{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#part4

#part4
#Boundless

تهیونگ دست به سینه نشست و لبخندش برای لحظه ای صورتش رو ترک نکرد همین داشت روی مخ تک تک افراد پشت شیشه میرفت.

_هومم، طبق حدسیاتم احتمالا تا پنج دقیقه ی دیگه باید بلند شی و اون چیزی که باید رو مصرف کنی پیشونیت عرق کرده مردمک چشمات داره دو دو میزنه ناخون هات هم که کبودن

بعد جلو اومد و زمزمه وار گفت

_راستش رو بگو ستوان چطوری کوکائینهای مورد علاقه ت رو از در میاری داخل که هیچکس نمیفهمه؟

چشم های جیمین گرد شد. این چه کوفتی بود که امگای رو به روش داشت میگفت؟

جیمین بالاخره خونسردیش رو از دست داد کف دست هاش رو محکم روی میز کوبوند و با صدای بلندی گفت:

+این مزخرفات چیه؟ به افسر قانون تهمت میزنی؟ این شجاعتت از کجا میاد؟

تهیونگ با خونسردی دستهاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد.

_دیدی عزیزم؟ توهم فقط به یه جمله از زبونم نیاز داری تا نرم شدنت از بین بره پس حالا عین یه پسر خوب برو بیرون و بزرگترت رو بفرست اینجا.

کسی چیزی از پشت شیشه به داخل گوش ستوان رو به روش گفته شد و جیمین از جاش بلند شد.

عصبانی بود.

_لطفا نفر بعدی نرم نباشه من کینک خشونت دارم ستوان.

تهیونگ با لبخند و لحن سرگرم شده ای گفت.

همون لحظه در باز شد و شخصی با شدت به داخل پرت شد و روی زمین افتاد.

جیمین ناخودآگاه و از روی دفاعیه ی مغزیش دستش رو سمت اسلحه ش برد و همونجا نگهش داشت.

تهیونگ با دیدن آدمی که جلوش روی زانوهاش افتاده بود برای اولین بار توی اون روز حالت خونسردش رو از دست داد.

یونگی بود با دست بسته شده ای پشتش و یه کبودی روی گونه ش

تهیونگ با دیدن حالت یونگی جدی تر از قبل گفت

_فکر میکردم که دستور داشتید با احترام رفتار کنید.

ستوان رو به روش نیازی نمیدید که توضیحی بده اما با این حال خواست دهنش رو باز کنه و حرفی بزنه اما با ورود شخص دومی از در ساکت شد.

تمام فضای اتاق سنگین شد اکسیژن کم شد و دلیل کوفتیش آلفای غالب و رهبری بود که سیگارش رو دود میکرد و رایحه ی دارچینش باهاش قاطی شده بود.

سرش پایین بود و جلوی کلاهش نمیذاشت تهیونگ صورتش رو ببینه

جیمین با دیدن شخص سریعا احترام نظامی ای گذاشت و دستش رو از روی اسلحه برداشت.

تهیونگ با چشم هاش یونگی رو بررسی کرد یونگی بی حال تر از این حرف ها بود که باهاش احوال پرسی کنه

تهیونگ با دیدن درجه ی اون مرد متوجه ژنرال بودنش شد.

اسمش رو از روی قفسه ی سینه ش خوند جئون جونگکوک

مرد با آرامش به داخل قدم گذاشت و آخرین یک رو به سیگارش زد و بعد

لاشه ی سیگار رو روی مچ پای یونگی انداخت و بعد با کفش های ورنی ای که برقش چشم اطرافیان رو کور میکرد محکم فشارش داد.

یونگی تحمل کرد و حتی صدایی هم از خودش در نیاورد و با چشم های تیره ای به ستوان رو به روش جیمین زل زده بود.

تهیونگ با دیدن اون صحنه توی جاش تکونی خورد

_میتونم بدونم چه غلطی داری میکنی؟

ژنرال رو به روش با آرامش کلاهش رو از روی سرش برداشت و تهیونگ با دیدن فیسش فرو ریختن چیزی رو توی قفسه ی سینه ش حس کرد.

وات د فاک؟ طرف باید سفیر برند سلین میشد نه به ژنرال توی سازمان امنیت و اطلاعات کوفتی کره موهای مشکی پر کلاغی با چشم های آبی داخل چشم هاش جدیت و بی خیالی و صد البته که سرد و محکم بودنی موج میزد که تهیونگ دیگه نتونست اون خونسردی قبلش رو حفظ کنه حداقل نه از درون

ژنرال نگاهی به جیمین که کنارش ایستاده بود انداخت بدون حرف

جیمین با عجله سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و تهیونگ متوجه شد که رد کردن پیشنهادشون رو به اون ژنرال رسونده

ژنرال اینبار مستقیما به چشمهای امگا خیره شد و تهیونگ مور مور شدن پوست پشت گردنش رو حس کرد.
دیدگاه ها (۰)

#part5#Boundlessبالاخره آلفای رو به روش به حرف در اومد.بم تی...

#part6#Boundless (۳ ساعت بعد..)_من خونه ی خودم رو دارم اوه ا...

حمایتشه قشنگام 🍓❤🥳فیک نویسه اگه بری تو پیجش اصلا بر نمیگردی🍓...

_۱ ساعت بعد_زینگ.....زینگته:فک کنم یونگی اومدکوک:اومدنته:اره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط