رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۳۰
ارسلان: اوهوم
دیانا: خیلی خوشگل بود لباسمو عوض کردم ارباب
ارسلان: از دهنم جانمی بیرون پرید( اوخی)
دیانا: دلم قیلی ویلی رفت و گفتم ارباب شبا اینجا ترسناک میشه
ارسلان: بعضی وقتا شبا که بارون میزنه
دیانا: آها
... شب ...
ارسلان: به سمت اتاق رفتم و تو تخت دراز کشیدم که رعد و برق شدیدی زد لبخندی به دلم اومد نمیدونم چرا( ارهه😉)
دیانا: با ترس پله هارو رفتم بالا اتاق تاریک بود رعد و برق وحشت ناکی زد کنار ارباب دراز کشیدم
اد: کمکم داشت خوابم میبرد که دستی و رو دستم احساس کردم
دیانا: دست ارباب و گرفتم اشکم داشت درمی اومد
پارت ۳۰
ارسلان: اوهوم
دیانا: خیلی خوشگل بود لباسمو عوض کردم ارباب
ارسلان: از دهنم جانمی بیرون پرید( اوخی)
دیانا: دلم قیلی ویلی رفت و گفتم ارباب شبا اینجا ترسناک میشه
ارسلان: بعضی وقتا شبا که بارون میزنه
دیانا: آها
... شب ...
ارسلان: به سمت اتاق رفتم و تو تخت دراز کشیدم که رعد و برق شدیدی زد لبخندی به دلم اومد نمیدونم چرا( ارهه😉)
دیانا: با ترس پله هارو رفتم بالا اتاق تاریک بود رعد و برق وحشت ناکی زد کنار ارباب دراز کشیدم
اد: کمکم داشت خوابم میبرد که دستی و رو دستم احساس کردم
دیانا: دست ارباب و گرفتم اشکم داشت درمی اومد
- ۴.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط