{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبل...
ساسوکه با سرعتی باورنکردنی، در کوچه‌هایِ خیسِ شب حرکت کرد و خود را به دروازه‌یِ مخفی رساند. با اجرایِ چند علامتِ دستیِ سریع، دروازه در مقابلشان گشوده شد و فضایی مملو از تاریکی و قدرتِ باستانی نمایان گشت. ساسوکه، ناروتو را به درونِ دروازه حمل کرد و در کسری از ثانیه، در قصرِ باشکوهِ خاندانِ «اوچیها»، خود را یافت.

ناروتو را به اتاقِ شخصیِ خودش برد. اتاقی که با شکوهِ خیره‌کننده و در عین حال، سرمایِ خاصِ خون‌آشام‌ها تزئین شده بود. او را به آرامی بر رویِ تختِ بزرگ و مجللش گذاشت. سپس، با زنجیرهایی که از جنسِ فلزِ سرد و جادویی ساخته شده بود، مچِ دستِ ناروتو را به پایه‌یِ تخت بست. ناروتو، هنوز در خوابِ عمیقِ ناشی از قدرتِ شارینگان بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد.

ساسوکه، برایِ لحظه‌ای، به چهره‌یِ آرامِ ناروتو در خواب خیره شد. چهره‌ای که حالا دیگر اثری از ترس در آن نبود، اما حسی از آسیب‌پذیری و معصومیت، عمیقاً در آن هویدا بود. سپس، با قدم‌هایی استوار، از اتاق بیرون رفت. باید با ایتاچی صحبت می‌کرد. باید برایِ این مهمانِ ناخوانده و سرنوشت‌ساز، فکری می‌کرد…

[ادامه در قسمت دوم…]

---

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت دوم: مهمانِ ناخوانده

هوایِ قصرِ «اوچیها»، سنگین و آغشته به بویِ عود و خونِ کهنه بود. نورِ شمع‌ها، سایه‌هایِ بلند و لرزانی بر دیوارها می‌انداخت و سکوتِ باشکوهِ قصر، جز با قدم‌هایِ آرامِ ساسوکه، هیچ صدایی نداشت. ساسوکه، با چهره‌ای که همچنان سردیِ همیشگی‌اش را حفظ کرده بود، اما در عمقِ نگاهش، طوفانی از افکار و احساساتِ درهم‌تنیده در جریان بود، به سمتِ اتاقِ برادرش، ایتاچی، رفت.

در را به آرامی باز کرد. ایتاچی، که همیشه با آرامش و متانتِ خاصی دیده می‌شد، پشتِ میزِ کارش نشسته بود و به نامه‌ای که در دست داشت، خیره شده بود. با شنیدنِ صدایِ قدم‌هایِ ساسوکه، سرش را بلند کرد و لبخندی محو بر لبانش نشست.

«ساسوکه. چه زود برگشتی.» صدایش، آرام و پر از مهربانی بود. «همه چیز… خوب پیش رفت؟»

ساسوکه، واردِ اتاق شد و در را پشتِ سرش بست. نگاهش را به برادرش دوخت. «فکر می‌کنم… بله. خوب پیش رفت.» صدایش، کمی گرفته و خسته بود. «ایتاچی، من… کسی رو پیدا کردم.»

چشمانِ ایتاچی، که همیشه هوشیار و نافذ بود، با شنیدنِ این جمله، کمی گشاد شد. «کسی رو؟ منظورت… «خورشید» ـه؟»

ساسوکه، سرش را به آرامی تکان داد. «بله. همون کسیه که تویِ افسانه‌ها گفتن. نشونِ خورشید رو رویِ دستش داشت.» مکثی کرد. «ولی… اون یه انسانه، ایتاچی. یه انسانِ عادی.»

ایتاچی، از جایش برخاست و به سمتِ ساسوکه رفت. دستش را به آرامی بر شانه‌یِ برادرش گذاشت. «این چیزیه که باید می‌فهمیدیم، نه؟ حقیقت همیشه پیچیده‌تر از افسانه‌هاست.» نگاهش، پر از درک و همدردی بود. «حالا که پیداش کردی، چی کار می‌خوای بکنی؟»

ساسوکه، دستش را رویِ دستِ ایتاچی گذاشت. «اون… الان تویِ اتاقِ منه. هنوز بیهوشه. دستش رو با زنجیر بستم.» اعتراف کرد و صدایش، حالا دیگر فقط سردیِ همیشگی را نداشت، بلکه رگه‌هایی از تردید و سردرگمی در آن شنیده می‌شد. «نمی‌دونم… چطور باید باهاش رفتار کنم. اون یه انسانه.»

ایتاچی، لبخندی زد. «می‌دونم که برات سخته. اما تو وارثِ خاندانی، ساسوکه. وظیفه‌ای داری که باید انجامش بدی. از طرفی… این پیوند، بخشی از وجودِ توئه. نباید ازش بترسی.» مکثی کرد. «ولی حق با توئه. باید با احتیاط رفتار کنی. اون هنوز نمی‌دونه چی شده. باید بهش زمان بدی تا حقیقت رو بفهمه.»

«حقیقت؟» ساسوکه، با ناباوری گفت. «اون من رو دید. چشمایِ من رو دید. اگه بفهمه من کی هستم… اگه بفهمه که من اون رو…»

«اون متوجهِ قدرتِ تو شد، ساسوکه. همین کافیه تا بفهمه که دنیایِ اون، اونطوری که فکر می‌کرد، نیست.» ایتاچی، دستانش را به کمر زد. «فعلاً، بیا بریم یه نگاهی بهش بندازیم. باید مطمئن بشیم که در امانه. و بعد… باید برایِ آینده تصمیم بگیریم.»

آن دو، با هم به سمتِ اتاقِ ساسوکه رفتند. وقتی وارد شدند، ناروتو هنوز در خوابِ عمیق بود. ساسوکه، به سمتِ تخت رفت و به دستِ بسته‌یِ ناروتو خیره شد. زنجیرها، محکم و قوی بودند، اما در عین حال، حسِ اجبار و زندانی بودن را به ناروتو القا می‌کردند.

ایتاچی، در کنارِ ساسوکه ایستاد. «این پیوند، قدرتی عظیمه، ساسوکه. قدرتی که می‌تونه تو رو از تنهایی نجات بده. ولی فقط اگه بتونی بهش اعتماد کنی. و اعتماد، چیزیه که باید به دست بیاد.»

ساسوکه، نگاهش را از ناروتو گرفت و به ایتاچی دوخت. «اعتماد؟ چطور می‌تونم به یه انسان اعتماد کنم؟ اونا ضعیف و شکننده هستن.»
دیدگاه ها (۱)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ایتاچی، با لحنی آرام گفت: ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو ادامه ی قسمت قبل...برایِ ناروتو، که همیشه در...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط