرار بود حرف سنگینی بزند. «پدرم وقتی عصبانی می‌شد، من رو می‌بست توی انباری. توی تاریکی. ساعتها. مادرم می‌دونست اما هیچ‌وقت دخالت نکرد. می‌گفت ''پسرا باید سختی بکشن تا مرد بشن''.»

آت وجودش یخ کرد. دستش را دراز کرد و انگشت‌های سوکجین را گرفت. سرد بود. خیلی سرد.

«چند سالت بود؟»

«شش ساله. اولین بار. تا پونزده سالگی ادامه داشت. اما من یاد گرفتم که وقتی در باز می‌شد، لبخند بزنم. انگار هیچی نشده. مثل مادرم.»

آت اشک‌هایش را قورت داد. «سوکجین...»

«نمی‌خوام برات متاسف باشی. فقط می‌خوام بدونی که... وقتی گفتم منم بلدم نابود شدن رو، شوخی نکردم. من توی تاریکی بزرگ شدم. ولی تو اولین نفری هستی که چراغ رو روشن کردی.»

آت صورتش را به سمت سوکجین چرخاند. پیشانی‌هایشان به هم چسبید.

«پس تو هم مثل من... توی یه زندان بزرگ شدی. فقط رنگ دیوارهات فرق می‌کرده.»

سوکجین دستش را روی گونه‌ی آت گذاشت. انگشت شستش را روی استخوان گونه‌اش کشید.

«ولی حالا دیوارها دارن می‌ریزن. واسه اولین بار.»

شرط
لایک۱۳،کامنت۴،بازنشر۴
دیدگاه ها (۰)

پارت شانزدهم❤️برگشتند به عمارت. آت دیگر آن دخترِ ترسانِ روزه...

پارت پانزدهم💫ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «هم...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۵عمارت. شب. ساعت ۱۱.تهیونگ و جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط