درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: وارث خاموش
ژانر: عاشقانه – درام – احساسی – غمگین
شخصیتها:
پارک جیمین: مردی مهربان، دلنازک و عاشق آرامش، اما اسیر انتخابهایی سخت.
هانا: همسر رسمیاش، دختری شاد و روشن که بعداً در سکوت محو میشود.
ات: عشق قدیمی، زنی مغرور، پیچیده و زخمخورده، که هنوز در تاریکی قلبش جیمین را نگه داشته.
صدای مانیتورهای قلب در اتاق بیمارستان آرام و یکنواخت بود، ولی نفسهای جیمین تند و نگران.
هانا، با صورتی رنگپریده، به جیمین نگاه میکرد. اشکهایش زیر نور سفید اتاق برق میزد.
– «متأسفم... من تلاش کردم... ولی رح*مم آسیب دیده. نمیتونم مادر بشم...»
جیمین جلو رفت، دستانش را دور انگشتان ظریف هانا حلقه کرد.
– «هانا... عزیزم... تو همسر منی، مادر نبودن چیزی رو عوض نمیکنه.»
اما در دلش، چیزی لرزید. یک بخش خاموش از وجودش، از کودکی تا حال، همیشه آرزوی پدر شدن را در دل داشت.
وقتی شب شد و هانا خوابید، جیمین از اتاق بیرون زد. خسته بود، سرگشته، و فقط خواست کمی قدم بزند.
باران نرم روی آسفالت میریخت.
بیمارستان تقریباً ساکت بود.
تا اینکه صدایی آشنا از پشت سر شنید:
– «جیمین؟»
صدایش منجمد شد.
به عقب برگشت و… ات را دید.
همان نگاه پر از سوال، همان گونههای باریک، همان صدای آرامی که با آن تمام رویاهایشان را ساخته بودند… و دو سال پیش، بیصدا از هم پاشید.
– «تو اینجایی؟»
– «برای برادرم اینجام... باید پیوند بشه. دکتر گفته وقت زیادی نداریم... و هزینه درمان خیلی بالاست.»
جیمین خواست چیزی بگوید.
تسلیت؟ پیشنهاد کمک؟ اما دهانش قفل شد.
سکوتی سنگین بینشان افتاد، تا اینکه ناگهان، بیهوا و غریزی، گفت:
– «ات... اگه بچهام رو به دنیا بیاری... هزینهی عمل برادرت رو من میدم.»
ات با تعجب به او خیره شد.
– «داری شوخی میکنی؟»
جیمین مصمم گفت :
– «نه. جدیام. تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم. هانا نمیتونه... و من... ( صدایش لرزید ) من بچه میخوام.»
نگاه ات پر از خشم، سردرگمی، و دردی بود که در اعماق دلش فرو رفت.
ولی او برگشت.
فردای همان روز.
با چشمهایی که از اشک براق بود. گفت:
– «قبوله. فقط این یه قرارداد باشه. من بچهتو به دنیا میارم. اما نه بیشتر.»
جیمین سرش را پایین انداخت.
نمیدانست دلش از این جواب خوشحال است یا شکسته.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: وارث خاموش
ژانر: عاشقانه – درام – احساسی – غمگین
شخصیتها:
پارک جیمین: مردی مهربان، دلنازک و عاشق آرامش، اما اسیر انتخابهایی سخت.
هانا: همسر رسمیاش، دختری شاد و روشن که بعداً در سکوت محو میشود.
ات: عشق قدیمی، زنی مغرور، پیچیده و زخمخورده، که هنوز در تاریکی قلبش جیمین را نگه داشته.
صدای مانیتورهای قلب در اتاق بیمارستان آرام و یکنواخت بود، ولی نفسهای جیمین تند و نگران.
هانا، با صورتی رنگپریده، به جیمین نگاه میکرد. اشکهایش زیر نور سفید اتاق برق میزد.
– «متأسفم... من تلاش کردم... ولی رح*مم آسیب دیده. نمیتونم مادر بشم...»
جیمین جلو رفت، دستانش را دور انگشتان ظریف هانا حلقه کرد.
– «هانا... عزیزم... تو همسر منی، مادر نبودن چیزی رو عوض نمیکنه.»
اما در دلش، چیزی لرزید. یک بخش خاموش از وجودش، از کودکی تا حال، همیشه آرزوی پدر شدن را در دل داشت.
وقتی شب شد و هانا خوابید، جیمین از اتاق بیرون زد. خسته بود، سرگشته، و فقط خواست کمی قدم بزند.
باران نرم روی آسفالت میریخت.
بیمارستان تقریباً ساکت بود.
تا اینکه صدایی آشنا از پشت سر شنید:
– «جیمین؟»
صدایش منجمد شد.
به عقب برگشت و… ات را دید.
همان نگاه پر از سوال، همان گونههای باریک، همان صدای آرامی که با آن تمام رویاهایشان را ساخته بودند… و دو سال پیش، بیصدا از هم پاشید.
– «تو اینجایی؟»
– «برای برادرم اینجام... باید پیوند بشه. دکتر گفته وقت زیادی نداریم... و هزینه درمان خیلی بالاست.»
جیمین خواست چیزی بگوید.
تسلیت؟ پیشنهاد کمک؟ اما دهانش قفل شد.
سکوتی سنگین بینشان افتاد، تا اینکه ناگهان، بیهوا و غریزی، گفت:
– «ات... اگه بچهام رو به دنیا بیاری... هزینهی عمل برادرت رو من میدم.»
ات با تعجب به او خیره شد.
– «داری شوخی میکنی؟»
جیمین مصمم گفت :
– «نه. جدیام. تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم. هانا نمیتونه... و من... ( صدایش لرزید ) من بچه میخوام.»
نگاه ات پر از خشم، سردرگمی، و دردی بود که در اعماق دلش فرو رفت.
ولی او برگشت.
فردای همان روز.
با چشمهایی که از اشک براق بود. گفت:
– «قبوله. فقط این یه قرارداد باشه. من بچهتو به دنیا میارم. اما نه بیشتر.»
جیمین سرش را پایین انداخت.
نمیدانست دلش از این جواب خوشحال است یا شکسته.
ادامه دارد....
- ۹.۸k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط