سناریو
#سناریو
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی دخترهای دوقلوتون دعواشون میشه و...)
*هیونجین و ا.ت روی تخت دراز کشیده بودن و آروم و بی صدا همدیگه رو میبوسیدن که صدای گریه اومد پس اونا سریع بلند شدن و به اتاق مشترک دختراشون رفتند که دیدند بخاطر یک عروسک باهم بحث میکنن و هر دوی اونا گریه شدن.*
_هی، هی، هی، چی شده، فرشته های کوچولوی من؟[با محبتی پدرانه زمزمه کرد و کنار فرزندانش نشست]
×بابایی، سوجین نمیزاره من شب این عروسک رو بغل کنم و بخوابم. [با گریه لب زد]
÷اما سویون عروسک های بیشتری داره. [با بغض گفت]
+دخترای من به مامانی قول داده بودن باهم دعوا نکنن و مسئله رو با صحبت حل کنن مگه نه؟ [با حس مسئولیت زمزمه کرد]
*ا.ت و هیونجین دو تا عروسک مانند هم به دخترای دوقلوشون دادند و اونا هم آروم روی تخت هاشون خوابیدند پس از.ت و هیونجین بعد از بوسیدن پیشانی دو شاهدختشان به اتاقشون رفتند تا بخوابن.*
*هیونجین در رو قفل کرد و ا.ت لباس خواب ساتن و کمی بازش رو پوشید بعد روی تخت دراز کشید و به هیونجین اشاره کرد به سمتش بره که هیونجین پیراهنش رو در آورد چون او عادت داره شبا بدون پیراهن بخوابه پس بعد از اینکه هیونجین و ا.ت روی تخت دراز کشیدند شروع به بوسیدن همدیگه کردند.*
ویو هیونجین: بالاخره بعد از ۱ سال کامل تونستم همسرم رو ببوسم چون بعد از به دنیا اومدن دوقلوها ما واقعا سرگرم بودیم و حتی نتونستیم تنها بمونیم پس از این بوسه لذت زیادی برم.
_امشب واقعا زیبا شدی اما نمیتونم لمست کنم مگه نه؟[با خنده لب زدم]
+صبر کن عزیزم، چند روز صبر کن تا بچه هامون بزرگتر بشن بعد وقتی مطمئن شدیم دیگه کنارمون نمیخوابن اجازه لمس منو داری. [با مهربانی پاسخ داد]
*وقتی ا.ت جمله اش رو کامل نکرده بود دخترهایش وارد اتاق شدند و بین اونا خوابیدند که هر چهارتای اونا خندیدند و پتو روی خودشون دادند تا بخوابند.*
*سویون و سوجین به ا.ت و هیونجین چسبیده بودند و به خوابی آروم فرو رفتند.*
☆END☆
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی دخترهای دوقلوتون دعواشون میشه و...)
*هیونجین و ا.ت روی تخت دراز کشیده بودن و آروم و بی صدا همدیگه رو میبوسیدن که صدای گریه اومد پس اونا سریع بلند شدن و به اتاق مشترک دختراشون رفتند که دیدند بخاطر یک عروسک باهم بحث میکنن و هر دوی اونا گریه شدن.*
_هی، هی، هی، چی شده، فرشته های کوچولوی من؟[با محبتی پدرانه زمزمه کرد و کنار فرزندانش نشست]
×بابایی، سوجین نمیزاره من شب این عروسک رو بغل کنم و بخوابم. [با گریه لب زد]
÷اما سویون عروسک های بیشتری داره. [با بغض گفت]
+دخترای من به مامانی قول داده بودن باهم دعوا نکنن و مسئله رو با صحبت حل کنن مگه نه؟ [با حس مسئولیت زمزمه کرد]
*ا.ت و هیونجین دو تا عروسک مانند هم به دخترای دوقلوشون دادند و اونا هم آروم روی تخت هاشون خوابیدند پس از.ت و هیونجین بعد از بوسیدن پیشانی دو شاهدختشان به اتاقشون رفتند تا بخوابن.*
*هیونجین در رو قفل کرد و ا.ت لباس خواب ساتن و کمی بازش رو پوشید بعد روی تخت دراز کشید و به هیونجین اشاره کرد به سمتش بره که هیونجین پیراهنش رو در آورد چون او عادت داره شبا بدون پیراهن بخوابه پس بعد از اینکه هیونجین و ا.ت روی تخت دراز کشیدند شروع به بوسیدن همدیگه کردند.*
ویو هیونجین: بالاخره بعد از ۱ سال کامل تونستم همسرم رو ببوسم چون بعد از به دنیا اومدن دوقلوها ما واقعا سرگرم بودیم و حتی نتونستیم تنها بمونیم پس از این بوسه لذت زیادی برم.
_امشب واقعا زیبا شدی اما نمیتونم لمست کنم مگه نه؟[با خنده لب زدم]
+صبر کن عزیزم، چند روز صبر کن تا بچه هامون بزرگتر بشن بعد وقتی مطمئن شدیم دیگه کنارمون نمیخوابن اجازه لمس منو داری. [با مهربانی پاسخ داد]
*وقتی ا.ت جمله اش رو کامل نکرده بود دخترهایش وارد اتاق شدند و بین اونا خوابیدند که هر چهارتای اونا خندیدند و پتو روی خودشون دادند تا بخوابند.*
*سویون و سوجین به ا.ت و هیونجین چسبیده بودند و به خوابی آروم فرو رفتند.*
☆END☆
- ۶.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط