{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۲۱

جونگ کوک بدون هیچ حرفی کلید را داخل دست هانا گذاشت.
هانا پشت فرمان فراری مشکی نشست و صندلی را جلو کشید.
آینه‌ها را تنظیم کرد، کمربندش را بست و یک نگاه به صفحه آمپر انداخت.
لبخند کوتاهی زد.
«فراری F8... انتخاب بدی نیست.»

جونگ کوک روی صندلی کناری نشست.
تبلت مخصوص ردیابی را روشن کرد و نقشه شهر روی صفحه ظاهر شد.
هم‌زمان با پلیس ویژه تماس گرفت.
«هدف به سمت بزرگراه شرقی حرکت کرده.»
«تمام مسیرهای خروجی را تحت نظر بگیرید.»
صدای فرمانده از بی‌سیم پاسخ داد:
«دریافت شد.»

هانا دکمه استارت را فشرد.
موتور هشت سیلندر فراری با غرشی عمیق جان گرفت.
او چند بار آرام پدال گاز را لمس کرد.
بعد با دقت به دور موتور نگاه کرد.
«قدرتش عالیه... ولی لاستیک‌ها هنوز کاملاً گرم نشدن.»

جونگ کوک نگاهی به او انداخت.
«پس تا گرم شدنشون فشار نیار.»
هانا لبخند زد.
«لازم نیست یادم بدی.»
دنده را در حالت دستی قرار داد و ماشین با شتاب از گاراژ خارج شد.

چند خیابان جلوتر، خودروی مشکی ناشناس دیده شد.
فاصله زیادی نداشت.
هانا بدون عجله فرمان را ثابت نگه داشت.
«الان نمی‌گیرمش.»
جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»

هانا چشم از جاده برنداشت.
«اگر الان فشار بیارم، فرار می‌کنه.»
«باید فکر کنه هنوز ازش دوریم.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
این دقیقاً همان روشی بود که راننده‌های حرفه‌ای استفاده می‌کردند.

فراری وارد بزرگراه شد.
سرعت به‌سرعت بالا رفت.
صدای باد داخل کابین پیچیده بود.
جونگ کوک مسیر را از روی نقشه بررسی می‌کرد.
«هشتصد متر جلوتر خروجی سمت چپ.»

هانا بدون نگاه کردن به نقشه سر تکان داد.
چند ثانیه قبل از خروجی، ماشین را به لاین کناری برد.
نه ترمز ناگهانی...
نه حرکت اضافه.
فقط یک پیچ نرم و دقیق.
جونگ کوک زیر لب گفت:
«بی‌نقص...»

بی‌سیم دوباره روشن شد.
«تمام واحدها آماده‌اند.»
«سه خودروی پلیس ویژه از پشت به شما نزدیک می‌شوند.»
چند لحظه بعد چراغ‌های آبی و قرمز در آینه دیده شدند.
اما آن‌ها فاصله خود را حفظ کردند.

ماشین مشکوک ناگهان سرعتش را بیشتر کرد.
هانا هم پدال گاز را تا نیمه فشرد.
دور موتور بالا رفت.
صدای فراری در تونل پیچید.
جونگ کوک گفت:
«آروم... هنوز زوده.»

هانا لبخند زد.
«نگران نباش.»
با یک حرکت سریع از بین دو ماشین عبور کرد.
فاصله آن‌ها حالا کمتر از پنجاه متر شده بود.
راننده ناشناس انگار تازه متوجه تعقیب شده بود.

ماشین مشکوک وارد خیابان‌های باریک شهر شد.
جونگ کوک سریع مسیرها را بررسی کرد.
«دو خیابون جلوتر بن‌بسته.»
«اگر مستقیم بره، گیر می‌افته.»
هانا گفت:
«نه... اونم اینو می‌دونه.»

همان‌طور که حدس زده بود، راننده ناگهان وارد کوچه‌ای فرعی شد.
هانا بدون کوچک‌ترین تردیدی فرمان را چرخاند.
فراری با تعادل کامل وارد پیچ شد.
چرخ‌ها فقط لحظه‌ای صدای کوتاهی کشیدند.
کنترل ماشین حتی یک لحظه از دستش خارج نشد.

فرمانده پلیس از بی‌سیم گفت:
«واحد دو، مسیر غربی رو ببندید.»
«واحد سه، از روبه‌رو نزدیک بشید.»
صدای آژیرها تمام محله را پر کرده بود.
اما راننده ناشناس همچنان فرار می‌کرد.

جونگ کوک به صفحه تبلت خیره شد.
«هانا، پنجاه متر جلوتر یه خیابون باریکه.»
«از اون رد نشو، فراری گیر می‌کنه.»
هانا فقط یک کلمه گفت:
«باشه.»

چند ثانیه بعد، ماشین مشکوک وارد همان خیابان باریک شد.
جونگ کوک متعجب گفت:
«اشتباه کرد...»
اما هانا اخم کرد.
«نه...»
«اون از قبل مسیر فرارشو آماده کرده.»

ناگهان در انتهای خیابان، یک کامیون بزرگ از کنار انبار خارج شد.
ماشین مشکوک از فاصله‌ای بسیار کم از جلوی آن رد شد.
اما راه فراری کاملاً بسته شد.
هانا محکم روی ترمز کوبید و فراری فقط چند سانتی‌متر مانده به برخورد متوقف شد.

وقتی گردوغبار خوابید، دیگر خبری از ماشین مشکوک نبود.
در انتهای خیابان فقط یک درِ فلزی نیمه‌باز دیده می‌شد.
جونگ کوک آرام گفت:
«اون... ناپدید شد؟»

هانا از ماشین پیاده شد و به رد لاستیک‌ها نگاه کرد.
بعد لبخند کمرنگی زد.
«نه...»
«فرار نکرده...»
«فقط می‌خواد فکر کنیم که فرار کرده.»

**«هانا با دیدن یک رد روغن تازه روی آسفالت، مسیر واقعی فراری را پیدا کرد...»**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۷)

عشق در دنده آخرپارت : ۲۲ هانا آرام روی زانو نشست.نوک انگشتش ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۳ فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۰ باد از پنجره شکسته گاراژ داخل می‌وز...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۹ ماشین مشکی آرام مقابل گاراژ متروکه ...

بازی خطرناکپارت : ۱۱ سکوت... تنها صدای تیک‌تاک ساعت قدیمی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط