وقتی وارد اتاقم شدم آفتاب عصر کمکم رنگ میباخت لباسه
وقتی وارد اتاقم شدم، آفتاب عصر کمکم رنگ میباخت. لباسهامو عوض کردم و بعد از یک دوش حسابی، حولهی نرمم رو دور موهام پیچیدم. جلوی آینه نشستم، موهام رو خشک کردم و اتو موم رو روی تارهای بلند و تیرشون کشیدم تا کاملاً یه دست بشن.
از کشوی میز، دامن خوشگلم رو برداشتم؛ هممون که همیشه حس لطیفی بهم میداد. زیرش یک بادی ساده اما شیک پوشیدم؛ آستینهای کوتاه و بستش ظرافت خاصی داشت. یکم مرطوبکننده روی دستهام و گردنم زدم و موهای صافشدم رو آزاد گذاشتم تا روی شونه هام بریزن
بعد، گیرههای ستارهای موردعلاقهام رو انتخاب کردم. و کنار موهام زدم. وقتی آماده شدم، از پلهها پایین رفتم.
رو مبل پذیرایی نشستم و منتظر موندم. بابام هنوز نیومده بود؛ احتمالاً حموم بود. چند دقیقه بعد صدای قدمزدنش رو شنیدم. اومد بلاخره، با لبخند نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
«آمادهای؟؟! میز رو بچینیم؟»
جیا. «آره بابا، بیا شروع کنیم.»
و با هم مشغول شدیم.
پرش به ساعت شش و نیم
جیمین
با صدای تایمر گوشی از جام بلند شدم و رفتم سراغ برنج. در قابلمه رو که برداشتم، بخار گرم آروم صورتم رو نوازش کرد. برنج رو آبکش کردم و کنار گذاشتم. بعد رفتم سراغ مرغهایی که از قبل تو آب گذاشته بودم تا یخشون باز بشن
ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم، یکم روغن ریختم و مرغها رو آروم داخلش چیدم. صدای تیز جلزولزشون توی آشپزخانه پیچید.
لبخند زدم و زیر لب گفتم: «خب، آشپز رسمی خونه هم که منم!»
یک ساعت بعد دوباره به برنج سر زدم؛ عالی بود. مرغها هم تقریباً آماده بودن. فقط یک ربع زمان لازم داشتن، پس اون یه ربع رو رفتم سراغ گوشیم
اینستاگرام رو باز کردم. وارد اکسپلور که شدم، دیدم دو تا آرمی با موزیک آلبوم جدیدمون Arirang رقص گذاشتند. لبخندم از روی صفحه محو نمیشد.
«وای… چقدر قشنگ باهاش هماهنگ شدن.»
دستم رو روی صفحه بردم و لایک کردم.
بعد برگشتم سراغ ماهیتابه. مرغها طلایی و خوشبو شده بودند. گاز رو خاموش کردم.
در همین لحظه جیا با یک سینی دسر از آشپزخانه بیرون اومد و روی میز گذاشت. کنارش رفتم و کمک کردم ظرفهای دیگر رو هم بچینیم. دسرها کنار غذاها منظرهی خوشطعمی ساخته بودن
جیا لبخند زد. «فکر کنم همهچی آمادهست، نه؟»
جیمین «آره، فقط مونده بشینیم و لذت ببریم.»
از کشوی میز، دامن خوشگلم رو برداشتم؛ هممون که همیشه حس لطیفی بهم میداد. زیرش یک بادی ساده اما شیک پوشیدم؛ آستینهای کوتاه و بستش ظرافت خاصی داشت. یکم مرطوبکننده روی دستهام و گردنم زدم و موهای صافشدم رو آزاد گذاشتم تا روی شونه هام بریزن
بعد، گیرههای ستارهای موردعلاقهام رو انتخاب کردم. و کنار موهام زدم. وقتی آماده شدم، از پلهها پایین رفتم.
رو مبل پذیرایی نشستم و منتظر موندم. بابام هنوز نیومده بود؛ احتمالاً حموم بود. چند دقیقه بعد صدای قدمزدنش رو شنیدم. اومد بلاخره، با لبخند نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
«آمادهای؟؟! میز رو بچینیم؟»
جیا. «آره بابا، بیا شروع کنیم.»
و با هم مشغول شدیم.
پرش به ساعت شش و نیم
جیمین
با صدای تایمر گوشی از جام بلند شدم و رفتم سراغ برنج. در قابلمه رو که برداشتم، بخار گرم آروم صورتم رو نوازش کرد. برنج رو آبکش کردم و کنار گذاشتم. بعد رفتم سراغ مرغهایی که از قبل تو آب گذاشته بودم تا یخشون باز بشن
ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم، یکم روغن ریختم و مرغها رو آروم داخلش چیدم. صدای تیز جلزولزشون توی آشپزخانه پیچید.
لبخند زدم و زیر لب گفتم: «خب، آشپز رسمی خونه هم که منم!»
یک ساعت بعد دوباره به برنج سر زدم؛ عالی بود. مرغها هم تقریباً آماده بودن. فقط یک ربع زمان لازم داشتن، پس اون یه ربع رو رفتم سراغ گوشیم
اینستاگرام رو باز کردم. وارد اکسپلور که شدم، دیدم دو تا آرمی با موزیک آلبوم جدیدمون Arirang رقص گذاشتند. لبخندم از روی صفحه محو نمیشد.
«وای… چقدر قشنگ باهاش هماهنگ شدن.»
دستم رو روی صفحه بردم و لایک کردم.
بعد برگشتم سراغ ماهیتابه. مرغها طلایی و خوشبو شده بودند. گاز رو خاموش کردم.
در همین لحظه جیا با یک سینی دسر از آشپزخانه بیرون اومد و روی میز گذاشت. کنارش رفتم و کمک کردم ظرفهای دیگر رو هم بچینیم. دسرها کنار غذاها منظرهی خوشطعمی ساخته بودن
جیا لبخند زد. «فکر کنم همهچی آمادهست، نه؟»
جیمین «آره، فقط مونده بشینیم و لذت ببریم.»
- ۶.۷k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط