{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زنگ در، سکوت دلنشین شب را می‌شکند.

زنگ در، سکوت دلنشین شب را می‌شکند.

جیا: بابا! فکر کنم اومدن!

جیمین: اره عزیزم

جیمین از جایش بلند شد و به سمت در رفت. با باز کردن آن، لبخند گرم همیشگی‌اش بر صورتش نشست.

اعضا: سلامممم!

جیمین: سلام، خوش اومدین!

جیا: سلام عموهای خوبم!


یونگی: سلام پرنسس شب بخیر بهتری عزیزم

جیا: آره عمو یونگی. خیلی بهترم.

نامجون: سلام جیا خانم !خوبی عمویی

جیا: آره عمویی، خیلی بهترم! ممنونم که اومدین.

بعد از سلام و احوال پرسی

جیمین: بفرمایید، شام آماده‌ست.

جین: عالیه جیمین. اصلا از هوای امشب معلوم بود که قراره یه شب خوب رو با هم بگذرونیم.

جیمین: جیا هم امشب تو آشپزی حسابی کمکم کرده.

یونگی: اگه نمی‌گفتی جیا کمکت کرده، راستش رو بخوای، الان اصلا دست به غذا نمی‌زدم.

جیمین: چرا هیونگ؟

یونگی: آخه میترسیدم توش سم ریخته باشید

جیمین: اععع هیونگ

جیا: (با خنده و بوسیدن لپ جیمین) باباییم رو اذیت نکنین! اون خیلی زحمت کشیده.

همه با صدای خنده جیا، لبخندی زدند. جین قاشق اول را برداشت و مزه کرد.

جین: الحق که عالی شده جیمین. معلومه که امشب با عشق بیشتری درستش کردی.

جیمین: این لطف جیاست.

نامجون: واقعا مزه‌اش فوق‌العاده‌ست. مخصوصا اون …اون طعم دودی ملایمی که حس می‌کنم. چی توش ریختی جیمین؟

جیمین: اممم… یه راز کوچولو بین من و جیا. بهش می‌گن “نفس شب”.


یونگی: معلومه که یه راز خوشمزه‌ایه! آخه بچه‌ی جیمین که نمی‌تونه کار بد بکنه، نه؟

جیهوپ: ( بیاین فقط لذت ببریم. همین که جیا جون حالش خوبه و دور همیم، بهترین اتفاقه.

جیمین: (بعد از چند لحظه) راستی، برنامه امشب چیه؟ فقط شام و گپ؟

نامجون: فعلا که همین. فکر کردیم امشب رو فقط به دورهمی و استراحت اختصاص بدیم.

جین: آره، مهم‌ترین چیز همین الان، همین جمع خودمونیه. مخصوصا بعد از نگرانی‌هایی که داشتیم.

یونگی: (به جیا نگاه کرد) خوبه که حالش خوبه. دفعه بعد که مریض شد، من خودم براش سوپ درست می‌کنم. البته اگه جیمین بذاره!

صدای خنده دوباره در فضا پیچید. جیمین به شوخی گفت:

جیمین: فقط امیدوارم سوپت شبیه اون شام‌های اولت نشه هیونگ!

یونگی: (با خنده) هی! اون دفعه فقط یه کم نمک زیادی پاشیده بود!
دیدگاه ها (۰)

پرش به ساعت ۱۲ و نیمویو جیمینهمینجوری داشتیم گپ میزدیم که مت...

بچه ها چون حمایت ها واقعا خیلی کمه تصمیم گرفتم شرط بزارم برا...

وقتی وارد اتاقم شدم، آفتاب عصر کم‌کم رنگ می‌باخت. لباس‌هامو...

دوستان عزیز من یه تصمیمی گرفتم ....چون فیکم حمایت نمیشه تصمی...

⁦my little mochi:part3نامجین ویو:جین تو بغل نامجون نشسته بود...

P24🍋‍🟩&خیلی خوب باشهجونگکوک به هانیل کمک کرد و رفتن پایین-عه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط