{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part33🍬
تهیونگ از پنجره ی کنارش، نگاهش رو به روبرو دوخت"چرا برات مهمه؟"
بهش اینجوری فکر کن که دلم نمیخواد دردسر درست شه"
تهیونگ تک خنده ای با نفسش بیرون داد"معلومه که مهم نیست چه فکری بود که کردم"
ببین بچه جون من میدونم این چیزی نیست که خودت میخوای، میدونم ازش متنفری، خیلی کلیشه اس اگه بگم اونجوری که خودشو نشون میده نیست، ولی حداقل بفهم اگه هردوتون بخواین اینجوری پیش برین اوضاع رو برای هم سخت میکنین" "کاش واقعا براش سخت شه" تهیونگ با یاداوری ۴8 ساعت اخیر و اینکه معلوم نیست تا کی باید اوضاع همینطوری باشه، تو گلوش بغضی به وجود اومد که سعی کرد قورتش بده "کاش اصلا بمیره" زیرلب با صدای آرومی گفت ولی یونگی بهرحال شنید و به روی خودش نیورد، چون شاید یونگی جونکوک رو از بچگی میشناخت و اون پسر ِ
کوچیکتر رومغز رو مثل برادر واقعی دوست داشت ولی قبول داشت که بعضی از کاراش حماقت محض بود.

پایان پارت 33 بانی هام بوسس🍬🍭🪐🧁🍡🎀
دیدگاه ها (۹)

شروع رمان کوچیک:مربی منیه رمان 15 پارتی بانی هام🍡🍬🍿🎂🍡🧁🪐🍭🎀

🎀مربی من🎀🍬Part1🍬با احساس حضورش، ضربه محکمتری بکس وارد کرد و ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part32🍬یونگی هوفی کرد و با تکون دادن سرش ب...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part31🍬حاال بازدم نفساش به صورت تهیونگ برخ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part 43🍬نمیخواد میتونم برم"جونگکوک یه کم ص...

Part:136الکس : نمیگیری نترسسوبین : الکس الکس : هوم سوبین : ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط