پدر آينده نگر
پدر آينده نگر
در قطار پسر جوان از مرد سالمندی که همسفرش بود پرسید : ساعت چند است؟
مرد پاسخ داد : از نگهبان بپرس !
پسر جوان در جواب گفت : می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و ...
مرد سالمند گفت : ببین جوان ... اگر مودبانه جواب بدهم ، سر صحبت را باز می کنی ، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام ... وقتی بگویم چه کاره ام ... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی ...
بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم و بگویم : من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد !!!
در قطار پسر جوان از مرد سالمندی که همسفرش بود پرسید : ساعت چند است؟
مرد پاسخ داد : از نگهبان بپرس !
پسر جوان در جواب گفت : می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و ...
مرد سالمند گفت : ببین جوان ... اگر مودبانه جواب بدهم ، سر صحبت را باز می کنی ، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام ... وقتی بگویم چه کاره ام ... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی ...
بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم و بگویم : من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد !!!
- ۱.۷k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط