{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁴⁴

پس...
بهتر است ترس هایم را کنار بزنم و با او صادق باشم.
با پسری که از هر شخص دیگری بیشتر برایم امن است.
پسری که فکر میکردم هیچوقت به من علاقه‌مند نمیشود.
این واقعا حس خوبی داشت.
وقتی فهمیدم که او دوستم دارد جزو قشنگ ترین اتفاقات زندگیم بود.

+ ت...تهیونگ من...

نگاهش رنگ استرس به خود گرفت.
به خیال خودش فکر میکرد که قرار است احساسات ارزشمندش را نادیده بگیرم.
هه...مسخره‌ست.

+ من بیشتر از هر چیز دیگه‌ای تو رو دوست دارم.
نمیتونم دیگه مخفیانه دوستت داشته باشم.
میدونی...تو از هر کس دیگه‌ای بیشتر برام امن بنظر میرسی.
و این شاید دلیل اصلی‌ای باشه که دوستت دارم.
اما به هر حال خواستم بگم که...
منم دوستت دارم.

تهیونگ چیزی نگفت.
تنها با چشم های ذوق زده و لبخندی آرام نگاهش میکرد.
اما بعد از جمله‌ی آخر بغلش کرد.
جونگکوک متقابلا محکم تر بغلش کرد.
و این لحظه...
لحظه ای بود که تهیونگ دلیل خوشحالی و جونگکوک تکیه گاهش را بغل کرده بود.
تهیونگ اول از او جدا شد و پیشانی اش را به پیشانی جونگکوک چسباند.
جونگکوک نیز با نگاهی پر از خواستن نگاهش میکرد.
یک ثانیه‌ی کوتاه نگاه تهیونگ به لب های جونگکوک افتاد و دوباره به چشمانش بازگشت.
خیلی کوتاه.
اما جونگکوک دید.
چند ثانیه بعد تهیونگ کمی نزدیک تر شد و گفت...

_ جونگکوکی...
اجازه میدی؟!

جونگکوک جواب نداد.
تنها سرش را بالا تر آورد و لبانش را به آرامی بر لبان تهیونگ گذاشت.
تهیونگ مخالفتی نکرد.
و عمیق تر بوسیدش.
جونگکوک که انگار منتظر همین لحظه باشد با ولع تهیونگ را همراهی میکرد.
بوسه‌شان شدت گرفت.
در خانه‌ی تاریک و سرد جونگکوک فقط صدای اولین بوسه‌ی دو عاشق پیشه شنیده میشد.
عاشقانی که با رضایت خودشان دست به این کار زدند.
تهیونگ گ‌ا‌ز‌ی آرام از لب پایین جونگکوک گرفت و از او جدا شد.
چون میدانست اگر ادامه دهد...
امشب را به سختی صبح میکنند.
با نفس نفس به یکدیگر نگاه میکردند.
تهیونگ دستی آرام روی کمر جونگکوک کشید و بوسه‌ای روی پیشانی‌اش زد.

_ بخواب جونگکوکی!
به خودت استراحت بده...
نمیخوام خسته ببینمت!

جونگکوک خودش را بیشتر در بغل تهیونگ جا داد و بوسه ای روی گردنش زد.

+ شب بخیر.

حال بعد از آن بوسه‌ی طولانی...
فقط جسم غرق خواب تهیونگ و جونگکوک در بغل هم روی تخت افتاده بود.

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۱۱)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁵صبح روز بعد جونگکو...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁶جونگکوک سرش را بال...

" از یک غریبه به دلیل زندگیم! "part : ⁴³{ jungkook }با حس کر...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴²روی تخت دراز کشیده...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط