{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۷۳

ویو راوی
بعد از چند ساعت زویی اومد پیش املیا و گفت

♡ وقتی قضیه رو فهمیدم رفت دم در اتاقشون و به حرفاشون گوش دادم .............انگار ....آلمان اعلام جنگ با فرانسه کرده و محاصرشون کرده

+ باید به تهیونگ در مورد راه میان بر انگلیس به فرانسه بگم

که صدای تهیونگ از پشتشون اومد

_ لازم نیست خودم در موردش میدونم

املیا به زویی نگاه کرد و گفت

+میشه تنهامون بزاری

♡ البته عزیزم

موقع رفتن زویی اروم به تهیونگ گفت

♡ بهش سخت نگیر

ولی تهیونگ ذره ای اهمیت نداد

_ خب بگو

+ وقتی باهام ازدواج کردیم به پادشاه فرانسه گفتم که سد ابی که کناره همون راهه رو بشکنن تا ............

_ تا ما نتونیم بهتون حمله کنیم هاا ( اروم ولی سرد )

+این تقصیر منه

_ الان اینکه تقصیر تو بود یا نبودش مشکلی رو حل میکنه هاااااااا ( فریاد ) ....... آلمان داره به فرانسه حمله میکنه و این تنها راه نجات فرانسه بود ولی تو...........کاری کردی که حتی ما نتونیم کاری کنیم ( فریاد ) .........هیچوقت فک نمیکردم تو اینکارو در حق انگلیس و کشورت کنی

+ منظورت چیه .......داری به حس من نسبت به خودت و کشورمون شک میکنی ........ما وقتی باهام ازدواج کردیم که بهم شک داشتیم خب من از کجا میدونستم همچین اتفاقی می‌افته ( بغض )

_ نمیدونستی ولی حتی بهم نگفتی که اینکارو کردییییییی ( عربده )

با هر صدای بلند تهیونگ لرزه ای به تن املیا می‌افتاد و گریه املیا بیشتر میشد

+ خدا میدونه که من چه قدر عاشقتم ......... حتی اگه بخوای میتونم جونمو ( گریه )

_ بسه دیگه ........دلم نمیخواد قبل از اینکه دشمن ما رو نابود کنه داریم خودمون خودمون رو نابود میکنیم

تهیونگ برگشت و از اتاق بیرون رفت ولی قبل از رفتن گفت

_ فعلا نمیخوام ببینمت .......بهتر از هم دور باشیم

+بهت قول میدم کمک بیارم قول مید ....
تهیونگ رفت و حتی مجال اینکه املیا حرفش رو کامل بزنه رو نداد و املیا موند و بار سنگین از غمی که روی دوشش بود ‌................
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم اتاق املیا و تهیونگ اسلاید سو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۷۴ویو راوی صبح در اومد و هنوز املیا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۲ویو راوی املیا همراه زویی به اتاق...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۱فلش بک به فردا صبح ویو املیا توی ...

#زیر_نور_ماه پارت21ولی جونگکوک چشم هاش رو باز کرد..چشم هاش آ...

True Love⑤یک ساعت بعدتهیونگ: چرا خوشحالی؟ لیا: نمیدونم حس خو...

*taekook*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط