پارت بیستوسوم: طنینِ ابدی 💍 (پایان)
پارت بیستوسوم: طنینِ ابدی 💍 (پایان)
[ظهر — گوشهی آرام گالری]
مهمونها اومدن و رفتن. منتقدها از کارهاش تعریف کردَن. چند تا نقاشی با قیمتِ خوب فروش رفت. ولی تهیونگ تویِ هیچکدومشون نبود. نشسته بود روی چهارپایهی چوبی، با فنجونِ خالیِ تویِ دستش، خیره به بومِ «دستا».
نشستم کنارش. «به چی فکر میکنی؟»
«به بابام. دادگاه حکمش رو داده — ۱۲ سال. مینا شهادت داد تا تخفیف بگیره. و اون پولهایی که از پدربزرگم دزدیده بود، برگشت به بنیاد و صرفِ تحصیلِ بچههایِ هنرستانی میشه.»
دست گذاشتم روی زانوش. «چی حس میکنی؟»
یه نفسِ عمیق کشید. بعد اول بار تویِ اون روز، لبخندِ واقعی زد — همون لبخندِ آزادی. «حسِ سبکی، کوک. مثل اینکه یه آهنِ سنگینِ ۱۸ ساله از گردنم باز شده. الان حتی اسمِ “کیم” برام سنگینی نمیکنه. چون من فقط تهیونگم. و اونم مالِ کسیه که تویِ سکوت، صدایِ منو شنید.»
دلم لرزید، خودم رو به خنده گرفتم تا گریه نکنم. بعد یه چیزِ کوچیک از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میزِ کنارش: یه جعبهی آبیِ مخملی.
چشمهاش گرد شد. «این چیه؟»
«بازش کن. دستت نمیشه که.» 😂
دستِ لرزونش جعبه رو باز کرد. توش یه حلقهی نقرهایِ ساده بود، با یه خطِ نازکِ طلا دورش. ساده، چون ما ساده بودیم. بینهایت، چون ما بینهایت بودیم.
«تهیونگ، من یه آدمِ معمولی بودم که هیچی نداشت. تو اومدی و با سکوتت بهم همهچی دادی. حالا که همهچی رو از دست دادی… میخوام ثابت کنم هیچوقت تنهات نمیذارم. میخوای بقیهی عمرت رو کنارم باشی؟»
اشک از چشماش چکید، ولی لبخندش از هر لبخندِ دنیا قشنگتر بود.
«آره. تا ابد، کوک.»
حلقه رو روی انگشتش جا دادم. وسطِ همون گالریِ کوچیک، همونجایی که سکوتِ ما طنین شد.
[شب — خونهی کوچیکمون]
بارون میاومد. من و تهیونگ روی مبلِ جلوی پنجره جمع شده بودیم، یه پتو مشترک، دوتا لیوانِ چایِ داغ، و یه سکوتِ آشنا.
سرم رو گذاشتم روی شونهش. «تهیونگ؟»
«همم؟»
«خوشحالی؟»
جواب نداد. فقط دستش رو آورد، انگشتاش رو با دستِ من قفل کرد و محکم چلوند. همون سکوت، جوابِ همهچی بود.
آروم گفت: «کوک، اون شبِ اولِ بارونی که دیدمت و هیچی نگفتم… الان میفهمم چرا سکوت کردم. چون قلبم داشت بلند میگفت: این همونه. و تو هم شنیدی، درسته؟»
اشکِ شوق چکید روی لبخندم. «آره قشنگم. من شنیدم. از همون شبِ اول.»
بارون میاومد، و ما ساکت بودیم. و این بار، سکوت نه از ترس بود، نه از تنهایی. سکوت، عشق بود. و طنینِ اون، تویِ دلِ این دوتا، تا ابد میپیچید.
— پایان —
چطور بود؟
امیدوارم ازم راضی بوده باشید
[ظهر — گوشهی آرام گالری]
مهمونها اومدن و رفتن. منتقدها از کارهاش تعریف کردَن. چند تا نقاشی با قیمتِ خوب فروش رفت. ولی تهیونگ تویِ هیچکدومشون نبود. نشسته بود روی چهارپایهی چوبی، با فنجونِ خالیِ تویِ دستش، خیره به بومِ «دستا».
نشستم کنارش. «به چی فکر میکنی؟»
«به بابام. دادگاه حکمش رو داده — ۱۲ سال. مینا شهادت داد تا تخفیف بگیره. و اون پولهایی که از پدربزرگم دزدیده بود، برگشت به بنیاد و صرفِ تحصیلِ بچههایِ هنرستانی میشه.»
دست گذاشتم روی زانوش. «چی حس میکنی؟»
یه نفسِ عمیق کشید. بعد اول بار تویِ اون روز، لبخندِ واقعی زد — همون لبخندِ آزادی. «حسِ سبکی، کوک. مثل اینکه یه آهنِ سنگینِ ۱۸ ساله از گردنم باز شده. الان حتی اسمِ “کیم” برام سنگینی نمیکنه. چون من فقط تهیونگم. و اونم مالِ کسیه که تویِ سکوت، صدایِ منو شنید.»
دلم لرزید، خودم رو به خنده گرفتم تا گریه نکنم. بعد یه چیزِ کوچیک از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میزِ کنارش: یه جعبهی آبیِ مخملی.
چشمهاش گرد شد. «این چیه؟»
«بازش کن. دستت نمیشه که.» 😂
دستِ لرزونش جعبه رو باز کرد. توش یه حلقهی نقرهایِ ساده بود، با یه خطِ نازکِ طلا دورش. ساده، چون ما ساده بودیم. بینهایت، چون ما بینهایت بودیم.
«تهیونگ، من یه آدمِ معمولی بودم که هیچی نداشت. تو اومدی و با سکوتت بهم همهچی دادی. حالا که همهچی رو از دست دادی… میخوام ثابت کنم هیچوقت تنهات نمیذارم. میخوای بقیهی عمرت رو کنارم باشی؟»
اشک از چشماش چکید، ولی لبخندش از هر لبخندِ دنیا قشنگتر بود.
«آره. تا ابد، کوک.»
حلقه رو روی انگشتش جا دادم. وسطِ همون گالریِ کوچیک، همونجایی که سکوتِ ما طنین شد.
[شب — خونهی کوچیکمون]
بارون میاومد. من و تهیونگ روی مبلِ جلوی پنجره جمع شده بودیم، یه پتو مشترک، دوتا لیوانِ چایِ داغ، و یه سکوتِ آشنا.
سرم رو گذاشتم روی شونهش. «تهیونگ؟»
«همم؟»
«خوشحالی؟»
جواب نداد. فقط دستش رو آورد، انگشتاش رو با دستِ من قفل کرد و محکم چلوند. همون سکوت، جوابِ همهچی بود.
آروم گفت: «کوک، اون شبِ اولِ بارونی که دیدمت و هیچی نگفتم… الان میفهمم چرا سکوت کردم. چون قلبم داشت بلند میگفت: این همونه. و تو هم شنیدی، درسته؟»
اشکِ شوق چکید روی لبخندم. «آره قشنگم. من شنیدم. از همون شبِ اول.»
بارون میاومد، و ما ساکت بودیم. و این بار، سکوت نه از ترس بود، نه از تنهایی. سکوت، عشق بود. و طنینِ اون، تویِ دلِ این دوتا، تا ابد میپیچید.
— پایان —
چطور بود؟
امیدوارم ازم راضی بوده باشید
- ۲.۷k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط