آی... معشوقی که دستانت به خون آلوده است
آی... معشوقی که دستانت به خون آلوده است
شهر را آتش زدی، حالا دلت آسوده است؟!
.
سعی کردم تا که قانع باشم از بوسیدنت
سعی خود را می کنم... هر چند که بیهوده است!
.
تو چه می دانی که این دیوانه از شوق لبت
با چه حالی راه را تا خانه ات پیموده است؟
.
ریشه های فرش مان را داشتم می بافتم...
دستم عادت کرده از بس بین مویت بوده است
.
مادرم می گفت:"غیر از غم چه دارد عاشقی؟"
عشق اما بیش از این ها را به من افزوده است
.
نیست در قاموس رندان صحبت از عاقل شدن
ما اطاعت می کنیم از آنچه دل فرموده است...
شهر را آتش زدی، حالا دلت آسوده است؟!
.
سعی کردم تا که قانع باشم از بوسیدنت
سعی خود را می کنم... هر چند که بیهوده است!
.
تو چه می دانی که این دیوانه از شوق لبت
با چه حالی راه را تا خانه ات پیموده است؟
.
ریشه های فرش مان را داشتم می بافتم...
دستم عادت کرده از بس بین مویت بوده است
.
مادرم می گفت:"غیر از غم چه دارد عاشقی؟"
عشق اما بیش از این ها را به من افزوده است
.
نیست در قاموس رندان صحبت از عاقل شدن
ما اطاعت می کنیم از آنچه دل فرموده است...
- ۱.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط