{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم♥️✨

پارت نهم♥️✨

صبحِ روز بعد، عمارت بیش از همیشه آرام بود؛ آرامشی که فقط ظاهرش آرام بود و زیرِ پوستش، چیزی می‌لرزید. آت از خواب بیدار شده بود، اما ذهنش هنوز در همان لحظه‌ی شبِ قبل گیر کرده بود: پیشانیِ تکیه‌داده به پیشانیِ سوکجین، نفس‌هایی که در فاصله‌ای کوتاه گم می‌شدند، و آن جمله‌ی لعنتی که هنوز در گوشش می‌پیچید:

«شاید نابود شدن، تنها راهِ رسیدن به آزادی باشه.»

او هنوز هم نمی‌دانست این آزادی دقیقاً قرار است او را به کجا ببرد. فقط می‌دانست که از وقتی سوکجین وارد زندگی‌اش شده، دیگر هیچ‌چیز در جای قبلی‌اش نایستاده است.
وقتی وارد سالن صبحانه شد، سوکجین از قبل آنجا بود. کتِ خاکستریِ ساده‌ای پوشیده بود و فنجان قهوه را بین انگشتانش گرفته بود؛ اما چیزی در نگاهش بود که از هر لباسِ رسمی پرهیاهوتر بود.
نگاهش که به آت افتاد، برای یک لحظه کوتاه، همه‌چیز در سالن ساکت‌تر شد.
آت سعی کرد بی‌تفاوت بماند، اما سوکجین با همان نگاهِ آرام و سنگینش انگار او را تا عمقِ فکرهایش می‌دید.
مادرِ سوکجین از دور مشغولِ صحبت با خدمتکارها بود و فرصتِ حرفِ خصوصی چندانی نمی‌گذاشت. اما سوکجین به‌محض اینکه آت نزدیک شد، صندلیِ کنار خودش را با دو انگشت عقب کشید؛ حرکتی کوچک، اما روشن و عمدی. یعنی: بنشین.
آت نشست.
زانوهایشان زیرِ میز، خیلی بیشتر از حدِ معمول به هم نزدیک بود. آن‌قدر که هر حرکتِ کوچک، به یک هشدار تبدیل می‌شد. آت دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت تا آرام بماند، اما سوکجین آرام، بی‌صدا، انگشتِ کوچکش را به پشتِ دستِ او کشید.
نه آن‌قدر که کسی ببیند.نه آن‌قدر که بشود انکارش کرد.
آت نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را به بشقابش دوخت.

«داری عمداً این کارو می‌کنی؟»

سوکجین بدون اینکه لبخندش را پنهان کند، گفت: «کدوم کارو؟»
آت خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنود، جواب داد: «این‌که منو از خودم هم بی‌قرارتر می‌کنی.»
سوکجین فنجان را پایین گذاشت. نگاهش این بار مستقیم‌تر بود، صریح‌تر، و خطرناک‌تر.

«تو از قبل هم بی‌قرار بودی. من فقط دارم حقیقتش رو نشونت می‌دم.»
آت می‌خواست جواب بدهد، اما صدای مادرِ سوکجین باعث شد هر دو به‌سرعت به حالت عادی برگردند. زن با نگاهی دقیق و موشکافانه نزدیک شد و با لحنی معمولی، اما حسابگر، درباره‌ی برنامه‌های عروسی سؤال کرد.
آت لبخند زد. لبخندی که تمرین شده بود، اما امضای اضطراب زیرش پیدا بود.
سوکجین هم همان لبخندِ آرامِ همیشگی‌اش را زد؛ همان لبخندی که برای دیگران قانع‌کننده بود، اما برای آت فقط یک چیز معنی داشت:
بعداً.
دیدگاه ها (۲)

پارت دهم✨البخند آت موقع خداحافظی از مادر سوکجین، تا پله‌های ...

ادیت:🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷🇰🇷

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~ ~هماننده روزی که او را ملاقات...

[ تناسخ زمان ] ۲۱ part ...شببعد از اینکه جی‌جی‌کیِ کوچک در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط