سناریو
#سناریو
#چهارپارتی
"پارت ۴" "پارت آخر"
(وقتی پسرتون...)
*چند سال بعد*
*پسر اونا الان ۲ سال دارد و اسمش سونگهون است، چهره ای بسیار شبیه به چانگبین دارد و ناز و شیرین بودنش به ا.ت شبیه است.*
*ا.ت روی اپن نشسته بود و با سونگهون در بغلش بازی میکند و چانگبین ظرف ها رو میشوره که سونگهون خنده ای بامزه میکند و باعث میشه قند توی دل اونا آب بشه.*
ویو ا.ت: از اینکه شوهرم مراقبمونه تا آسیب نبینیم و پسرم که انقدر شیرین وابسته به ما است سپاسگذارم و آرزوی منم همین بود، خوشبخت شدن.
ویو چانگبین: شستن ظرف ها رو تموم کردم و به سمت خانواده ام رفتم بعد پیشانی ا.ت و گونه سونگهون رو بوسیدم.
_بابایی دوستت داره، قهرمان کوچولو! [با لبخند لب زدم]
مامانی هم دوستت داره، شاهزادهی من! [با لبخند گفت]
=منم هر دوتاتون رو دوست دارم، مامانی، بابایی! [با ذوق گفت]
_وقته خوابه، میخوای بابایی برات شعر بخونه یا مامانی داستان تعریف کنه؟[با کنجکاوی زمزمه کرد]
=بابایی برام شعر بخونه اما مامانی کنارم بخوابه. [با معصومیت گفت]
*بعد از خوابوندن پسرشون به اتاق مشترکشون رفتند و در رو بستند که چانگبین دستاشو دور ا.ت حلقه کرد و لبای او رو بوسید.*
_ازت ممنونم که پسری شبیه به خودم دادی، عزیزم. اما هنوز یک دختر کوچولو داخل خونمون نیازه. [با شیطنت زمزمه کرد]
پس... بیا برای داشتن یک دختر تلاش کنیم. [با لبخند لب زد]
*چانگبین و ا.ت همدیگر رو بوسیدند و شروع کردند به برهنه شدن و بقیه اش رو میدونید که چی میشه.*
*خلاصه هر دوی اونا از داشتن یک خانوادهی شاد و خوشبخت بسیار خوشحالند و همیشه از همدیگر سپاسگزاری میکنند.*
☆END☆
#چهارپارتی
"پارت ۴" "پارت آخر"
(وقتی پسرتون...)
*چند سال بعد*
*پسر اونا الان ۲ سال دارد و اسمش سونگهون است، چهره ای بسیار شبیه به چانگبین دارد و ناز و شیرین بودنش به ا.ت شبیه است.*
*ا.ت روی اپن نشسته بود و با سونگهون در بغلش بازی میکند و چانگبین ظرف ها رو میشوره که سونگهون خنده ای بامزه میکند و باعث میشه قند توی دل اونا آب بشه.*
ویو ا.ت: از اینکه شوهرم مراقبمونه تا آسیب نبینیم و پسرم که انقدر شیرین وابسته به ما است سپاسگذارم و آرزوی منم همین بود، خوشبخت شدن.
ویو چانگبین: شستن ظرف ها رو تموم کردم و به سمت خانواده ام رفتم بعد پیشانی ا.ت و گونه سونگهون رو بوسیدم.
_بابایی دوستت داره، قهرمان کوچولو! [با لبخند لب زدم]
مامانی هم دوستت داره، شاهزادهی من! [با لبخند گفت]
=منم هر دوتاتون رو دوست دارم، مامانی، بابایی! [با ذوق گفت]
_وقته خوابه، میخوای بابایی برات شعر بخونه یا مامانی داستان تعریف کنه؟[با کنجکاوی زمزمه کرد]
=بابایی برام شعر بخونه اما مامانی کنارم بخوابه. [با معصومیت گفت]
*بعد از خوابوندن پسرشون به اتاق مشترکشون رفتند و در رو بستند که چانگبین دستاشو دور ا.ت حلقه کرد و لبای او رو بوسید.*
_ازت ممنونم که پسری شبیه به خودم دادی، عزیزم. اما هنوز یک دختر کوچولو داخل خونمون نیازه. [با شیطنت زمزمه کرد]
پس... بیا برای داشتن یک دختر تلاش کنیم. [با لبخند لب زد]
*چانگبین و ا.ت همدیگر رو بوسیدند و شروع کردند به برهنه شدن و بقیه اش رو میدونید که چی میشه.*
*خلاصه هر دوی اونا از داشتن یک خانوادهی شاد و خوشبخت بسیار خوشحالند و همیشه از همدیگر سپاسگزاری میکنند.*
☆END☆
- ۴.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط