{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 72
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

ای دستمم... چیکار می‌کنی؟؟

مچ دستش توی مشت جونگکوک تیر می‌کشید... نه فقط از فشار انگشت‌های لرزانش، بلکه از زخم شیش‌ساله‌ای که دل لارا رو پوسانده بود. درد مثل خنجر می‌پیچید توی رگ‌هاش، یادآور هر ثانیه‌ای که تنهایی خورده بودش.

جونگکوک محکم‌تر فشرد، لارا ناله‌کنان التماس کرد:ول کن... درد می‌کنه!

جونگکوک لحظه‌ای خشکش زد، انگار روحش تازه بیدار شده باشه. آروم‌تر گرفت... اما ول نکرد. چشمانش پر از عذاب بود.

ــ اگه ولت کنم... دوباره میری، مثل همون موقع...

لارا خندید، اما اون خنده مثل زهر تلخ بود، اشک‌ها بی‌اجازه لبه‌ی پلک‌هاش نشستن. بغض گلوش رو می‌فشرد، لعنت به این عشقی که هر بار اسمش می‌اومد، قلبش رو می‌درید.

+اون موقع تو ولم کردی... نه من...

جونگکوک خیره شد بهش. همون لارا... دختری که شیش سال هر نفسش رو به یادش کشیده بود
حالا شکسته‌تر ، سردتر ، دورتر اما هنوز اون زبون تیز از عمق زخم‌هاش بیرون می‌زد.

ــ قبل اون نامه که کل زندگیمو عوض کرد
فکر می‌کردم ازم بدت میاد هر بار نزدیکت می‌شدم ، سرد تر بودی...

+چون می‌ترسیدم...

صدا لرزید، بالاخره ترکید بغضش.

+می‌ترسیدم از چیزی که بالاخره سرم اومد...
ترسم از این بود که عاشق کسی بشم که خودش عاشق یکی دیگست...

سکوت... باد سرد بین درخت‌ها زوزه می‌کشید، چمدون‌ها کنار پاهاش افتاده بودن کل زندگیش ، فشرده توی چند تیکه بار.

جونگکوک آروم دستش رو ول کرد دستش ، نه از غرور ، از دردی که استخوان‌هاش رو می‌لرزوند.

ــ اگه می‌دونستم قسم می‌خورم نمی‌رفتم
هرچند رفتنم اجباری بود...

اشک لارا سُر خورد روی گونه‌ی سوخته‌ش.

+ولی ندونستی هیچ‌وقت نپرسیدی... فقط رفتی ، منو تو اوج غم تنها گذاشتی

داد زد:رفتی عـوضی! تو باعث شدی بین اون همه آدم احساس تنهایی ابدی کنم...»

جونگکوک قدم برداشت جلو نفس‌هاشون درهم آمیخت گرمای تنش مثل آتش لارا رو سوزوند.

ــ هر روز نگاه کردم... هر روز منتظر بودم بیای سراغم
فکر می‌کردم اگه برات مهم بودم، میای ولی نیومدی

لارا سر تکون داد اشک‌ها سیل شدن.

+اون روز... بعد اون بازی لـعـنتی، اعترافت زیر بارون... بعد از دست دادن بزرگ‌ترین تکیه‌گاه زندگیم... ازم توقع داشتی چی بگم؟ تو حال خودم نبودم
اما چشم‌هام همه‌چی رو فریاد می‌زدن جونگکوک... تو چطوری نفهمیدی؟

چشمای جونگکوک قرمز شدن برای اولین بار بعد سال‌ها صداش شکست مثل شیشه‌ی ترک‌خورده.

ــ فقط یه توضیح می‌تونه زندگی‌مون رو نجات بده...

لارا عقب رفت ، دلش تیکه‌ تیکه شد.

+بس کن من خیلی وقته فراموشت کردم نذار دوباره باور کنم... شیش سال طول کشید تا خودمو قانع کنم

جونگکوک لا صدایی پر از حسرت زمزمه کرد:ولی هیچ‌کدوممون زندگی نکردیم فقط نفس کشیدیم...

اشک از چشمای هر دوشون می‌چکید، فاصله‌شون نه چند قدم ، شیش سال سوءتفاهم غرور و سکوت کشنده بود.

لارا چمدون برداشت، پاهاش سست.

+خسته‌ ام جونگکوک
از جنگیدن با حسی که هر بار برمیگرده

چرخید بره... اما صدای لرزانش پشت سر پیچید

ــ این بار نمیرم حتی اگه تو بری من می‌مونم... تا وقتی که اجازه بدی همه چیز رو برات تعریف کنم

قدم‌هاش لرزید ، ایستاد اشک‌ها خشک شدن روی گونه‌هاش... اما دلش هنوز غرق عشقی بود که هیچ‌وقت نمرد ، فقط زخمی و خونین موند.
دیدگاه ها (۱۸)

#P𝗔R𝗧 : 73#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 74#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 71 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 70#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط