{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن زیبائی نیستم

زن زیبائی نیستم
موهائی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم می‌‌آید
و نه شب را به یادت می‌‌آورد
نه ابریشم
نه سکوتِ شاعرانه
نه حتی خیال یک خوابِ آرام
پوستِ گندمی دارم
که نه به گندم میماند
نه کویر
و چشم هائی‌
که گاهی‌ سیاه میزند
گاهی‌ قهوه ای
دست‌هایم
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی‌
برایِ تو
به یادِ تو
به عشقِ تو
شعر می‌‌نویسند
مرا همینطور ساده دوست داشته باش...
دیدگاه ها (۲)

بازوانت را به مستی حلقه کن برگردنمتا بلرزد زیر بازوهای سیمین...

نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود. بـرچ...

انقدر دوست دارم که تو کتاب جا نمیشه،پی چاره ام با حرفای الفب...

اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمیتونی توی چشمای اون ذل بزنی؛نمی...

آخرین بازمانده از نسل سلیکا ☆☆☆ادامه=روی سنگ فرش لغزنده پل ب...

ᴘᴀʀᴛ43صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:«روی تخت ملکه بشین.»ب...

« یوهوو بزن بریم!»۳ویو لکسی::خودم رو روی پله می اندازم و دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط