{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 
فریاد زد:
بفهم رها کرده او تو را....!!!
دیدگاه ها (۴)

آنجا که تویی،روز استاین جا که منم،شبواین فاصله را پر نمی کند...

می بینمت، بیش از همیشه بیقرارممی بیندت ... می بینی اش .... م...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روز بغضم را همسفرت کنم،چمدان...

ته ... !! دیگِ " عشقِ اوَّل " را هَر چِقدر که بِسابی ، چِه...

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

ادامه ی پارت ۱۹۸

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۵"☆ویو هانا☆چند ثانیه فقط به تهیونگ نگاه کردم.هن...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

^فیک جونگکوک^(پارت؟)

پرسه در جنگل... صبح...نور ملایم خورشید اتاق را روشن کرده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط