{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم ( اخر )

پارت سوم ( اخر )


اون شب، بارون می‌بارید. ا.ت با پای برهنه از عمارت خارج شد. جونگ‌کوک همون‌جا، کنار ماشین ایستاده بود.

–‌ «تو نمی‌فهمی، همه چیز تغییر کرده...»

–‌ «من دیگه نمی‌خوام بجنگم.»

–‌ «داری از چی فرار می‌کنی؟ از اینکه عاشقمی؟»

ا.ت جلو رفت، قطرات بارون روی صورتش می‌چکید. جونگ‌کوک نگاهش کرد، عمیق، تیره، پر از احساس.

و بعد، ل*ب‌هاشون به هم رسیدن.

اولین بو*سه‌شون... داغ، ممنوع، و پر از همه‌ی سال‌هایی که احساسات رو پنهان کرده بودن.


بعد از اون بوسه توی بارون، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نبود. ا.ت و جونگ‌کوک انگار از خطی رد شده بودن که هیچ‌وقت نباید ردش می‌کردن.

اون شب، توی اتاق پنهانی زیرزمین عمارت – جایی که فقط افراد خاص حق ورود داشتن – نشسته بودن. چشم‌هاشون به هم دوخته شده بود. سکوتی عمیق بینشون بود، اما اون سکوت خودش حرف می‌زد.

–‌ «اگه یه روز مجبور بشی منو بکشی چی؟»

ا.ت اینو با لبخند پرسید، اما چشماش جدی بودن.

–‌ «اگه قرار باشه بمیری... اول خودمو می‌کشم.»

جونگ‌کوک دستش رو گرفت. اون دست خشن، محکم، اما حالا پر از لرزش.

–‌ «دیگه نمی‌تونم تورو از خودم دور کنم. حتی اگه دنیا بسوزه.»


---


روزی که رابطه‌شون رو از همه پنهان کردن، بو*سه‌هاشون توی سایه‌ها بود، دزدکی. شب‌ها زیر سقف یه اتاق سرد، با بو*سه‌های خسته از جنگ و زخم‌های پنهون، کنار هم می‌خوابیدن.

اما... این دنیای مافیاست. هیچ‌چیز برای همیشه پنهون نمی‌مونه.

پدر ا.ت بالاخره بو برد. یه شب دیر وقت، ا.ت و جونگ‌کوک رو دید... کنار هم، دست توی دست، بدون هیچ نقابی.

–‌ «شما... با هم بودین؟ از کی؟»

صداش آروم بود، ولی نگاهش... مرگبار.

جونگ‌کوک جلو اومد.

–‌ «من بهش آسیبی نمی‌زنم. قسم می‌خورم.»

–‌ «قسم تو بی‌ارزشه. تو پسر زنی هستی که می‌خواست منو بکشه.»

ا.ت شوکه شد.
–‌ «چی گفتی؟»

پدرش نگاه سردی بهش انداخت.

–‌ «مادرت... مامور فرستاده بود جونگ‌کوک رو از بین ببره. اون پسره یه یادگار از خیانته. و تو... باهاش خواب*یدی.»


---


جونگ‌کوک حالا دشمن شماره یک مافیا بود. دستور قتلش صادر شد.
اما ا.ت فرار کرد. با جونگ‌کوک. شبانه، با یه موتورسیکلت دزدیده‌شده، از سئول زدن بیرون.

چند روز، توی یه پناهگاه مخفی بودن. فقط اونا بودن. زخمی، خسته، ولی عاشق.

ا.ت توی بغل جونگ‌کوک خوابیده بود.

–‌ «اگه بدونم فردا قراره بمیریم، امشب همین‌جا، همین الان، باهات می‌مونم. نه برای فرار... برای اینکه عاشقتم.»

جونگ‌کوک سرش رو بو*سید.

–‌ «از اول اشتباه بود. اما اگه گناه اینه... پس نمی‌خوام بخشیده بشم.»

ادامه در کامنت....
دیدگاه ها (۲۱)

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان: وارث خاموش...

پارت دوم چند هفته بعدخانه‌ای در حومه‌ی شهر، دور از چشم دنیا....

پارت دوم عمارت ساکت بود، غیرطبیعی ساکت. ا.ت روی تخت بیمارستا...

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول در دل شب‌های سئ...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

پرنسس من ۲۹

پارت ۴🖤❤️خوناشام جذاب من❤️🖤جونگ کوک: امممم آره ا/ت : شغلت چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط