{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:38
پانیذ،با این دستت
دیانا،چمیدونم بهش میگم کنسل کنه
پانیذ،نههههههه وقتتو از دست نده
دیانا،چرا با این دستم یه سینی چایی بیارم
پانیذ،خوب مامانت جاش میاره
دیانا،کم مونده مامانم جام عروس شه
تو چشای هم نگاه کردیم و بلند خندیدیم
لباسای دیانا رو در اوردم و. لباس جدید تنش کردم و خوابید و منم رفتم بیرون که خودم بخوابم
ارسلان،
از حموم اومدم بیرون و رفتم جلو اینه تا موهامو خوش کنم که دیانا خوابیده بود
دلم نیومد سشوار رو روشن کنم که بیدار شه
سشوار برداشتم و رفتم تو اتاق محراب
ارسلان،محراببب بیداری
محراب،اره بیا تو
ارسلان،سلام
محراب،چرا اینجوری شبیه موش های اب کشیده شدی
ارسلان،حموم بودم خواهرتون خواب بود اومدم اینجا سشوار بکشم برم
محراب،خب برو اونجا بکش
ارسلاان،مهشاد کو
محراب،چمیدونم رفت پایین از پایین میره بالکن از بالکن میره اشپز خونه
یه جا سابت نیس
ارسلان،مگه چقدر این خونه درو پیکر داره
محراب،بخدا کل خونه رو گشتم یکی میگه مهشاد اونجا بود مهشاد اونجاس مهشادو اونجا دیدم
ارسلان،پس بچرخ تا بچرخه😂
سشوارمو کشیدم رفتم تو اتاق و عین خرس خوابیدم
دیانا،
از خواب بلند شدم که ارسلان کنارم خوابیده بود
بیدارش نکردمو رفتم پایین گوشیمو گرفتم که ۱۰ زنگ از سهیل داشتم
زنگ زدم بهش حتما خیلی نگرانم شده بود
مکالمه
سهیل،سلام
دیانا،سلام
سهیل،صبح بخیر کجا بودی چرا گوشیتو جواب نمیدی
دیانا،الان توضیح میدم یه لحظه
سهیل،بگو
دیانا،از دانشگاه برگشتم داشتم از پله راه رو خونمون میرفتم بالا که قل خوردم افتادم زمین بودم بیکارستان دستم شکست الانم تازه گوشی دستم گرفتم
سهیل،قراره امشب برگردیم فردا میام خونتون پیشت
دیانا،باشه
گوشیو قطع کردم و دیدم ۵ تا زنگ هم از سارا داشتم
دیانا،الو
سارا،سلام دیانا خانم ابجی تو یادت رفت کلاااا رفتی ایران
دیانا،سلام جیگرررر مننن نمیدونی چقدررر دلم برات تنگ شده بود
سارا،ورا زنگ زدم جواب ندادی
دیانا،تمام قضیه این چند ماهمو تعریف کردم چون به سارا از وقتی که اومدم ایران زنگ نزده بودم
سارا،بوووو دختر حواستتت کجاست

...............
دیدگاه ها (۲)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

Love&HateP.9"دوباره ویو جونگکوک"دیدم پنج تا میسکال از یونا د...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

رمان: قلب در تاریکی

the first lie

رومان روز برفی (پارت 2 )از زبان اتامروزم مثل روزایہ دیگہ رفت...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط