{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یازدهم✨

پارت یازدهم✨

سه روز تا مراسم مانده بود. عمارت شبیه کندوی عسل شده بود. گل‌آرایی، پذیرایی، مهمان‌های درجه‌یکی که یکی‌یکی می‌رسیدند، و مادر سوکجین که انگار چشم‌هایی پشت سرش سبز شده بود.

آت در اتاقش قفل بود. لباس عروسی سفیدی که برایش آورده بودند، روی تخت خوابیده بود و او از فاصله‌ی دور به آن نگاه می‌کرد، انگار چیزی سمی بود.

در زدند. نه آن درِ اصلی—درِ متصل به اتاق سوکجین.

وارد شد بدون اینکه اجازه بگیرد. سوکجین با تی شرت مشکی و شلوارک، موهای نامرتب، پاهای برهنه.

«نمی‌تونی خودتو حبس کنی تا مراسم.»

«چرا می‌تونم. در رو قفل کردم.»

سوکجین به درِ بسته نگاه کرد، بعد به آت. «من پس فردا می‌شم شوهر تو. یعنی حق داری از دست من عصبانی باشی. اما حق نداری تنهایی بمونی.»

آت خندید. خنده‌ای کوتاه و بی‌شادی. «ما اصلاً ازدواج نمی‌کنیم چون دوست داریم. ما داریم یه قرارداد تجاری رو امضا می‌کنیم با یه کیک سه طبقه و یه دسته گل.»

سوکجین قدمی جلو آورد. «می‌دونی فرق بین ما و بقیه‌ی ازدواج‌های اجباری چیه؟»

«چی؟»

«اینکه من هیچ وقت نمی‌خوام تورو از خودم دور کنم.»

اتاق ساکت شد. آت ایستاد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت، جایی که قلبش داشت دیوانه می‌زد.

«این رو به من نگو. من به حرفا اعتقاد ندارم.»

«پس بذار به چیز دیگه‌ای اعتقاد پیدا کنی.»

و سوکجین دستش را گرفت و گذاشت روی قلب خودش. تند می‌زد. نه کمتر از آت.

«اینم حقیقته. شاید احمقانه باشه. شاید زوده. اما این چیزیه که تو بهم می‌دی.»

آت دستش را نکشید. فقط نگاه کرد. نگاهی که همه‌ی لایه‌های دفاعش را برداشت.
دیدگاه ها (۰)

پارت دهم✨البخند آت موقع خداحافظی از مادر سوکجین، تا پله‌های ...

پارت نهم♥️✨صبحِ روز بعد، عمارت بیش از همیشه آرام بود؛ آرامشی...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁴ات از حموم برگشت. برگشت و متوجه ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط