سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت سوم: حقیقتِ تلخ و زنجیرهایِ عشق
ناروتو، با چشمانی که هنوز سردرگمی و ترس در آنها موج میزد، به ساسوکه و ایتاچی خیره شده بود. زنجیرها، سنگینیِ عجیبی داشتند و هر بار که سعی میکرد کمی تکان بخورد، صدایِ فلزِ سردشان در سکوتِ اتاق میپیچید و او را به یادِ موقعیتِ اسفبارش میانداخت.
«وایسا ببینم!» با صدایی کمی بلندتر، اما هنوز لرزان، گفت. «این دیگه چیه؟ دوربین مخفیه؟ یه جور شوخیِ مسخرهست؟ چرا من اینجا گیر افتادم؟ اسمم رو از کجا میدونید؟ باز کنید من برم! من باید برگردم خونه! چجوری اومدم اینجا اصلاً؟ اینجا کجاست؟ شبیهِ… شبیهِ یه قصرِ قدیمی میمونه! یعنی من رو دزدیدید؟»
حرفهایِ پشتِ سرِ همِ ناروتو، مثلِ سیل، اتاق را پر کرده بود. ساسوکه، که تا آن لحظه با صورتی بیحالت به او خیره شده بود، ناگهان چهرهاش در هم رفت. عصبانیت در چشمانش موج زد. این حجم از سوال و بیتوجهی به جدیتِ ماجرا، برایش غیرقابلِ تحمل بود.
«چقدررررر حرف میزنی!» فریاد زد و صدایش، مثلِ ضربهای ناگهانی، در فضا پیچید. «مگه نمیفهمی؟ ما تو رو ندزدیدیم! ما…»
«ساسوکه!» ایتاچی، صدایش را بالا برد، اما نه با عصبانیت، بلکه با لحنی که سعی در آرام کردنِ فضا داشت. «آرام باش! نباید اینطور باهاش صحبت کنی. اون هنوز هیچی نمیدونه. باید بهش توضیح بدیم.»
ساسوکه، با ناباوری به ایتاچی نگاه کرد. در آن لحظه، احساس میکرد که هیچکس او را درک نمیکند. او کسی را که سرنوشتش به او گره خورده بود، پیدا کرده بود. کسی که قرار بود نیمهیِ گمشدهاش باشد. ولی این انسانِ پرانرژی و شلوغ، فقط از ترس و سردرگمی حرف میزد.
ایتاچی، به سمتِ ناروتو رفت. سعی کرد لبخندی مهربان بر لبانش بنشاند، هرچند که میدانست این لبخند، شاید در این موقعیت، چندان تسلیبخش نباشد.
«ناروتو…» شروع کرد و صدایش، آرام و متین بود. «میدونم که خیلی گیج شدی. حق هم داری. اما باید بهت بگم که… اینجا یه جایِ عادی نیست. و ما هم… آدمهایِ عادی نیستیم.»
ناروتو، با چشمانی گرد شده، به ایتاچی خیره شد. «آدمهایِ عادی نیستید؟ یعنی چی؟ شماها دیگه کی هستید؟»
ایتاچی، نگاهی به ساسوکه انداخت. ساسوکه، همچنان با چهرهای درهم، اما این بار با کنجکاویِ تلخی، به ناروتو نگاه میکرد. انگار او هم منتظر بود ببیند که چگونه قرار است این حقیقتِ تلخ، برایِ این انسانِ سادهلوح آشکار شود.
«ما…» ایتاچی، نفسِ عمیقی کشید. «ما خونآشام هستیم.»
«چی؟!» ناروتو، با ناباوری فریاد زد. «خون… خونآشام؟ این دیگه چه مسخرهبازیـ…»
حرفش با نگاهِ نافذِ ساسوکه، که دوباره رنگِ قرمزِ شارینگان به خود گرفته بود، قطع شد. ناروتو، با دیدنِ آن چشمانِ مرموز و قدرتمند، برایِ لحظهای زبانش بند آمد. قلبش شروع به تند زدن کرد. چیزی در موردِ این دو نفر، فراتر از یک شوخیِ احمقانه بود.
«و من…» ساسوکه، با صدایی سرد و بُرنده، ادامه داد. «من «ماهِ» تو هستم. کسی که سرنوشتت باهاش گره خورده.»
«ماه؟» ناروتو، با ناباوری تکرار کرد. «خورشیدِ ممنوعه؟ این حرفا دیگه چیه؟ یه شوخیِ خیلی مسخرهست!»
ایتاچی، دستش را به آرامی بر رویِ شانهیِ ساسوکه گذاشت، انگار که میخواست او را آرام کند. «ناروتو، این یه شوخی نیست. تو در دنیایِ خودت، زندگی میکردی. جایی که فکر میکردی همه چیز عادیه. اما یه دنیایِ دیگه هم وجود داره. یه دنیایِ موازی، پر از موجوداتی که تویِ افسانهها میخونی. پریان، گرگینهها، جادوگران… و خونآشامها. ما از اون دنیا هستیم.»
او به نشانِ رویِ دستِ ناروتو اشاره کرد. «و اون نشانِ رویِ دستِ تو… نشانِ «خورشید» ـه. نمادی که با «ماه»، یعنی ساسوکه، پیوند خورده. پیوندی که هزاران ساله وجود داره.»
ناروتو، با چشمانی گشاد شده، ابتدا به ساسوکه و بعد به ایتاچی نگاه میکرد. ذهنش، قادر به پردازشِ این حجم از اطلاعاتِ غیرواقعی نبود. «یعنی… یعنی همهیِ اینها… حقیقت داره؟»
ساسوکه، با پوزخندی تلخ، گفت: «اگه حقیقت نداشت، الان اینجا نبودی که از من سوال بپرسی.»
ایتاچی، ادامه داد: «تو در دنیایِ خودت، در خطر بودی. «گرگینهها» دنبالت بودن. ما تو رو نجات دادیم. و حالا… باید اینجا بمونی. تا وقتی که بتونی با این حقیقت کنار بیای.»
«نجات دادید؟!» ناروتو، با صدایی خشمگین گفت. «شما من رو دزدیدید! من رو از زندگیم، از دنیام، دور انداختید! این اسمش نجات دادن نیست! این زندانی کردنه!»
ناروتو، سعی کرد خودش را از تخت رها کند. زنجیرها، با صدایِ بلندتری به هم خوردند. اشک، دوباره در چشمانش حلقه زد. «من میخوام برم! همین الان!»
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت سوم: حقیقتِ تلخ و زنجیرهایِ عشق
ناروتو، با چشمانی که هنوز سردرگمی و ترس در آنها موج میزد، به ساسوکه و ایتاچی خیره شده بود. زنجیرها، سنگینیِ عجیبی داشتند و هر بار که سعی میکرد کمی تکان بخورد، صدایِ فلزِ سردشان در سکوتِ اتاق میپیچید و او را به یادِ موقعیتِ اسفبارش میانداخت.
«وایسا ببینم!» با صدایی کمی بلندتر، اما هنوز لرزان، گفت. «این دیگه چیه؟ دوربین مخفیه؟ یه جور شوخیِ مسخرهست؟ چرا من اینجا گیر افتادم؟ اسمم رو از کجا میدونید؟ باز کنید من برم! من باید برگردم خونه! چجوری اومدم اینجا اصلاً؟ اینجا کجاست؟ شبیهِ… شبیهِ یه قصرِ قدیمی میمونه! یعنی من رو دزدیدید؟»
حرفهایِ پشتِ سرِ همِ ناروتو، مثلِ سیل، اتاق را پر کرده بود. ساسوکه، که تا آن لحظه با صورتی بیحالت به او خیره شده بود، ناگهان چهرهاش در هم رفت. عصبانیت در چشمانش موج زد. این حجم از سوال و بیتوجهی به جدیتِ ماجرا، برایش غیرقابلِ تحمل بود.
«چقدررررر حرف میزنی!» فریاد زد و صدایش، مثلِ ضربهای ناگهانی، در فضا پیچید. «مگه نمیفهمی؟ ما تو رو ندزدیدیم! ما…»
«ساسوکه!» ایتاچی، صدایش را بالا برد، اما نه با عصبانیت، بلکه با لحنی که سعی در آرام کردنِ فضا داشت. «آرام باش! نباید اینطور باهاش صحبت کنی. اون هنوز هیچی نمیدونه. باید بهش توضیح بدیم.»
ساسوکه، با ناباوری به ایتاچی نگاه کرد. در آن لحظه، احساس میکرد که هیچکس او را درک نمیکند. او کسی را که سرنوشتش به او گره خورده بود، پیدا کرده بود. کسی که قرار بود نیمهیِ گمشدهاش باشد. ولی این انسانِ پرانرژی و شلوغ، فقط از ترس و سردرگمی حرف میزد.
ایتاچی، به سمتِ ناروتو رفت. سعی کرد لبخندی مهربان بر لبانش بنشاند، هرچند که میدانست این لبخند، شاید در این موقعیت، چندان تسلیبخش نباشد.
«ناروتو…» شروع کرد و صدایش، آرام و متین بود. «میدونم که خیلی گیج شدی. حق هم داری. اما باید بهت بگم که… اینجا یه جایِ عادی نیست. و ما هم… آدمهایِ عادی نیستیم.»
ناروتو، با چشمانی گرد شده، به ایتاچی خیره شد. «آدمهایِ عادی نیستید؟ یعنی چی؟ شماها دیگه کی هستید؟»
ایتاچی، نگاهی به ساسوکه انداخت. ساسوکه، همچنان با چهرهای درهم، اما این بار با کنجکاویِ تلخی، به ناروتو نگاه میکرد. انگار او هم منتظر بود ببیند که چگونه قرار است این حقیقتِ تلخ، برایِ این انسانِ سادهلوح آشکار شود.
«ما…» ایتاچی، نفسِ عمیقی کشید. «ما خونآشام هستیم.»
«چی؟!» ناروتو، با ناباوری فریاد زد. «خون… خونآشام؟ این دیگه چه مسخرهبازیـ…»
حرفش با نگاهِ نافذِ ساسوکه، که دوباره رنگِ قرمزِ شارینگان به خود گرفته بود، قطع شد. ناروتو، با دیدنِ آن چشمانِ مرموز و قدرتمند، برایِ لحظهای زبانش بند آمد. قلبش شروع به تند زدن کرد. چیزی در موردِ این دو نفر، فراتر از یک شوخیِ احمقانه بود.
«و من…» ساسوکه، با صدایی سرد و بُرنده، ادامه داد. «من «ماهِ» تو هستم. کسی که سرنوشتت باهاش گره خورده.»
«ماه؟» ناروتو، با ناباوری تکرار کرد. «خورشیدِ ممنوعه؟ این حرفا دیگه چیه؟ یه شوخیِ خیلی مسخرهست!»
ایتاچی، دستش را به آرامی بر رویِ شانهیِ ساسوکه گذاشت، انگار که میخواست او را آرام کند. «ناروتو، این یه شوخی نیست. تو در دنیایِ خودت، زندگی میکردی. جایی که فکر میکردی همه چیز عادیه. اما یه دنیایِ دیگه هم وجود داره. یه دنیایِ موازی، پر از موجوداتی که تویِ افسانهها میخونی. پریان، گرگینهها، جادوگران… و خونآشامها. ما از اون دنیا هستیم.»
او به نشانِ رویِ دستِ ناروتو اشاره کرد. «و اون نشانِ رویِ دستِ تو… نشانِ «خورشید» ـه. نمادی که با «ماه»، یعنی ساسوکه، پیوند خورده. پیوندی که هزاران ساله وجود داره.»
ناروتو، با چشمانی گشاد شده، ابتدا به ساسوکه و بعد به ایتاچی نگاه میکرد. ذهنش، قادر به پردازشِ این حجم از اطلاعاتِ غیرواقعی نبود. «یعنی… یعنی همهیِ اینها… حقیقت داره؟»
ساسوکه، با پوزخندی تلخ، گفت: «اگه حقیقت نداشت، الان اینجا نبودی که از من سوال بپرسی.»
ایتاچی، ادامه داد: «تو در دنیایِ خودت، در خطر بودی. «گرگینهها» دنبالت بودن. ما تو رو نجات دادیم. و حالا… باید اینجا بمونی. تا وقتی که بتونی با این حقیقت کنار بیای.»
«نجات دادید؟!» ناروتو، با صدایی خشمگین گفت. «شما من رو دزدیدید! من رو از زندگیم، از دنیام، دور انداختید! این اسمش نجات دادن نیست! این زندانی کردنه!»
ناروتو، سعی کرد خودش را از تخت رها کند. زنجیرها، با صدایِ بلندتری به هم خوردند. اشک، دوباره در چشمانش حلقه زد. «من میخوام برم! همین الان!»
- ۳.۱k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط