زوربا مدتی مدید به اندیشه فرو رفت. تلاش میکرد که بفهمد.
زوربا مدتی مدید به اندیشه فرو رفت. تلاش میکرد که بفهمد. آخر گفت:
- من هر لحظه به مرگ میاندیشم و به آن مینگرم و از آن نمیترسم. با این وصف هرگز نمیگویم که «خوشم میآید»، هرگز! نه، من هیچ از مرگ خوشم نمیآید و با آن موافق نیستم.
خاموش ماند ولی بهزودی سکوت را شکست:
- نه، من از آنها نیستم که گردنم را گوسفندوار جلو مرگ دراز کنم و بگویم: «بیا سرم را ببر تا زود به بهشت بروم!»
از رمان «زوربای یونانی» نوشته: نیکوس کازانتزاکیس
- من هر لحظه به مرگ میاندیشم و به آن مینگرم و از آن نمیترسم. با این وصف هرگز نمیگویم که «خوشم میآید»، هرگز! نه، من هیچ از مرگ خوشم نمیآید و با آن موافق نیستم.
خاموش ماند ولی بهزودی سکوت را شکست:
- نه، من از آنها نیستم که گردنم را گوسفندوار جلو مرگ دراز کنم و بگویم: «بیا سرم را ببر تا زود به بهشت بروم!»
از رمان «زوربای یونانی» نوشته: نیکوس کازانتزاکیس
- ۱۰.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط